تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

وطن فروشی را دردیست...

 

درود به دوستان عزیز، بعد از سیرت سینما و مطلب جنجالی آن که البته با استقبال خیلی ذره ای روبرو شد و بحثهای جالبی که میتونست پیرامونش بوجود بیاد متولد نشد، (به خاطر عدم حضور بعضی از دوستان بی معرفت) میرسیم به یه موضوع دیگه: اطاق فکر. در اطاق فکر هر آن چیزی که ذهن من رو به خودش مشغول کنه قابل بررسی میشه و در موردش صحبت خواهم کرد، حالا چه در حیطه ی تخصصهای من باشه و چه نباشه، مهم اینه که راجبش فکر بشه و در موردش بحثی بشه. از مقدمه که بگذریم میرسیم به موضوع اصلی که میخوام راجبش حرف بزنم و یک راست هم میروم سر اصل مطلب، ولی عاجزانه خواهش دارم لااقل در اطاق فکر بدون هیچ پیش داوری ای فقط اول راجب موضوع مطرحه تفکر بفرمائید.

در حدود 1400 سال پیش، اواخر دوره ی ساسانی در ایران، دینی الهی ظهور کرد که به تدریج پیروان فراوانی برای آن پیدا شد. این دین الهی اساسنامه ی خاص خود را داشت، یکی از ماده های مطرحه در این اساسنامه ترویج این دین الهی در سرتاسر دنیا به عنوان آخرین و تنها دین برتر بود. به تدریج این دین به واسطه ی طرفداران پرشمار آن در مکانی که به وجود آمده بود (محل زندگی عده ای از انسانها که به آنها اعراب بیابانگرد گفته میشد) قدرت گرفت و متصدیان و مجریانی که حافظ و نگهدارنده و همچنین اجرا کننده ی قوانین آن بودند نیز بسیار قدرتمند شدند. همانطور که گفتم ترویج و شناساندن این دین به همه ی انسانها از اهم واجبات بود، حال چگونگی این شناساندن یا به درستی مشخص نشده بود و یا اگر هم مشخص شده بود متصدیان و مجریان آن از شدت سرمستی در قدرت هر آنگونه که خود دوست داشتند رفتار میکرند، تا جایی که به واسطه و بهانه ی شناساندن این دین به اقوام مختلف نوعی کشورگشایی بوجود آمد که متاسفانه با جنگ و خونریزیهای فراوانی همراه بود.

از جمله ی این جنگها و خونریزیها، حمله و هجوم اعراب بیابانگرد مسلمان (به واسطه ی دینشان که نام اسلام بر آن بود به آنها مسلمان اطلاق میشد) به وطن عزیز من یعنی ایران دوره ی ساسانی بود. به اعتقاد برخی مورخان مردم ایران در آن زمان به شدت از حکومت وقت خود ناراضی بوده و برای دفاع از کشور خود و نجات آن از دست تجاوز اعراب مسلمان هیچ تلاشی نکردند و در واقع دو دستی وطن را تقدیم متجاوزان کردند، چرا که متجاوزان با خود دین و آئینی آورده بودند که مردم ایران را به شدت شیفته ی خود کرده بود و با به به و چه چه آن را پذیرفته و نیازی به دفاع از وطن نمیدیدند. برخی دیگر از مورخان بر این اعتقادند که خیر عده ای هم بودند که از وطنشان در برابر هجوم اعراب مسلمان دفاع کردند و تا آخرین قطره ی خون با متجاوزان جنگیدند، زنانشان تا آخرین نفس پشت مردهایشان ایستادند و زمانی که همه چیز را از دست رفته دیدند خودسوزی کردند که مبادا دستان متجاوزان به آنها برسد. شیر زنانی که یادشان همواره در تاریخ زنده نگه داشته خواهد شد.

بچه هایشان به خاطر فراهم نبودن شرایط زندگی در این زمان مانند برگهای پائیزی دانه دانه از درخت می افتادند، خاک و خون در مناطق جنگی ایرانمان بود که غوغا میکرد، هموطنانم بی خانمان شدند، چرا که عده ای بیگانه میخواستند دین الهی برترشان را به ما عرضه کنند. اما همچنان غیرت ایرانی برخی ایرانیان مانع از این میشد که ایستادگی نکنند و وطن را تقدیم متجاوز کنند و اینگونه بود که روزبهان برمکینها و بابک خرمدینها به وجود آمدند. خوب چه شد؟ چه اسمی باید گذاشت روی کاری که گروه اول انجام دادند؟ آیا جز وطن فروشی چیز دیگری به آن میتوان گفت؟ آیا نارضایتی از حکومت دلیل خوبی برای فروش غیرت و وطن میشود؟ آیا وجود یک دین و آئین خوب در دستان متجاوزان این امر را توجیه میکند؟ جواب این سوالها را چه کسی میخواهد بدهد؟ من با دین و آئین عرضه شده در این مبحث مخالفتی ندارم، من مخالف بی غیرتی و وطن فروشی هستم، که متاسفانه باید بگم نه تنها در حدود 1400 سال پیش مردم ایران (البته به جز برمکیها و خرمدینها) با به به و چه چه گفتن؛ که چه خوب که اعراب مسلمان به ما حمله کردند و این دین خوب را برای ما به ارمغان آوردند!!! بلکه هم اکنون هم مردم ایران (البته باز هم به جز وطن فروشان) از این امر خوشحال و خرسندند و حتی در کتابهای درسی کودکان و نوجوانان ما هم، این اتفاق را نیک میپندارند و ذهن ناپخته ی کودکان این سرزمین و وطن را با چنین بی غیرتیهای زیبایی آموزش میدهند!!!

واقعا که وطن فروشی را دردیست...ارتش ایران

تقریبا در حدود 1400 سال بعد، بین سالهای 1341 تا 1357 خورشیدی باز هم مردم ایران از حکومت وقت کشورشان ناراضی بودند و خواستار عوض شدن این حکومت شدند، منتهی مراتب حکومت که خود را تافته ی جدا بافته از مردم میدانست این امر را بر نمیتافت و در طول این سالها هر کاری از دستش بر می آمد؛ اعم از سازش، دروغ، سیاست پنهان، همکاری با بیگانگان، تجاوز به حریم خصوصی مردم، شکنجه، قتل و آدم کشی و... انجام داد تا مبادا مردم به آنچه که خواسته شان بود برسند. در طول این سالها مردم ایران مبارزات فراوانی انجام دادند و در برابر زورگویی قد علم کردند (که ای کاش این کار را در حدود 1400 سال پیش و در برابر بیگانگان متجاوز عرب میکردند) و هرگز از پا ننشستند، تا اینکه در سال 1357 به آنچه که میخواستند رسیدند. اما نکته ای که باید به آن فکر بشه اینه که عکس العمل رژیم وقت را چگونه باید ارزیابی کرد؟ همانطور که گفتم رژیم وقت هر کاری از دستش بر می آمد انجام داد تا بتواند حکومت خود را تحکیم و تثبیت کند. این کار را به شدت با خشونت انجام میداد، تا جائیکه هم وطنان من رو میگرفت، شکنجه میکرد، به قتل میرساند، اعمال وحشیانه ی ضد انسانی روی آنها انجام میداد و در ادامه به فجیع ترین وضعی دست به آدم کشیهای همگانی میزد.

دقیقا آنچه که مغولها، اسکندر، افغانها، ازبکها، اعراب مسلمان و دیگر اقوامی که به وطن و هموطنان عزیز من یورش آوردند انجام دادند، این حکومت هم انجام داد. منتهی با یک تفاوت مهم: متاسفم که باید بگم این اعمال غیر انسانی این بار توسط ایرانیان بر ایرانیان صورت میگرفت، اینبار بیگانه ای در کار نبود، داخل خانواده ی ایرانی غوغایی بر پا بود، مفهوم دموکراسی و آزادی در این زمان به خوبی خود را نشان میداد!!! حکومت ادعای این مهم را داشت ولی آنچه در عمل حاصل میشد با آنچه شعار داده میشد 180 درجه تفاوت داشت. خونهای هموطنانم ریخته شد، هموطنانم بی پدر و مادر شدند، شهر و کشور را اجساد قربانیان و بوی خون آنها پر کرده بود. و متاسفانه این بلاها را هموطن بر سر هموطن آورده بود. جواب این بی غیرتی رو کی میخواد بده؟ این وطن فروشی و بی غیرتی از همه ی انواع خودش بدتره و بد به حال آنان که اینکار را انجام دادند و بدتر و وطن فروشتر آنهایی هستند که همچنان از آن حکومت دفاع میکنند و اعمال آن را نیک میپندارند. همچنان عکسها و تصویرهای سران آن حکومت به دیوار خانه و قلب و روحشان است و مدح و ثنای ایشان را میگویند و درود به روح به اصطلاح پاکشان میفرستند.

 

آری، وطن فروشی را دردیست...

 

اکنون در سال 1387 خورشیدی هستیم، ایران و مردمش همچنان وجود دارند و زندگی میگذرانند و البته همچنان هم اختلاف نظرها و دعواها بر سر چگونگی درست زندگی کردن و حکومت برتر وجود دارد، نارضایتی ها وجود دارد، عده ای حکومت فعلی را نمیخواهند و معتقدند حکومت آدمکش قبلی بهتر بود، عده ای حکومت فعلی را نمیخواهند و آرزومندند همای سعادت اجنبی بر روی وطنشان بنشیند و آنها را از دست این حکومت نجات دهد (که البته این افرادفرقی با وطن فروشان 1400 سال پیش نمیکنند). از طرفی حکومت هم دوست ندارد نارضایتی ها را بشنود، هر چند هم که ناراضیان در اقلیت باشند محکوم به نگفتن و نفهمیدن هستند، حال آنکه این رفتار و این نگرش به گونه ای دوباره تاریخ را زنده میکند، هر دو طرف به سمت و سوی یک عمل میروند و آن هم وطن فروشی است. دیگر تبدیل به یک بازی شده، ایران را، وطن را، سرزمین را، خاک را، همگان را بازیچه ی قدرت خود قرار داده اند. قدرت، قدرت و قدرت است که ایرانی و غیر ایرانی نمیشناسد و هر زمان انسان را مست کند کاری با هم وطن و هم خانواده و خواهر و برادر ندارد و همه را از دم تیغ میگذراند.

به هر روی امیدوارم ما سومین وطن فروشان و بی غیرتان (البته در حیطه ی این بحث) تاریخ ایران زمین لقب نگیریم، چه بیگانه ای به وطن عزیزمان هجوم آورد با آن مقابله کنیم و چه مردم خواستار تغییر ساختارهای حکومتی شدند آن را بپذیریم و هم وطن کشی به راه نیندازیم تا دیگرانی پیدا نشوند که به ما بگویند:

 

آری، وطن فروشی را دردیست...

 

در آخر به قول سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال):

دست مزن! چشم، ببستم دو دست

راه مرو! چشم، دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن

نطق مکن! چشم، ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم

لیک محال است که من خر شوم

 

پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

روزنامه ی کیهان و کج اندیشی سینمایی

درود به همه ی دوستان عزیز، ببخشید که یه هفته دیر کردم، به خاطر مشکلاتی بود که در وب برام پیش اومد با یه هفته تاخیر اومدم. به سرم زده بود که مطلب آماده ای که راجب سینمای سیاسی دارم رو بنویسم ولی باز هم نشد چراکه با نوشته ای برخورد کردم که دیدم نمیتوانم از آن به سادگی بگذرم. خصوصا اینکه در مورد سینما هم هست. پس این پست رو در حوزه ی سیرت سینما میگنجانم. سیرت سینما درواقع موضوعی است که، هر آنچه را که درباره ی سینمای داخل و خارج میدانم در آن مطرح خواهم کرد و گاه گداری هم آنچه را که در کانونهای سینمایی ای که عضو آنها هستم (باشگاه فیلم تهران، کانون فیلم تاریخ و کانون فیلم معناگرا) رخ میدهد مینویسم و خواهم گفت. اما برسیم به اصل موضوع:

فکر میکنم که تا الان اطلاع پیدا کرده باشید که در آخرین روزهای سال 86، یعنی در 25 تا 27 اسفند (دقیقا روزش رو به خاطر ندارم) روزنامه ی اعتماد تیتری با این عنوان زد: بمب مطبوعاتی آخرین روزهای سال 86، مجوز انتشار 7 نشریه ی سینمایی به اضافه ی دنیای تصویر و هفت لغو شد.بعد هم که در عید و روزهای پس از آن این اخبار به نحوی از انحاء به گوش همگان رسید، و در آخر هم در آخرین شماره ی مجله ی فیلم (شماره ی 377، ص 14) به این موضوع رسیدگی شده بود و خبر از اعتراض خانه ی سینما و انجمن نویسندگان و منتقدان به هیئت نظارت و ارزشیابی وزارت فرهنگ و ارشاد و قوه ی قضائیه میداد، که خواستار رسیدگی به این موضوع و لغو توقیف پروانه ی انتشار این دو نشریه (دنیای تصویر و هفت) شده بودند. همچنین در این مطلب آمده بود که 121 سینماگر طی اعتراضی رسمی و امضای طوماری درخواست اجازه ی انتشار مجدد این دو نشریه رو داشتند و نامه ی خود را که حاوی 121 امضا بوده خطاب به آیت الله شاهرودی و مستقیما به ایشان نوشتند.

حال چرا به این موضوع پرداختم!!؟ روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1387، در شماره ی 19070 روزنامه ی کیهان، صفحه ی 10، در بخش تصویر روز، مطلبی با این عنوان به قلم "مصطفی روزبهانی" به چاپ رسید: مروری بر "ابتذال" یکی از نشریات سینمایی. در این مقاله که اصل آن را در ادامه ی مطلب خواهم آورد، نویسنده به صورت یکجانبه و با لحنی به شدت تمسخر آمیز و نابودگرایانه به تخطئه و تمسخر نشریه ی دنیای تصویر دست زده و نکاتی را مطرح کرده که از نظر اندیشه ی نویسنده بسیار بسیار منفی و ضد اخلاقی است. حال آنکه من به عنوان یکی از دوستداران سینما که 6 یا 7 سالی است که در آن فعالیت میکنم و مطالب نشریات مختلف بالاخص دنیای تصویر را با شانزده سال سابقه ی فعالیت دنبال میکنم و از سال 80 به این طرف آن را میخوانم با خیلی از حرفهایی که در مقاله ی آقای روزبهانی آورده شده مخالفم، اما میخواهم این سخنان و دلایل خودم را هر دو باهم به محضر شما خوانندگان عزیز بیاورم تا خودتان در مورد آن قضاوت کنید.

اولین سوال من این است که چرا دنیای تصویر بعد از 13 سال فعالیت سینمایی برای اولین بار در تابستان یا پائیز 84 (بعد از به قدرت رسیدن آقای احمدی نژاد) با بوجود آمدن یک جریان افراطی اصولگرا در کشور به دادگاه مطبوعات احضار شد!!؟؟ حال آنکه تا آن زمان همچین اتفاقی نیافتاده بود و همه ی نشریات سینمایی هم از این موضوع بسیار متعجب شده بودند. البته در آن زمان دنیای تصویر در دادگاه با یک دفاع منطقی و عقلانی از خود موجبات تبرئه شدنش را فراهم کرد و متن کامل اتفاقات دادگاه هم در شماره ی بعد آن چاپ شد، (اگر خواستید آن را هم ارائه خواهم کرد) اما هیچکس به درستی دلیل این احضاریه به دادگاه را نفهمید تا اینکه سه سال بعد بدون اینکه به دادگاه هم احضار شود به صورت ضربتی و یهویی پروانه اش لغو شد. چرا این اتفاق افتاد!!؟ این سوال از آن مساله هایی است که شخصا باید چندین پست را برای آن مطلب بنویسم و وقت بگذارم ولی ترجیح میدهم اکنون به مقاله ی آقای روزبهانی بپردازم.

نویسنده ی این مقاله نوشته ی خود را اینگونه آغاز میکند: "یادم می آید چند سال پیش روزنامه ها از قول یک مقام قضایی نوشتند، امروز صدای دزد از صدای صاحبخانه بلندتر شده است!!! همان موقع ماهنامه ی گل آقا کاریکاتوری... (در ادامه مطلب)!! چند روز پیش وقتی یکی از دوستان قدیمی ام در وزارت ارشاد خبر از اعتراضات مدیر مسئول ماهنامه ی لغو مجوز شده داد ناخودآگاه یاد آن کاریکاتور افتادم!!"لادن مستوفی در باغ فردوس 5 بعد از ظهر

خوب سالی که نکوست از بهارش پیداست: این آغاز خود بیانگر نوع نگرش سطحی و تمسخر آمیز درونمایه ی این نوشته است، با این حال به صورت کامل به آن میپردازم. آیا این درست است که نشریه ای با این سابقه ی ادبی (16 سال) را اینگونه به زیر سوال برده و به گونه ای زیرکانه و پنهانی آن را دزد فرهنگی و سینمایی ایران خطاب کرد!؟ آیا درست است که به ذوق هنری و اندیشه ی فرهنگی اهالی سینما که در نامه شان خواستار باز شدن مجدد این ماهنامه بودند نگاهی بیخردانه و از روی تمسخر داشت؟ نویسنده در پاراگرافی از مقاله ی خود به این مطلب اشاره کرده که: "البته من به دلیل فقر ذوق و شعور هنری هر بار که طرح روی جلد دنیای تصویر را میدیدم، علیرغم نظر خواجه ی شیراز، احساس میکردم که ایزد به جای دفع بلا، نزول بلا را بر ما مقدر کرده است"، و البته به قول خودش طرح های روی جلد 9 شماره ی آن را شاهد مثالش آورده که به شما دوستان نشان خواهم داد تا خود قضاوت کنید. متاسفانه نویسنده ی این مقاله با نگاهی غرض آلود علی معلم (مدیر مسئول و سردبیر دنیای تصویر) را دارای رانت و به عنوان پدرخوانده در سینمای ایران مطرح کرده و وی را مافیای سینمای کشور دانسته و همچنین مطالبی را که به عنوان شاهد مثالهای خود برای نشان دادن ابتذال دنیای تصویر چاشنی مقاله ی خود کرده، شخصا به نوعی تشویش اذهان عمومی قلمداد میکنم!! چراکه هر کسی که دنیای تصویر را نخوانده و ندیده باشد به راحتی تحت تاثیر قرار گرفته و از مبتذل بودن!!! دنیای تصویر انگشت به دهان خواهد ماند.حال آنکه من با توجه به سابقه ای که در خواندن نشریات سینمایی دارم میتوانم کتمان حقیقت (نه دروغ گویی) کردن نویسنده را از مطالب نوشته شده در دنیای تصویر با سند و مدرک ارائه دهم.

مثلا در جایی که نویسنده اشاره کرده که: "عمق فاجعه را آنگاه میفهمید که شعر زیبای صفحه ی 73 از شماره ی 171 را بخوانید،

بده فیلمهایی که حال آورد                                                              کرامت فزاید کمال آورد           بده یک دو سی دی تماشا کنیم                                                     تماشای آن قد و بالا کنیم       پری های زیبا به فیلم اندرند                                                       که دل از تماشاچیان می برند       تو هم گر نگاهی به آنها کنی                                                          دگر ترک این جام و مینا کنی واقعا متاسفم که باید بگویم یا نویسنده ی مقاله اصلا دنیای تصویر را نمیشناسد و یا با نگاهی مرض آلود این مطلب را نوشته است!! چراکه هر کسی که دنیای تصویر خوان باشد و آن را بشناسد این نکته ی واضح و مبرهن را میداند که دنیای تصویر دارای بخشی است به نام "زوم" که در آن با نگاهی طنز آلود و کاریکاتوری به نقد بعضی از مسائل سینمایی میپردازد. در این شماره هم به جای کاریکاتور شعری طنز آلود در نقد هجوم بی رویه ی جوانان به سمت بازیگری و همچنین سوءاستفاده هایی که از بازیگران جوان میشود پرداخته است و در واقع هشداری اخلاقی داده است، حال آنکه نویسنده با استفاده از 4 بیت این شعر 63 بیتی سعی در نشان دادن عمق فاجعه!!! داشته است، در حالیکه این 4 بیت را باید با بیتهای قبلی و بعدی خواند تا فهمید منظور چیست و چه میخواسته بگوید. متاسفانه بعد از خواندن این مقاله و شاهد مثالهایی که برای نشان دادن ابتذال دنیای تصویر آورده شده بود یاد منافقین به خیلی از نوشته ها (از جمله قرآن) افتادم که یک جمله یا یک بیت یا یک آیه را بزرگ نمایی میکردند و بدون نشان دادن جمله ی قبل و بعد، آن نوشته را به طور کامل بد یا خوب میدانستند.

دنیای تصویر خیلی خدمت ها به سینمای این کشور کرده است، از جمله جشن ده ساله ی آن است که در خاورمیانه و آسیا چنین جشن خصوصی ای با این عظمت و بزرگی و عالمانه وجود ندارد، که متاسفانه به جای پشتیبانی از چنین جشنها و مراسمهای خصوصی ای آن را میکوبند و از آن به عنوان جشن ابتذال نام میبرند، حال چرا این اتفاق می افتد باید گشت و اغراض سیاسی پشت پرده ی آن را پیدا کرد که شخصا به بعضی از آنها واقفم. راستی یه سوال: نشریات زرد را اگر ببینید تازه میتوانید متوجه ابتذال شوید، حال چرا نشریات زرد بسته نمیشوند!؟ این سوالی است که شاید در پست بعدی به آن بپردازم و شاید در آینده ی نزدیک. در کل متاسفم باید بگم که سینمای ما به خودی خود مشکلات فراوانی دارد، حال نوشتن این مطالب و کج اندیشی سینمایی که در پشت این ذهنیت حاکم است چه ضربه هایی به سینمای ما میزند آینده معلوم میشود و البته ذکر این نکته هم لازم است که چه کسی میداند چرا فقط مطالب به اصطلاح مبتذل دنیای تصویر در ذهن نویسنده مانده است!!؟ یاد یه داستانک از قول راما می افتم که میتونید در ادامه ی مطلب بخونید. راستی آن 9 عکس طرح روی جلد و اصل مقاله را هم در ادامه مطلب میتوانید ببینید.

بله متاسفانه از ماست که بر ماست. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

ساحر

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:51 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

 

منطق منابع اولیه و سیاست

 

درود به همه ی دوستان، میخواستم راجع به موضوع سینمای سیاسی یه مطلب خوب و آماده بنویسم ولی دیدم بعد از پستهای ماتریکس دیگه خیلی سینمایی میشه اگه بخوام این پست رو هم سینمایی بنویسم. به همین خاطر این بار از سیاست و موضوع منطق سیاسی سخن خواهم گفت و سینمای سیاسی میمونه برای دو یا سه پست بعدی.

اصولا مطالبی که در موضوع منطق سیاسی مینویسم و خواهم نوشت از اصول سیاست پیروی میکنه و راجع به مبانی و بنیادهای علم سیاست؛ و هر آنچه که به صورت آکادمیک در دانشگاهها و فضاهای علمی سیاسی مطرح میشه میباشد. ضمن اینکه هر نقد و انتقاد مثبت یا منفی ای که نسبت به عملکرد سیاست دانان و سیاست مداران خواهم کرد بر اساس همین اصولی است که در دانشگاهها و فضاهای علمی- منطقی سیاسی یاد گرفتم. از همین حالا میدانم که عده ای از هم وطنان عزیز مخالف این حرف و سخن هستند چراکه معتقدند مطالب و کتب آموزشی فعلی در دانشگاههای ما از یک سری اصول غربی پیروی میکنه و مغایر با اصول و بنیادهای اسلامی حاکم بر کشور ماست؛ ایرادی نداره راجع به این موضوع هم در جایگاه خودش سخن خواهم گفت البته اگه بحثی در این زمینه بوجود بیاد.

حال میخوام راجع به یکی از اصول سیاسی صحبت کنم: اصلی که راجع به ارتباط مستقیم منابع اولیه و ثروت با قدرت است.

جهان آب شده

انسانها موجوداتی هستند که برای رفع نیازهای خود احتیاج به منابع اولیه طبیعی دارند تا به وسیله ی آن بتوانند به حیات خویش ادامه دهند، حال به تاریخچه ی جمع نشینی و شهر نشینی و یکجا نشینی و... کار ندارم و از این مطالب خواهم گذشت تا به زمان حاضر برسم؛ گرچه در گذشته هم به همین شکل بوده. انسانها از منابع اولیه جهت رفاه خویش استفاده میکنند و به تدریج این استفاده آنقدر زیاد خواهد شد که منابع اولیه ی پیرامون آنها به پایان برسد و به فکر منابع اولیه و ثروت طبیعی مکانهای دیگر بیفتند. به قول بازرس اسمیت در فیلم ماتریکس: انسانها به مثابه ویروسهایی هستند که آنقدر از جسم میزبان خود تغذیه میکنند تا به پایان برسد و بروند سراغ میزبانی دیگر.

حالا از زمانی که این مرزکشیهای جغرافیایی در کره ی خاکی ما بوجود آمده و کشورها پدید آمدند منابع اولیه هم در داخل این مرزها به صورت نامتعادل تقسیم شدند. بنابراین آن دسته از انسانهایی که دارای هوش سرشار و منابع اولیه کم در داخل مرزهای خود بودند و از ثروت طبیعی خود استفاده ی کافی و وافی را برده بودند به این فکر افتادند که از منابع دیگری داخل مرزهای کشورهای دیگر که متعلق به آن مردمان بود استفاده کنند. البته بیشتر مواقع این اتفاق به خاطر طمعی بود که قدرت آن را موجب میشد. استفاده درست از منابع باعث به وجود آمدن پیشرفتهای علمی شد و پیشرفت علمی پدید آمدن قدرت را به همراه داشت و برای تداوم این قدرت احتیاج به منابع اولیه بیشتر به وجود آمد و بدین ترتیب بود که استعمار پا به عرصه ی دنیای پاک ما گذاشت. به قول اردشیر ریپورتر جاسوس اینتلیجنس سرویس انگلستان در زمان احمد شاه قاجار و رضا پهلوی در ایران: اگر همسایگان ما به کم قانع بودند (دول اروپائی)، ما هم به آنچه که خود داشتیم قناعت میکردیم.منابع اولیه

یه دوستی یه زمانی میگفت چه ایرادی داره که ایران و ترکیه و اسرائیل با هم دست اتحاد بدهند وقتی که ما هیچ متحدی در آسیا نداریم؛ عربها که پشت هم ایستاده اند، جمهوریهای استقلال یافته از شوروی سابق هم که با همند، ما در بین همسایگان خود هیچ متحدی نداریم. اولین جواب من به این دوست همین مطالب بالا بود، چراکه اتحاد با ترکیه جای بحث داره ولی با اسرائیل متحد شدن واقعا مضحکه.

این منطقه از جهان که به خاورمیانه معروفه دارای منابع سرشار از نعمتهای طبیعیه و ایران ما هم که چه عرض کنم، از لحاظ جغرافیایی در قلب جهان قرار داره و از نظر ثروت طبیعی هم که همه میدانیم. حال اگر به افکار پشت پرده ی حضور اسرائیل در این منطقه فکر نکنیم و فقط به این مسئله بیاندیشیم که حضور این رژیم در اینجا فقط برای ادامه ی بحران در این مکان خاص و سرقت منابع اولیه برای قدرت بیشتر و همچنین حضور آمریکا در این منطقه، آن هم برای قدرت بیشتر (سرقت منابع اولیه ی عراق و...) است، خوب واقعا به نظر شما دست دوستی سمت دزد دراز کردن مضحک نیست!!؟ مضحک که چه عرض کنم سهل انگاری و بی خردانه است.

متاسفانه بعضی از هم وطنان من به خاطر مشکلاتی که با نظام جمهوری اسلامی دارند با افکار بیخردانه و کج اندیشانه به صورت سهوی و ندانم کاری همه چیز را به باد فنا میدهند و بدتر اینکه متاسفانه تحصیل کرده هم هستند. درسته جمهوری اسلامی مشکل داره و مدینه ی فاضله هم نیست؛ من هم با این نظام میانه ی خوبی ندارم و اگر بخواهم نکات منفی آن را بگویم صدها پست هم کافی نیست (ضمن اینکه از نکات مثبتش هم نخواهم گذشت). اما مشکل داشتن با این نظام و همچنین اصل آن "اسلام" توجیه خوبی برای افکار بیخردانه و دوست شدن با زورگو و دزد و غارتگر نیست. ببخشید درازه گویی کردم، فقط در آخر بگم این اصل سیاسی- اقتصادی- اجتماعی که میگه منابع اولیه و ثروت طبیعی باعث بوجود آمدن قدرت میشه رو به خاطر بسپارید تا در اتفاقهای سیاسی دنیا بتوانید درست بیاندیشید. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:17 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

ماتریکس و انتخاب

در ادامه ی مقدمه ی پست قبل که در مورد مفهوم ماتریکس بود، من در جواب میگویم که "ماتریکس زندگیست!!!" حالا چگونه و چطور به این مفهوم رسیدم رو بعدا توضیح میدم، چرا که برای فهمیدن این موضوع ابتدا باید معنی و مفهوم درونمایه و فیلم ماتریکس را بفهمیم. بنابراین ابتدا به سه گانه یا تریلوژی ماتریکس به همراه ۹ پویانمایی آن یعنی انیماتریکس میپردازم تا یه نمای کلی و مفهوم قابل درک از آن بدست بیاوریم، ولی تا آن موقع که احتمالاً پست های طولانی ای رو در بر میگیره و تا رسیدن به پایان این رمز گشایی، یه نکته همیشه باید یادمون باشه و در اعماق ذهنمون نگهش داریم. آن هم اینه که "ماتریکس زندگیست!!!" یعنی چه؟

حال از ابتدا فیلم رو مرور مکنیم، من این فیلم رو در سه مفهوم سیاسی، مذهبی و فلسفی توضیح خواهم داد ولی اول یه شمای کلی از فیلم رو سعی میکنم که به یادتون بیارم.فیلم از کجا شروع شد؟ ما بعد از تیتراژ ابتدایی وارد دستگاه کامپیوتر شدیم و از میان حروف بزرگ سبز رنگ رد شدیم تا به نور چراغ قوه رسیدیم، چراغ قوه ای که در دست یه پلیس آمریکایی بود و مثل گروه های ضربت و در واقعS.W.A.T  درساختمانی بالا و پائین میرفتند و امنیت آنجا رو چک میکردند و بعد دختری رو دیدیم که پشت لب تاپ نشسته و شمایلی مثل آدمهای مرموز و گنگسترها رو داره.

فکر میکنم که صحنه های اکشن فیلم رو به خوبی یادتون باشه چرا که وضوح و فوق العادگی چنین صحنه  هایی رو اولین بار در این فیلم دیدیم و انقلابی بود در جلوه های ویژه. خلاصه تا جایی که ماموران شیک پوش و به اصطلاح لباس شخصی آمدند که شبیه ماموران CIA بودند و تعقیب و گریز بین این ماموران و دخترک (ترینیتی _ کری آن ماوس) هم که یادتون هست. نمیخوام دونه دونه بشینم سکانسهای فیلم رو یادآوری کنم، فقط اوایلش رو گفتم که یه چیزایی یادتون بیاد.ولی در واقع ما از زمانی درگیر مفهوم فیلم میشیم که اولین برخورد مستقیم نئو (کیانو ریوز) و مورفیوس (لارنس فیشبرن) اتفاق می افته، البته قبل از اون هم نکات بسیار مهمی وجود داره، مثل: بیدار شدن نئو توسط کامپیوترش، تعقیب خرگوش سفید که ما رو یاد داستان جذاب آلیس در سرزمین عجایب میندازه، راهنمایی تلفنی مورفیوس به نئو برای فرار از دست مامورها، به این شکل که انگار داره از یه فضای بزرگ همه چیز رو میبینه و ما رو یاد فیلم نمایش ترومن با بازی جیم کری میندازه که البته این فیلم بعد از فیلم ماتریکس اکران شد و با دیدن چند باره ی ماتریکس بعد از سالها به این نتایج میرسیم و همچنین برخورد مستقیم نئو با بازرس اسمیت (هوگو ویووینگ) و دیگر مکالمه ی نئو و ترینیتی در مورد ماندن یا رفتن از داخل ماشین.

صحنه ای که ترینیتی به نئو میگه اگه پیاده شی چیزی رو پیدا نمیکنی، چرا که این راه راهیه که بارها رفتی و جز تاریکی به چیزی نرسیدی، بمون و حقیقت رو پیدا کن. در واقع میخواد بگه یه کار جدید، یه تجربه ی جدید انجام بده و برای مدتی گذشته رو رها کن و به مفهوم ساده تر بیا و داخل لانه ی خرگوش برو تا چیزهای عجیب زیادی رو کشف کنی.

فکر کنم بهتر باشه که مکالمه و درونمایه ی صحبتهای نئو و مورفیوس رو بذارم واسه پست بعدی ماتریکس که خسته هم نشید. ضمن اینکه یه نکته هم از همین سکانسهای ابتدایی بدجوری خودنمایی میکنه: "انتخاب" مفهومی که تا آخرین سکانسهای فصل سوم این سه گانه قدرت خودش رو به رخمون میکشه. فکر کنم بد نباشه تا پست بعدی ماتریکس به مفهوم این کلمه (انتخاب) خوب فکر کنیم. قدرتی که باعث بوجود آمدن خیلی مسائل شده: چه صلح، چه جنگ، چه عشق، چه نفرت، چه وجود و چه عدم وجود. پیروز باشید و بدرود تا طلوعی دیگر.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:54 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

ماتریکس و صلح

الان که میخوام این پست رو بنویسم دارم فوتبال هم میبینم، چه شود!! مطلب ماتریکس با فوتبال. دوست دارم لیورپول ببازه. خوب میدونید طرفدار منچستر، بارسلون و رم هستم. بگذریم، برسیم به ماتریکس.

خوب من قرار بود راجب موضوعاتی که در آرشیو موضوعی گذاشتم اول توضیح بدم بعد به اون مطالب بپردازم. شاید عده ی زیادی از کسانی که این مطلب رو میخونن مثل من فیلم ماتریکس رو دیده باشن، فیلمی که در سال 1999 اکران شد و من هم موفق شدم در همان سال این فیلم رو ببینم. این موضوع از هفتگانه موضوعات من مستقیما به این فیلم بر میگرده و نتایجی که میخوام از پرداختن به درونمایه ی این فیلم فوق العاده بگیرم.

ابتدا باید راجب لغت ماتریکس صحبت کنم: ماتریکس در لغت به معنای زهدان، رحم و همچنین قالب و جهان مجازی است. اینجا باید متذکر بشم که برای آشکار کردن درونمایه ی ماتریکس از فیلنامه این فیلم و همچنین هزاران مقاله و نقد و مطلبی که راجب این فیلم در نشریات منتشر شده و همچنین در دنیای مجازی نت خوندم استفاده کردم. مطالبی که در طی این ۹ سال کنکاش به دست آوردم بسیار قابل تامل هست و به شما دوستان عزیز هم نشان خواهم داد.در ضمن اولین و بهترین کتابی که در مورد ماتریکس خوندم، ماتریکس: مکاشفه ی قرن ترجمه ی سارا صفاتی و فرهاد ارکانی بود.

امیدوارم بتونم از درونمایه ی ماتریکس به آن چیزی که مطمئنا یگانه سرمایه ی بشریت است برسم، صلح که به همراه آزاد اندیشی اصلی ترین سخن ماتریکس است. از انیمیشن ماتریکس یا همون انیماتریکس شروع میکنم تا روند رو به رشد و داستان واقعی فیلم رو به درستی مطرح کرده باشم. در آخر، این پست رو با یه مسئله ی قابل اندیشه و فکر به پایان میبرم. امیدوارم همه بتونیم به حقیقت صلح دست پیدا کنیم و این امکان نمی یابد مگر با اندیشه و تفکر. راستی پست بعدی ادامه ی مطلب مقدمه ی ماتریکسه.

ایده ی اصلی ماتریکس توهم و دنیای مجازی است، آیا گمان میکنید که ماتریکس را فهمیده اید؟ چند بار به تماشایش نشسته اید؟ یه بار؟ بیست بار؟ سی بار؟... کافی نیست!! واقعا کافی نیست!

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:45 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

شکوفایی و فرزانگی

 درود به همه دوستان عزیز و بلاگرهای فعال، سال نوی همتون خوش و خرم، امیدوارم نوروزتون پیروز و پاک باشه. بعد از غیبتی نسبتاً طولانی با یه وبلاگ جدید برگشتم، البته اینم بگم که وبلاگ قبلی که به همراه راما ساختیم هنوز سرجاشه، منتهی به خاطر اینکه راما دچار مشکلاتی هستش نمیتونیم آپ کنیم و به همین دلیل غیبتمون اینقدر طولانی شد. اما مشکلی نیست به زودی با هم اون وبلاگ هم آپ میکنیم.

این وبلاگ دستنوشته های شخصیمه ولی اون رو با راما مینویسیم و حتماً سعی میکنیم حضور فعالتری داشته باشیم. مطالب وبلاگم در همین هفت بخش خلاصه میشه و در مورد هر کدوم زمانی که مطلبی نوشتم که در اون حوزه میگنجید، توضیح میدم. اینم بگم اولین پستم یه آنتراک هستش که در وبلاگ قبلی حتما باهاش آشنا شدین.نوروز باستانی

خوب زیاد وقتتون رو نمیگیرم، فقط چند جمله کوچیک میخواستم بگم: اونم اینه که اینجا تعادل حکمفرماست و در متنهای بعدیم هم خودتون به این نتیجه میرسید. چند وقت پیش یه اس ام اسی برای یکی از دوستام اومد وقتی خوندم خیلی بهم برخورد، متن اس ام اس رو کامل براتون میذارم و بعد میخوام یه نتیجه گیری بکنم:

"دهقان فداکار پیر شده،چوپان دروغگو عزیز شده،شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصله مهمون رو نداره،کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه،روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است، حسنک گوسفنداشو ولکرده و تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشون رو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی. راستی چه به سر ما اومد."

خوب واقعا چه به سر ما اومده؟ چرا انقدر راحت به ارزشهای همدیگه اهانت میکنیم؟ بعد هم میگیم چه عیبی داره، حالا اس ام اس دیگه، حالا جکه دیگه. میدونین بیشتر سر چی عصبانی شدم، سر اینکه این اس ام اس رو بر و بچه های مذهبی و به قول خودشون بسیجی واسه همدیگه میفرستن!!! چرا مثلا ننوشته امام علی یا حضرت محمد یه چیزی شده؟ هان؟ خجالت آوره با همه چی شوخی، دیگه با اسطوره های ما ایرانیان که نباید شوخی کرد! همچنین با اسطوره های دیگر ملل و دیگر ادیان هم همینطور... توی یه سایتی میخوندم هر چی از دهنش در اومده بود به مقدسات مسلمانان توهین کرده بود. من اینجا هیچ جبهه ای نگرفتم فقط معتقدم از لحاظ اخلاقی توهین کردن و تخطئه کردن هر آن چیزی برای دیگران ارزشه درست نیستش. واقعا کاش بتونیم یه کم فرزانگی و شکوفایی به خرج بدیم به جای توهین کردن. همین.

در کل حرف دیگه ای نیست بزنم جز اینکه مواظب گفتمانمون باشیم تا توهین تلقی نشه، میبینمتون تا بعد. راستی پست بعدی راجب ماتریکسه.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:13 توسط ساحر |