تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس

                      خسرو شکیبایی پرید 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:37 توسط ساحر

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

دیکتاتوری خاموش و محبت ذاتی اش

و بالاخره دیکتاتوری خاموش. ابتدا یه توضیح کوتاه باید بدم که چرا انقدر میان این پست و مطلب قبلی فاصله افتاد؟ بعد از ایام ارتحالیدیز که به یک مسافرت جسمی - ذهنی - وبلاگی رفته بودم، سرما خوردم و این سرما خوردگی ساده منجر به چرک کردن ریه شد و من رو حدود یک ماه از فضای نت که چه عرض کنم، از برنامه های زندگیم هم بازداشت و نتونستم در این مدت آنچنان که میخواستم طبق برنامه پیش برم. اما در حال حاضر خوشبختانه سلامتم و آماده ی فعالیت. بالاخره به آخرین موضوع از موضوعات هفتگانه ی خودم رسیدم. دیکتاتوری خاموش. به نظرم تعریفی راجب ترکیب این دو کلمه نشنیده و نخونده باشید، چراکه این لفظ از ذهن خودم بیرون آمده و تعریفش هم از ابداعات ذهنیم می باشد. در تعریف ذهن من به هر آنچه که در ظاهر فرآیند نیک بینی و نیک سرشتی و محبت و صلح را ارائه میکنه و به اجتماع انسانی هم اینگونه القا میکنه و در نهایت خود را آخرین دوست دارنده ی نوع بشر میدونه، اما در باطن اینگونه نیست و در واقع در ذات و بطن خودش هدفی جز قدرت و دیکتاتوری نداره یا اگر بخوام درست تر بگم این روش و این رفتار آنچنان در میان اقوام انسانی رخنه کرده و عادت شده که اصل را فراموش کردند و خود هم به این یقین رسیدند که بله مسلما این شخص، این ارگان، این نهاد حتما و بله حتما خوبی من را میخواهد و من به جای اعتراض باید از این مجسمه ی تمام نمای محبت قدردان باشم که هیچ بلکه آن را بپرستم و بر روی سر خویش قرار دهم. در سری مطالب موضوع دیکتاتوری خاموش، از دیکتاتوری خاموش و محبت آمیز رکن اصلی اجتماع (خانواده) شروع میکنم تا به غایت و نهایت آن چیزی که این دیکتاتوری به آن رسیده (فراماسونری) دست پیدا کنم، که البته اینجا باید متذکر بشم که این ابتدا و انتها خود شروع و پایانی دیگر را در پی دارد و به همین ترتیب دایره وار به پیش می رود و پایانی را نمیتوان بر آن متصور شد. اکنون به اولین پست این دیکتاتوری محض محبت آمیز میپردازم.

آنچه من را بر آن داشت که به این موضوع بپردازم، اندیشیدن به دو موجودی بود که همه ی ما به عنوان انسان آنها را دارا هستیم و عده ای از ما آن را میپرستیم (که اتفاقا هفته ی پیش سه شنبه عده ای در ارج نهادن به مقام زن اینکار رو کردند و برای زنهای پیرامونشون هدیه خریدند و... در آینده ی نزدیک برای ارج نهادن به مقام مرد نیز اینکار رو میکنند) و عده ای دیگر آن را لعن و نفرین میکنیم. دو موجودی که انسانها به آنها نام پدر و مادر نهاده اند. طبق یک فرآیند طبیعی - شیمیایی، از طریق برخورد زیستی دو قطب جسمی مخالف ما به عنوان انسان پا به عرصه ی دنیایی گذاشتیم که مختصات و جغرافیای خاص خود را داشت. (اکنون راجب دنیا شناسی سخن نمیگویم) اگر بپذیرم که انسان از نسل دو بشر به اسامی آدم و حوا است، بنابراین آنها اولین پدر و مادر بشر میشوند که در ادامه ی مطلب شایسته ی بیشترین سرزنش میدانمشان. آنچه که موجب به وجود آمدن یک اجتماع انسانی میشود تعدد انسانها در یک مکان به خصوص است، اما آیا این انسانها به اراده ی خویش پا به این مکان و اجتماع گذاشته اند یا به زور آورده شدند؟ اساس درونمایه ی این پست من بر اساس این سوال بالا بنا شده که آیا آمدن من به عنوان یک انسان به این مکان از سر انتخاب خودم بوده یا از سر خودخواهی و دیکتاتوری دو نفر و با پشتیبانی حدودا تمامی انسانها و به قدمت تاریخ به وجود آمدن بشریت بوده است؟ از همین حالا میدانم که عده ای از بعد مادی به من معترض خواهند شد که اگر تو هم اکنون میتوانی بنویسی، فکر کنی و در یک کلام زندگی کنی از صدقه سر همین پدر و مادر است، چرا که اگر اینان نبودند تو هیچ وقت از عدم به وجود تبدیل نمیشدی.

اما مسئله ای که همیشه ذهن من رو قلقلک داده و میده در جواب به این اعتراض، اینه که شما میتوانی یک ربات بسازی و هر بلایی که خواستی سرش بیاری، میتوانی نابودش کنی یا ولش کنی بره یا پیش خودت نگهش داری تا برات کار کنه. میتونی یه گیاه بکاری و ازش مراقبت کنی یا اینکه بذاری خشک بشه (که در این صورت احمقی بیش نیستی) اما به وجود آوردن یک موجودی که توانایی فکر کردن و اندیشیدن دارد بحثی جداست که به این صورت سرسری نمیتوان از آن گذشت. در طول تاریخ انسانهایی به وجود آمده اند که گاه وجودشان برای بشریت خیر بوده است از جمله ادیسون و گاه شر بوده از جمله جرج بوش. هر انسان جدیدی که بوجود میاد ممکنه ادیسون یا بوش بشه و یا هیچ کدوم از این دو تا نشه و فقط همون چیزی که هست بشه، اما مسئله اینه که این فرآیندها این اصل رو زیر سوال نمیبره که اساسا حضور و ورود انسان در این مکان بدون اجازه ی خودش است. این نکته رو در جواب عده ای گفتم که ممکن است به من معترض بشوند که شاید حضور هر انسانی در این فضا هدفی دارد و قرار است مثلا به نفع بشریت تمام بشود. یا اینکه فقط کسانی به این موضوع فکر میکنند و اعتراض دارند که در خانواده ی خود دچار مشکلات مادی و معنوی هستند، ولی دوستان چه مشکل داشته باشید و چه در بهشت زندگی بکنید، اصل این است که برای حضورتان در این مکان از شما اجازه نگرفته اند.دیکتاتوری پدر و مادر

روزی به دوستانم این مطلب را گفتم و ازشون خواهش کردم که از پدر و مادرشان بپرسند که برای چه آنها را به وجود آوردند؟ جوابهای جالبی به دستم رسید از جمله اینکه:

چون میخواستم پدر بشم، چون میخواستم مادر بشم

چون میخواستم بدونم احساس پدری یا مادری چه جوریه

چون عاشق بچه بودم

چون میخواستم خانواده ام محکم بشه

چون بچه ستون اصلی خانواده است

چون میخواستم در پیری عصای دستم بشه

چون زندگیمون تلخ بود گفتیم شاید با بچه شیرین بشه

و چون ازدیاد نسل مسلمانان به نفع دنیا تمام خواهد شد.

خوب میبینید واقعا گریه آوره، مخصوصا جواب آخری، تمامی این جوابها از سر خودخواهی و دیکتاتوری مفرط انسانها است که وقتی بالغ میشوند فکر میکنند غایت زندگی ازدواج است و نهایتا حتما باید پدر و مادر بشوند. یه روز یکی از دوستام گفت که من خیلی دوست دارم مادر بشم، بهش گفتم امیدوارم یه روزی به اون چیزی که دوست داری دست پیدا کنی ولی یادت باشه اگه باعث ورود انسانی به این مکان شدی و زندگی ای براش فراهم کردی که گویی در بهشت زندگی میکنه و اون تو رو از صمیم قلب دوست میداشت و از کف پا تا فرق سرت را طلا میگرفت و ازت از بابت حضورش قدر دانی میکرد، با این حال هیچ وقت حق پرسیدن این سوال رو ازش نگیر که آیا از او اجازه گرفتید که دعوتش کنید به این دنیا یا خیر؟ و بهش بگو فرزند عزیزم من دوست داشتم به آرزوی قلبیم برسم ولی حق با توست اگر چنین سوالی بپرسی و ما به خاطر خود خواهی خود باعث حضور تو شدیم. یادمان باشد پدر و مادرها زحمات زیادی برای به اوج رساندن فرزندانشان میکشند، رسم ادب، اخلاق و عقل حکم میکنه که از آنها قدردان باشیم، ضمن اینکه این حرفهای من هم قدردانی از آنها را زیر سوال نمیبره ولی یه نکته به نظر من مسلم است. اگر بچه ها از والدینشان قدردانی و به نوعی بابت زحماتشون تشکر میکنند این لطف بچه ها رو میرسونه و بچه ها هیچ تکلیفی نسبت به والدین خود ندارند، ولی والدین نسبت به بچه ها تکلیف دارند و این حق بچه هاست که از پدر و مادرشان بخواهند تا آخر حیاتشان به آنها رسیدگی کنند چون این بچه ها نبودند که میخواستند به این دنیا بیایند و فقط به خاطر امیال دیگران این کار انجام شد.در آخر باید به شما دوستان عزیز بگم ممکنه زندگی اون جشنی نباشه که شما انتظارش رو داشتید ولی حال که برایتان کارت دعوت آمده و به اون دعوت شدید (اگرچه پس یقتون رو گرفتن آوردن) تا میتوانید زیبا و پاک برقصید. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

پ.ن: راستی ایندفعه استثنائا جمعه مطلب نوشتم ولی روزش رو سه شنبه مینویسم و از هفته های بعد هم به روال عادی خودم یعنی سه شنبه ها بر میگردم.

ساحر

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط ساحر |