تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس
ماهیت صلح در 23 سالگی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:15 توسط ساحر

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

تاریخچه ی ثروت اندوزی

 

سه شنبه

 

منطق سیاسی:

 

گفتم داشتن ثروت به تنهایی برای حاکمیت کافی نیست، خوب مسلما اگر شخص صاحب ثروت دارای هوش و تجربه ی کافی نباشد که نمیتواند به درستی از ثروتش استفاده کند، تا به وسیله ی آن دارای قدرت شده و بر همنوعانش حکمرانی کند. بنابراین ثروت برای استفاده و مصرف درست احتیاج به دو عنصر هوش و تجربه دارد تا منجر به حاکمیت شود. گفته بودم که منابع اولیه ثروتی است که مالکش را به قدرت میرساند، ابتدا منابع اولیه را باید دید و آن را شناخت. اما چطور میتوان منابع اولیه را شناخت؟ این برمیگرده به تجربه ی انسان از پیرامونش، به اینکه وقتی زمانی به شکل اتفاقی از کاربرد یک عنصر طبیعی آگاه میشود و تجربه کسب میکند، حالا این هوش را داشته باشد که از این تجربه در زمانهای دیگر هم استفاده کند. (مثل استفاده از سنگ چخماق). استفاده از تجربه ی کسب شده که به وسیله ی هوش میسر میشود منجر به بهره برداری درست از منابع اولیه میشه. بهره برداری درست از منابع اولیه رفع نیازهای اولیه ی بشر را در پی دارد، که این فرآیند در تعامل بشر با یکدیگر ثروت را به همراه خواهد داشت. حال هر کس بتواند استفاده ی درست تری از منابع بکند و نیازهای بیشتری را تامین کند، ثروت بیشتری را اندوخته خواهد کرد. حال در فرآیند این ثروت اندوزی فاکتورهای تاثیر گذار زیادی وجود داد:ثروت و حاکمیت

1. سکنی گزینی در محدوده ی جغرافیایی خاص، خوب مسلما محدوده ی جغرافیایی ای که در کنار آب و جنگل و خاک حاصلخیز و آسمان باران زا و دمای متعادل باشه از محدوده ای مثل کویر یا بیابانهای خشک و بی آب و علفی که جنبنده ای در آنها نمیتواند زندگی کند، ثروت بیشتری در خود انباشته کرده. خوب به راستی انسانهایی که در این مکان زندگی میکنند از انسانهایی که در آن مکان می زیند از لحاظ طبیعی دارای ثروت خام بسیار بیشتری هستند.

2. ژن و هوش، در چنین شرایطی نسلهای بعدی انسانهایی که در چنین موقعیت جغرافیایی ایده آلی میزیسته اند بر اثر شرایط محیطی و طبیعی، ژنهایشان پیشرفته و فعال شده و از لحاظ فیزیکی دارای قدرت و زیبایی بیشتری میشوند، همچنین هوششان به خاطر زیستن در این موقعیت فربه تر شده و نسل به نسل بهره ی هوشی بسیار بالایی پیدا میکنند. حال آنکه در آن طرف قضیه ممکن است این پیشرفت به وقوع نیانجامد، اما خوب به دلیل مسائل زیست محیطی تاثیرش بر روی ژن و هوش کمتر از محدوده ای دیگر بوده و نتیجه ی مثبت کمتری را میتوان بر آن قائل شد.

3. عدم انزوا...

 

چهار شنبه

 

سیرت سینما:

 

نکته ی آخری که باید راجع به مرگ تدریجی یک رویا بگم اینه که، گویا عده ای معتقدند که این سریال نگاهی ضد فمینیستی و بالاتر از آن، ضد زن داره. راستش من چنین برداشتی از این سریال نداشتم و اصلا این گونه به آن نگاه نکردم، اگر بخوام به زبان ساده بگم، سردمدار آدم بدای سریال یک انسان مذکره، داریوش آریان، و سردمدار آدم خوبای سریال هم یک انسان مذکره، حامد یزدان پناه، (که البته توجه به این دو اسم هم خیلی جای تامل داره، اگه دقت کنید) حالا در جبهه ی برخورد این دو طرف یا بهتر بگم این دو اندیشه، انسانهای مونثی هم جریان دارند، که به گواه تاریخ انسانهای مونث همیشه در کنار قدرت و اندیشه های بزرگ بودند و در واقع در سایه سیر میکردند، هر چند که با وجود سایه بودن هدف خویش را به اجرا در آورده و قدرت را تحت تاثیر عمیقی قرار میدادند و به ندرت پیش آمده زنانی خود قدرت یا اندیشه شوند، ژاندارک و هانا آرنت از آن جمله اند، اینه که به نظر من باید عمیقتر به این سریال نگاه کرد تا این که بخواهیم جنبه های کوچک و دمده شده ی تقابل ونوسی ها و مریخی ها رو بررسی کنیم...

 

پنج شنبه

 

اطاق فکر:

 

اکنون میخواهم در اطاق فکر راجع به سوالی بیاندیشم که قرنها است ذهن انسان را به خود مشغول کرده، سوالی که بارها از خودم پرسیدم و به جوابی که نرسیدم هیچ، بلکه دچار سردرگمی بیشتری هم شدم. اما همین سوال باعث شده که در مورد خیلی از موضوعاتی که بشر بر روی آنها به توافق رسیده دچار شکاکیت بشم و تعریفی خلاف آنچه بشر برای خود ارائه داده، برای خویش بسازم. و اتفاقا ذکر این نکته لازم است که شاید تعریف من درست باشد و تاکنون انسان با تعریفی اشتباه میزیسته است. تمام این سوالات و تعاریف را بررسی خواهم کرد، اما اکنون سوال کلیدی را میپرسم: من کیم؟ و چرا اینجام؟...

 

جمعه

 

دیکتاتوری خاموش:

 

لذت و آرامش. نمیدانم درسته که بگم، ذات انسان همواره به دنبال آرامش بوده است یا نه، شاید این گونه باید بگم که انسان هر کاری میکند تا به آرامش برسد و شاید با نگاهی ریزبین بتوان لذت را وسیله دانست و آرامش را هدف. شاید بتوان گفت که انسان سعی میکند، همیشه به هر گونه ای که خود لذت را تعریف میکند، آن را مورد اجرا بگذارد تا آرامش در زندگی اش حکمفرما شود...

 

شنبه

 

ماتریکس:

 

7. ابتدا قرار ملاقات دو هکر، یا درست تر بگم دو شورشی در فضایی که اصلا مربوط به مکالمات جدی نیست و فقط کسانی که میخواهند کاری مخفیانه انجام دهند در یه کلوپ رقص یا کاباره یا همچین جایی برای رد گم کنی قرار میذارن و بعد هم هشداری که اتفاق می افته و افرادی که مثل ماموران حفاظت اطلاعات هستند به شکل مرموزی برای پیدا کردن نئو به محل کارش میروند...

 

یک شنبه

 

سینمای سیاسی:

 

پرسیده بودم که تا چه حد انسان به رسانه وابسته است؟ نمیدونم که بحث رو بکشونم به تاریخچه ی حیات انسان یا نه؟ میترسم دیگه از این بحث دور بشم، ترجیحا فعلا راجع به دنیای مدرن سخن میگم. در دنیای مدرن تصور انسان بدون رسانه خیلی سخته، چراکه انسان در شبانه روز برای خیلی از کارهای یومیه و روزمره ی خود به رسانه وابسته است...

 

دو شنبه

 

آنتراک:

 

فرشته ی بیکار. روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه میکند. هنگام ورود، دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی میگذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چکار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما، دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میکنند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه میکنید و چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. (شاعر "رضا صادقی" میگه: قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین!!!)

پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

 

پ.ن: 1. این پست سه شنبه آماده بود برای ثبت، منتهی نمیدونم چرا سه شنبه هر کاری میکردم نمیتونستم وارد نت بشم، وصل نمیشدم، حالا چرا نمیدونم. چهارشنبه هم تا آخر شب وقت تو نت رفتن نداشتم، این بود که چهارشنبه شب این مطلب رو ثبت کردم ولی به حساب سه شنبه ثبتش میکنم. ضمنا خودم زیاد از این پست خوشم نمیاد، به جز چند نکته ی خوب در بعضی از موضوعات... اگه خوشتون نیمد بهتون حق میدم.

2. داستانک آنتراک از کتاب نشان لیاقت عشق1، داستنهایی کوتاه از نویسندگان ناشناس، ترجمه ی بهنام زاده، انتشارات پژوهه بود.

 

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 22:47 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

سفر به طلوع تاریکی

 

قبل از نوشتن مطالبم باید بگم که بارها راجع به این نوع نوشتن توضیح دادم، اکنون توضیح کوتاهی میدم در این مورد که من موضوعات آرشیو موضوعیم رو تقسیم کردم در هفت روز هفته، چراکه موضوعاتم هم هفت عدد است. هر هفته روز سه شنبه مطلب اصلی را که در حیطه ی یکی از این موضوعات است مینویسم و در روزهای دیگر نکته یا مطلب کوچکی که راجع به موضوعات دیگر است نوشته میشه تا وقتی در یکی از سه شنبه ها میخواهم به یکی از موضوعات بپردازم هفته های زیادی از آن موضوع دور نشده و هر هفته یادآوری مختصری را از آن موضوع دیده باشید. این کار دو فایده داره، هم من مجبورم هر هفته برای دور نشدن از موضوعات اندکی راجع به همه ی آنها بنویسم و هم شما میتوانید به راحتی با دنبال کردن مطالب موضوعات سر رشته ی مطالب را در دست داشته باشید. ضمن اینکه لازم نیست برای همه ی روزها نظر بذارید (اگر خواستید میتوانید اما اگر نخواستید نه) و مطلب اصلی مربوط به روز سه شنبه است و بقیه فقط برای یادآوری نوشته شده. این نوع نوشتن مثل سریاله، حالا هر کی علاقمند بود این سریال رو بخونه و اگه میخواد هیچ قسمتی رو از دست نده، پیشنهاد میکنم هر هفته هر هفت موضوع رو دنبال کنه تا از تمامی موضوعات سر در بیاره. در ضمن سه نقطه آخر متنها یعنی ادامه دارد. سناریوی خوبی برای این سریال نوشته شده و امیدوارم به سر منزل مقصود برسه. مرسی.

 

سه شنبه

 

سیرت سینما:

 

در مورد سابقه ی فریدون جیرانی در سینما و علاقه ی شخصیم به تابو شکنی های وی سخن گفتم. و توضیح دادم که میخواهم آنچه را که از سنت شکنی جدید وی در سریال مرگ تدریجی یک رویا فهمیدم نشانتان دهم. اساسا مرگ تدریجی یک رویا سریالی است که ادبیات و لغات استفاده شده در آن را بعد از گذشت سه دهه از انقلاب 57 تا به امروز در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ندیده بودم. ادبیاتی که این سریال را به واقع به یکی از چالشی ترین گفتمانهای نمایشی این سه دهه در زمینه ی مذهب تبدیل کرده است. این چالش تقابل مذهب و لامذهبی است که تا به امروز به این شفافیت مطرح نشده بود. لغات و جملات استفاده شده در این سناریو از همان سکانسهای قسمتهای اول حاکی از نگاهی رادیکالی به تقابل این دو عنصر داشت. چه آنجا که سانسورهای رمان اول مارال (گیتی) به جهت نمایش عریان لحظه های زندگی خصوصی یک انسان مونث از دید مذهبیون گفته شد و وی را که دختری تقریبا لامذهب بود بر آشفت و چه آنجا که وی را در خانه اش در میانه ی تقابل مذهب مادرش و لامذهبی خواهرش میدیدیم. به یاد ندارم در تلویزیون جمهوری اسلامی هیچ وقت از دهان بازیگری لغت مشروب به گوشم رسیده باشه چه برسه که عربده زنان و مست گونه شیشه های مشروبش را از مادر مذهبی اش طلب کنه و چه اینکه ما برای اولین بار شیشه ی ویسکی را به صورتی واضح در دستان نوش جان کرده ی یک انسان، آن هم از جنس مونثش ببینیم. که فی الواقع برای خود نوبری است. و البته شق القمر هم نشده ولی واقعا جای تامل داره.مرگ تدریجی یک رویا +

به یاد بیاورید آن جملات معترضانه ی مارال به طرفداری از خواهر لامذهبش به مادر مذهبی اش را که: "مگر تو بشقاب و قاشق و چنگال و فنجون و لیوان و کارد و دیگر وسائلش را جدا نکردی، (به خاطر ترس از نجاست) پس دیگر چرا اینگونه شیشه های مشروبش را (توسط آفاق) میشکنی یا در چاه توالت خالی میکنی" که میشه گفت به دلیل خسته شدن از وضعیت دائما طوفانی خانه شان و به دلیل دعواهای مکرر مادر و خواهر مذهبی و لامذهبش بود. اما تاکنون کی دیده بودید در تلویزیون جمهوری اسلامی شخصی (حالا به هر انگیزه ای) به دفاع از یک شرابخوار با یک تفکر مذهبی، هر چند کوتاه به بحث بنشیند. تاکنون کی دیده بودید از زبان یک مست این چنین مذهبیون را به باد تمسخر و فحش و ناسزا بگیرند. به یاد بیاورید جملات ساناز را به همسر مارال (حامد) و خانواده ی مذهبی اش. مرتیکه کثافت مذهبی، عقب مونده های بدبخت متحجر، مذهبی های لعنتی نفهم و از این گونه ناسزاها. تاکنون کی دیده بودید در بیست و اندی سال اخیر بتوان رو در روی یک انسان معتقد مذهبی ایستاد و او را متهم به فکر بسته و توهم توطئه کرد و همچنین نکته ای که یادم رفت و باید زودتر میگفتم نشان دادن ذهنیت خرافات گونه ی یک انسان مذهبی نسبت به مقوله ی مشروب یا هر عنصر حرام دیگر از نظر مذهب بود که مثلا به واسطه ی شراب خواری در این خانه بلا نازل خواهد شد و بشینیم مفاتیح بخوانیم که دفع بلا شود. همه ی این مسائل که گفتم به اضافه ی خیلی از نکات ریز و درشت دیگر (که منجر به ازدیاد حجم مطلب میشود) به نظر من شاکله ی اصلی و درون مایه ی عمیق این سریال است. اما (و باز هم ناگزیر از اما...) یک اصل کلی به ما میگوید وقتی شما در چهارچوب یک نظام (حالا فرقی نمیکنه چه نظامی) وارد خط قرمزهای آن نظام میشوید بالطبع باید نتیجه گیریتان به خواست و علاقه ی آن نظام باشد. این نکته ی مهم مسئله ی عجیبی نیست. یادمه کارگردان یا فیلمنامه نویس فیلم آمریکایی دشمن ملت (که احتمالا در سینمای سیاسی راجع به آن صحبت خواهم کرد) وقتی در مورد مشکلات ساخت فیلم حرف میزد میگفت: این فیلم راجع به NSA بود، سازمانی که به صورت غیر قانونی به مکالمات خصوصی شهروندان آمریکایی گوش میداد. وقتی خواستیم فیلمی درباره ی این رسوایی بسازیم، مدیران NSA ما را خواستند و گفتند اگر میخواهید فیلمی در مورد این سازمان بسازید فقط اجازه دارید نشان دهید که یکی از مدیران سازمان فاسد و عامل سوء استفاده از سازمان بوده است و حق ندارید ذات نهاد را زیر سوال برده و آن را خدشه دار کنید.

اینک این گونه است، مثل فیلم دشمن ملت اگر میبینید که نتیجه ی این سریال بدین شکل پیش میرود، اگر میبینید انسان مونث روشنفکر، فاسد نشان داده شده است، اگر میبینید پایبند به اخلاقیات و خانواده نیست، اگر میبینید دچار سردرگمی و بی هویتی است و در واقع در مورد شخص مارال فرآیند جایزه گرفتنش از محفل فانوس به شدت من را به یاد فرآیند نخل طلا گرفتن فیلم "پرسپولیس" از جشنواره کن می اندازد و نتیجه گیری منفی ای که علیه این موضوع به ما نشان میدهد و برای اولین بار یک مذهبی را روشنفکر (گرچه تناقض دارد و مذهبی نمیتواند روشنفکر باشد)، آن هم یک روشنفکر تمام عیار خوب و معتقد به آزادی انسانها (حامد) حتی در زمینه ی ازدواج و طلاق و عدم انحصار طلبی یک انسان مذکر نسبت به یک انسان مونث نشان میدهد (که البته انسان ایده آل همین است اما از مذهبیون بعید بوده است)، همگی برگرفته از این نکته ی مهم است که وقتی وارد خط قرمزهای یک نظام میشوی و قدرت در دست آن نظام است به ناچار باید نتیجه گیری ات به نفع آن نظام باشد. (نفسم گرفت)

آنجا که آمریکا است و به اصطلاح آزاد و خط قرمزهایش کم است، این گونه برخورد میشود، چه برسد به اینجا که جمهوری اسلامی است و فکر میکنم از لحاظ چارچوب و خط قرمز رتبه ی اول را در جهان دارد (بس که زیاده). بنابراین نتیجه گیری ای که به نفع مذهبیون شده و روشنفکر نشان دادن آنها، نمیتوان ایرادی به نویسنده و کارگردان سریال گرفت چرا که اساسا برای عمق درونی ای که همان تقابل مذهب و لا مذهبی و هدف سریال است، چاره ای به غیر از این در چارچوب نظام جمهوری اسلامی نمیتوان اندیشید.مرگ تدریجی یک رویا --

اما نکته ی آخری که به ذهنم میرسد این است که صد در صد روایت این سریال، یک روایت رئال در زمینه ی تقابل دو عنصر فوق الذکر است، حال آنکه ذکر این نکته که مارال از کودکی دچار ناتوانی تصمیم گیری و ضعف در برخورد با مسائل مهم بوده است و دچار سرگیجه و گشت زنی به دور خود میشده، به نظر من یک روایت سور رئال در این ریتم صد در صد رئال و علف هرزی است در یک باغچه ی پر از گل!!! چراکه فکر میکنم این نکته توجیه ای است بر نشان دادن عدم توانایی تصمیم گیری در مارال و توپ دسته رشته شدن وی در میان مذهب و لامذهب، با این که خود اساسا انسان لامذهبی است اما دارای پتانسیلی است برای شبه مذهبی شدن. آنچه من را بر آن میدارد که فکر کنم توجیه و در واقع ضعف منطقی فیلمنامه است این است که ریتم تقابل مذهب و لامذهبی در جامعه ی ما یک ریتم کاملا رئال است در حالی که روایتی که از مارال نشانمان داده شد، در جامعه ی ما یک روایت سور رئال است، چرا که ما ریتم تقابل را به واضح و به میانگین بالا در جامعه میبینیم اما روایت مارال را شاید به سختی بتوان مصداق عینی اش را در جامعه ی حال حاضر پیدا کرد. انسان مونث نویسنده ی روشنفکری که قدرت تکلم در مواقع حساس و تصمیم گیری در نقاط عطف زندگی خویش را ندارد. با این پارادوکس چه کنم؟ عجیب نیست؟ به نظرم غیر واقعی است. شاید هم همه این نکاتی که من گفتم اشتباه بوده و با پیشروی سریال اتفاقات دیگری بیافتد!!!

 

چهار شنبه

 

اطاق فکر:

 

معنی وطن فروش و هم وطن کشی را گفتم و میخواستم دیگر این بحث را تمام کنم که جمعه هفته ی پیش اتفاقی افتاد، آن هم در مورد آخرین جمله ای که راجع به وطن فروشی و هموطن کشی گفتم. طرح امنیت اخلاقی و گشت ارشاد. یکی از بهترین دوستانم 5 شنبه ی هفته ی پیش 10/5/87 به همراه دختر خاله و دوست پسر دختر خاله اش و یه پسر دیگه، 4 نفری به یه سفر کوتاه یه روزه میرن. دو انسان مونث و دو انسان مذکر میرن جاده ی چالوس و شمال. شب هنگام که میخواستند برگردند تصمیم میگیرند یه قدم کوتاه دیگر کنار ساحل بزنند. غافل از اینکه موجوداتی به اسم بسیجی یا شاید هم پلیس امنیت اخلاقی کنار ساحل حضور داشتند. دوستم و همراهانش خیلی عادی رفتار میکردند و اصلا متوجه آن موجودات نبودند، اما به ناگهان تراژدی شروع میشود. مثل همیشه سوالی احمقانه: شما چه نسبتی با هم دارید؟ جواب درست داده نمیشود. همچون متهمان درون ماشین میروند و به کلانتری برده میشوند، به دستهای انسانهای مذکر این گروه 4 نفره دستبند زده میشود و انسانهای مونث را نگاههای هیز موجودات وحشی دنبال میکند. به زندگی شخصی دوستم وارد شدند، ازش سوال نامربوط پرسیدند، همچون مجرم متهم به قتل او را سوار ماشین کردند، به کلانتری بردند، یک شب در بازداشتگاه نگه داشتند، تحقیرش کردند، شخصیتش را خورد کردند، نگاهی همچون نگاهی به یک فاحشه به او داشتند، کتکش زدند، در زندانی همچون اصطبل نگهش داشتند، معنی واقعی ترس از تجاوز را در آن یک شب با تک تک سلولهای بدنش حس کرد، دوست عزیزم را، یک انسان مونث را در جهنمی نمور و تاریک با ترس از تجاوزی وحشیانه رهایش کردند، بیرونش آوردند، به دادگاه بردند (حال شاکی کیست؟ نمیدانم)، اولین سوال این بود: مجردی یا متاهل؟، مجرد. محکومش کردند، 20 ضربه شلاق برایش بریدند، ضربه های سنگین شلاق بود که بر بدنش فرود می آمد، با اینکه به خاطر مونث بودنش کمی آرامتر میکوفتند، اما هر ضربه تکه ای از روحش را با خود میکند و میبرد. دوستم تا به امروز رنگ کلانتری ندیده بود و حالا پرونده برایش درست کرده بودند، سابقه دارش کرده بودند و شلاق تفکری احمقانه بود که بر پیکرش، بر روح و جسمش فرود می آمد. باهاش در تماس بودم، نمیدانستم چه بلایی بر سرش می آورند، فقط میدانستم گرفتار است. برگشت، با روحی پاره پاره برگشت، ازش هیچ نپرسیدم تا خود به سخن بیاید. نگاه بی آرامشش، ترس نهادینه شده در وجودش، خنده های گاه و بیگاه هیستریکش، درونم را، روحم را شکنجه میکرد، دوستم در خود واقعیت حضور داشت، اما من چه؟ همچون زندانی ای دست و دهان بسته بودم که فقط میتوانست با چشمانش خورد شدن جسم و روح عزیزش را ببیند و هیچ کاری نتواند انجام دهد، با هر ضربه، با هر توهین و با هر تحقیری که از زبان سرگذشت دوستم میشنیدم روحم بیشتر شکنجه میشد. چرا نمیتوانستم هیچ کاری انجام دهم؟ او رنج کشید و من زجر کشیدم. اکنون دست نوازش من بود که شاید کمی دوستم را آرام میکرد، با هر قطره اشکش میگریستم، دلم به درد آمده بود، اما چگونه میتوانستم روح تکه تکه شده اش را دوباره به هم بچسبانم، شاید فقط زمان بتواند این کار را انجام دهد. حدیث محبت در گوشش خواندم، شاید که مسکنی بر زخمهایش باشد. اما به راستی چرا؟ مگر ما چه میخواهیم؟ چرا همچون مجرم با ما رفتار میکنند؟ مگر ما به غیر از دوستی انسانی سالم (حالا سالم یعنی چه؟ با هر کس بخواهد به مناظره مینشینم) چه میخواهیم؟ مگر ما انسان نیستیم؟ پس چرا اول جنسیتمان را به رخمان میکشند؟ دلم برای آن موجودات وحشی میسوزد، چرا که آنها تقصیری ندارند و همچون برده هایی قربانی تفکری متحجر هستند. این است نمونه ی بارز و امروزی وطن فروشی. به دوستم گفتم کینه و نفرت را از دلت بیرون کن تا انگیزه ات برای مبارزه بیشتر شود. چرا که کینه و نفرت طنابی پوسیده است که اول خودت را به ته چاه می اندازد. باید مبارزه کرد، مبارزه با تفکر متحجر و دگماتیسم. اما بدون کینه و نفرت.

 

پنج شنبه

 

سینمای سیاسی:

 

اینک جواب به سوالات ماهیت رسانه و جایگاهش در سیاست: رسانه عنصری است که از ابتدای پیدایش بشر به اشکال ابتدایی و بعدها با پیشرفت انسان به شکل پیشرفته تر حضور داشته. عنصری که اوج تمدن بشر بر پایه ی آن بنا شده، یعنی عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات. اما در عالم سیاست جایگاه این دیو عظیم اطلاع رسانی و گاه دروغ گویی به سیاست بستگی دارد. در واقع این رسانه است که باید برده و غلام حلقه به گوش سیاست باشد. مثالش را در اولین پست سینمای سیاسی زدم اگه یادتان باشد (روزنامه ی کیهان در 40 سال اخیر)...

 

جمعه

 

دیکتاتوری خاموش:

 

خودخواهی. انسان قربانی، به وجود آورنده ی دیکتاتوری بوده آن هم به واسطه ی صفت ننگین خودخواهی. انسان خودخواه، تمام مشکلات انسان از همین خودخواهی وی سرچشمه گرفته چرا که همه چیز را برای خودش میخواهد. خودخواه است اما به گونه ای القاء میکند که گویی دوست دارنده ی نوع بشر است. چرا اینگونه به انسان میتازم؟ چون انسان فقط به واسطه ی دو عنصر زندگی میکند، لذت و آرامش که شاید هر دو یکی باشند. دو عنصری که خودخواهی را به وجود می آورند...

 

شنبه

 

منطق سیاسی:

 

منابع اولیه. منابع اولیه مالکیت و ثروت را به همراه داشت و ثروت هم قدرت را به وجود آورد. خوب آنها که قدرت داشتند سعی کردند قدرت خویش را تداوم بخشند و برای تداوم بخشیدن به قدرت نیاز به منابعی بی نهایت بود تا تداوم ثروت را به همراه داشته باشد. قدرت حاکمیت صاحب قدرت بر دیگران و احساس برتری بر همنوعان را در مالک قدرت زنده کرد. اما داشتن ثروت به تنهایی برای حاکمیت کافی نبود، هوش و تجربه...

 

یک شنبه

 

ماتریکس:

 

6. سکانسی که مردی به اسم چوی می آید از نئو دیسکتی غیر قانونی بگیرد و برای ما تداعی کننده ی مخفی کاریهای چریکهای معترض و شورشی سیاسی است که مثل نئو غیر مجازهایشان را مثلا در درون کتابی قطور و توخالی قرار داده اند...

 

دو شنبه

 

آنتراک:

 

کمک. غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیکترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر میشود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند.

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: "ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم." هوا داشت تاریک میشد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن!" در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: "خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!" زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: "خانم، مشکلی پیش آمده؟" زن جواب داد: "بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمیتوانم درش را باز کنم."

مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه داری؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد! زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم!" سپس رو به مرد کرد و گفت: "آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید." مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!" خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمیکرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود. (حتی یک دزد هم میتواند بفهمد، اما باید اول باورش کنی و بعد هم صداقت و نیک بینی را از دریچه ی چشمانت به نهایت درونش هدیه کنی.)

پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

 

پ.ن: 1. ببخشید که حجم این پست خیلی زیاد شد ولی چه کنم که دلم از روایت دوستم خیلی به درد آمده بود. هر آنکه علاقمند باشد و برایش مهم باشد حتی با این حجم زیاد کامل خواهد خواند.

2. داستانک آنتراک به جز پرانتز برگرفته از کتاب عشق بدون قید و شرط، نشان لیاقت عشق 2، اثری از نویسندگان ناشناس و به ترجمه ی بهنام زاده، از انتشارات پژوهه بود.

 

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:53 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

ماتریکس سیاسی

 

 

سه شنبه

 

ماتریکس:

 

توی پست قبل در موضوع ماتریکس اشاره کردم که آخرین مطلبی که راجب ماتریکس نوشتم اشاره داشت به مبحث انتخاب. این که انسان در هر شرایطی در زمان و مکان زیستی باید تابع انتخابهای دورانهای مختلف زندگیش باشه و اساسا از همین انتخابهاست که اگر انسان به پای انتخابش بایسته خیلی از معجزات رخ میده. در قسمت سوم ماتریکس هم وقتی اسمیت از نئو پرسید چرا این کار رو میکنه؟ آیا برای عشق، برای صلح، برای زایان و... نئو جواب داد به خاطر اینکه انتخاب کردم. اکنون من هم که مدتها پیش راهم را انتخاب کردم و میخواهم بر روی عقیده ام ایستادگی کنم، سعی میکنم (آری تنها میتوانم سعی کنم) دنیای عجیب و دوست داشتنی ماتریکس (از نظر من) را تمام و کمال برای چندمین بار متوالی به خودم و شاید برای اولین بار به هموطنان عزیزم نشان دهم تا شاید بتوانم آنچه را که خود از طریق این پدیده ی جدید 9ساله برای زندگانی ام فهمیدم به شما نیز بشناسانم، شاید (چقدر شاید!!!) که راهگشایی برای ذهنهای راهجو و کنجکاو شود و از این طریق روش زندگی انسانی (مسالمت آمیز) را در کنار هم بیاموزیم. که شخصا نکته های زیادی برای درست زندگی کردن از آن آموختم. (حال اگر به مفاهیم درست زندگی کردن و... در این متن انتقادی دارید، اجازه بدهید در آینده ای نزدیک در اطاق فکر به آن بپردازم.)

در پستهای قبلی ماتریکس گفته بودم که این دنیا را از سه منظر سیاسی، فلسفی و مذهبی مورد کند و کاو قرار خواهم داد. اکنون نمیدانم این سه منظر را به طور همزمان بررسی کنم یا جداگانه و به طور کامل به یکی بپردازم و وقتی تمام شد دیگری را باز کنم و آن را تحلیل کنم. شخصا فکر میکنم که جداگانه به این موضوعات بپردازم بهتر است گرچه از این نکته بیم دارم که شاید نتوانم چارچوبها را حفظ کنم و از نفوذ درونمایه ی یکی به دیگری جلوگیری کنم، اینه که اگر پیشنهادی در این زمینه داشته باشید با آغوش باز استقبال خواهم کرد. اکنون درونمایه ی سیاسی را مورد بررسی قرار خواهم داد چرا که فکر میکنم سیاست از اولین سکانسهای فیلم خودش رو به رخ میکشه. به نظرم بهتر باشه نکته ها را به صورت گزینه بر شمارم تا مثل یک پازل در آخر آنها را به هم چسبانده و مضمون سیاسی این دنیا/فیلم را به عینه ببینیم. برای این منظور از فیلم اول به تدریج شروع میکنم تا پایان فیلم سوم و در آخر هم به انیماتریکس خواهم پرداخت.انیماتریکس

1. سکانسی که برای اولین بار ترینیتی رو در لباس چرمی مخصوص میبینیم، لباسی که در واقع لباس مخصوص فتیشیست هاست اما بعد از فیلم در بارانداز با بازی مارلون براندو یاد گرفتیم که کاپشن چرمی یا لباس چرمی در عالم سینما تداعی کننده ی یه نوع تابو شکنی و شورش علیه وضعیت موجود باشه.

2. زمانی که سه بازرس کت و شلوار پوش با عینک دودی و مسلح و گوشی های کوچک ویژه ی ماموران مخفی وارد فیلم میشوند که تداعی کننده ی ماموران CIA و یا بادیگاردهای شخصیتهای سیاسی هستند. میتوان گفت این نکته معمولا در اکثر فیلمهای پلیسی جاسوسی مدرن حضور داره، باید بگویم درسته ممکنه این طور باشه اما این نکته در آخر به پازلمان مربوط خواهد شد.

3. ارتباط تلفنی و کنترل از راه دور ترینیتی با مورفیوس که در واقع ارتباط شورشی با یک منبع هدایت کننده ی خارجی است که این هم البته در فیلمهای پلیسی جاسوسی زیاد دیده میشه با این تفاوت که اینجا منبع به طور واضحی سر دسته ی یک گروه شورشی مخالف وضع موجود ساخته و پرداخته شده توسط نظام است.

4. سکانسی که شورشی قبل از له شدن زیر کامیون در باجه ی تلفن از دست مامورها میگریزه و در همین زمان مامورها در حین صحبت با یکدیگر به این اشاره میکنند که شورشی/ترینیتی برای پیدا کردن فردی که میخواهد به شورشی ها بپیوندد در تلاش بوده و مشغول تجسس برای پیدا کردن هدف بعدی شورشی ها که نامش را نئو ذکر میکنند میشوند.

5. وقتی برای اولین بار نئو را در میان انبوهی از سیم و کابل و کامپیوتر میبینیم که خوابیده و صدای موزیک در گوشش شنیده میشه و بعد تصویر به نمایی از مانیتور او کات میشه و تصویر مورفیوس را در مانیتور میبینیم که به عنوان تروریست در سر تیتر روزنامه ی النهار (حالا چرا النهار؟ بهش میرسیم) و چند روزنامه ی دیگر مطرح شده و متوجه میشیم که نئو گویا به عنوان یک هکر در فضای مجازی نت به دنبال مورفیوس تروریست در جستجو بوده. این 5 تکه پازل رو داشته باشید تا بعد به بقیه اش بپردازم...

 

چهار شنبه

 

منطق سیاسی:

 

در آخر به این موضوع اشاره کردم که یک اصل سیاسی وجود داره که قدرت رو سر منشاء همه چیز قرار میده، برای به وجود آمدن این قدرت در منطق سیاسی، اصل مهم وجود ثروته، یعنی از آنجائیکه مالکیت خود را به جامعه ی بشری نشان داد، ثروت هم اعلام وجود کرد و هر آن که ثروت بیشتری داشت دارای قدرت و نفوذ شد. اما ثروت که از طریق مالکیت بوجود آمد چگونه شکل گرفت؟ یعنی در واقع مالکیت داشتن چه عنصری بود که ثروت و به طبع آن قدرت را به همراه داشت؟ خوب مسلما منابع اولیه...

 

پنج شنبه

 

سیرت سینما:

 

از مطلب روزنامه ی کیهان و کج اندیشی سینمایی که بگذریم، این روزها از تلویزیون جمهوری اسلامی سریالی پخش میشود که بعد از مدتها باعث شده من علاقه ام به سریال دیدن زیاد بشه. سریالی که سه شنبه شبها (یعنی امشب) از شبکه ی دو در حدود ساعت 21:00 پخش میشه. با نام مرگ تدریجی یک رویا که در ابتدا سفر به تاریکی را به عنوان نام آن برگزیده بودند. به کارگردانی فریدون جیرانی و بازی دانیال حکیمی، هوشنگ توکلی، پولاد کیمیایی، ستاره اسکندری و ناصر طهماسب. فریدون جیرانی را پیش از این با فیلمهایی چون قرمز، آب و آتش، شام آخر، صورتی، سالاد فصل، تریلوژی ستاره ها و پارک وی میشناختیم. نویسنده و منتقد سابق سینما که اینک به عنوان کارگردان فعالیت گسترده ای در عرصه ی سینما دارد و شخصا کارهای وی را به خاطر سنت شکنیهایی که در چند ساله ی اخیر در سینمای ایران انجام داده دوست دارم. حال این سریال که تابو شکنی دیگری است اما با تفاوتهای چشمگیر بیشتری...

 

جمعه

 

دیکتاتوری خاموش:

 

انسان. در آخر برای دیکتاتوری پدر و مادر به انسان اشاره کردم. به راستی چرا انسان؟ چرا سر منشاء همه ی دیکتاتوریها از انسان شروع میشه؟ من نمیفهمم شاید واقعا عده ای فکر میکنند دیکتاتوری همین جوری از تو خلاء یهو سبز شده و خوب انسان هم این وسط قربانی است و یا که نه از دیکتاتوری استفاده ی بهینه کرده!!! هم بله و هم خیر! بله از آن جهت که انسان قربانی است آن هم به واسطه ی این که اگر بپذیرم مخلوق خالقی به اسم خداست، که اول باید پرسید چرا خدا انسان را خلق کرد؟ (که خود چند پست مفصل نیاز داره و اگه اینجا بهش بپردازم بحثش حروم میشه) و در جهت دیگر اگر آفریننده ای به اسم خدا نداشته باشد که باز باید پرسید انسان از کجا آمد؟ و باز هم این انسان است که قربانی است. خیر از آن جهت که انسان چه قربانی باشد و چه نباشد، که البته قربانی است، این گناه او توجیه نمیشود که خود به هر حال به وجود آورنده و ترویج دهنده ی دیکتاتوری بوده آن هم به واسطه ی صفت ننگین خودخواهی...

 

شنبه

 

سینمای سیاسی:

 

لازم میدونم بعد از معرفی فیلم سگ را بجنبان بیش از این به مبحث رسانه بپردازم. به راستی رسانه چیست؟ جایگاه این دیو عظیم اطلاع رسانی و گاه دروغ گویی در عالم سیاست کجاست؟ تا چه حد انسان به رسانه وابسته است؟ آیا رسانه را باید یک عوام فریب تمام و کمال دانست؟ یا این عوام فریبی را سیاست موجب میشود؟ یا اصلا یه سوال کلی تر: آیا اساسا میتوان به ذات رسانه اعتماد کرد؟ یا اینکه اگر انسان اعتماد نکند میمیرد؟ مسلما اگر انسان نباشد رسانه هم نیست ولی آیا اگر رسانه نباشد انسان میتواند بدون رسانه به حیات خود ادامه دهد؟...

 

یک شنبه

 

اطاق فکر:

 

معنی وطن فروش رو گفتم که با دو اصل مهم و کلی تعریف میشد: اول اینکه ارتباط مستقیم با هجوم به مرزهای جغرافیایی داره که عدم دفاع از این مرزها توسط انسانهایی که در محدوده ی آن مرزها زندگی میکنند موجبات خیانت به وطن رو فراهم میکنه. مثل حمله ی اعراب بیابانگرد مسلمان به ایران در حدود 1400 سال پیش که با بی تفاوتی مردم وطن فروش آن زمان ایران روبرو شد، هجوم عراق به ایران در سال 1359 خورشیدی (که البته اکثریت مردم ایران، حالا به هر انگیزه ای به راستی وطن دوستی را معنا کردند.) و اکنون هجوم هر بیگانه ای به وطن که اگر با دفاع مردم موسوم به آن وطن روبرو نشه همگی آن ملت وطن فروش لقب میگرند، مثل بعضی از ایرانیهای خارج از کشور و بعضی از ایرانیهای داخل که آرزوی هجوم دول غربی، به خصوص آمریکا را به ایران دارند که همگی خائن به وطن و وطن فروشند. دوم اینکه ارتباط مستقیم به رای مردم برای تعیین حکومت داره و ایستادگی و زورگویی به اکثریت ملت از طرف حکومت وقت موجبات هم وطن کشی و وطن فروشی رو فراهم میاره. مثل هم وطن کشی زمان محمدعلی شاه قاجار و به توپ بستن مجلس، قتلگاه شدن ایران در بین سالهای 1355 تا 1357 خورشیدی توسط رژیم شاهنشاهی پهلوی که اکثریت ملت معترض و شورشی رو به قتل کشید و فدای خواسته های خود و عده ای اقلیت میکرد که نام وطن فروش و خائن به وطن الحق برازنده ی وی و حامیان وی هست که هم اکنون هم هستند، و اکنون نیز اگر اکثریت مردم ایران موافق جمهوری اسلامی نباشند مقاومت جمهوری اسلامی موجبات خیانت این نظام و سردمدارانش را فراهم میکند. شاید با وجود فشارهای اقتصادی و سیاسی و همینطور فرهنگی مثل طرح امنیت اخلاقی و گشت ارشاد این اتفاق بیافته...

 

دو شنبه

 

آنتراک:

 

قدرت کلمات: چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ در عمق گودال فرو رفت و مرد. اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد. بقیه ی قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟ ولی قورباغه جوابی نداد. معلوم شد که:

این قورباغه ناشنواست و در واقع او در تمام این مدت فکر میکرده است که دیگران او را تشویق میکنند.

پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

 

پ.ن: 1. شاید به خاطر حجم مطالب سه شنبه ی دو هفته ی بعد مطالب بعدی رو بنویسم، شاید هم نه سه شنبه ی هفته ی بعد طبق روال معمول.

2. داستانک آنتراک برگرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس بود، به ترجمه ی سارا طهرانیان، از نشر خورشید.

 

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:37 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

استاد و آنتراک و هفتگانه

بالاخره معرفی هفت موضوع فهرست شده ی ذهنم با پستهای مربوط به خودشون تموم شد. و با چه اتفاق (نمیدونم) خوب یا بدی (از نظر استاد) هم تموم شد. همزمان با مهاجرت استاد، یک انسان مهربان، استاد شکیبایی.

از این به بعد یعنی بعد از معرفی موضوعات هفتگانه، پستهای من اینگونه نوشته میشه، مثل همین پست، تا هم خودم سر رشته ی کار از دستم نره و هم اونایی که دوست داشتن مطالب رو به صورت جدی دنبال کنن و پای ثابت ذهن نوشته های این ذهنیت همیشه کنجکاو بودن و براشون مهم بود راحت تر بتونند از ادامه ی مطالب سر در بیاورند. در این پست مطلب زیادی برای نوشتن نیست چون باز هم رسیدم به موضوع آنتراک.

سه شنبه

آنتراک:

این آنتراک مخصوص استاد عزیزم، خسرو شکیبایی است. این بازیگر بزرگ سینمای ایران، بازیگر محبوب من. نمیدونم چی شد که مهاجرت کرد، نمیدونم به کجا مهاجرت کرد، و نمیدونم آیا خود دوست میداشت که مهاجرت کنه و یا که نه؟ آنچه میدانم این است که صبح جمعه ۲۸/۴/۱۳۸۷ خورشیدی ساعت ۱۱ و خورده ای بود و من هنوز تو رختخواب خواب جا میکردم که یهو تلفنم زنگ خورد و از خواب پریدم. گوشی رو برداشتم، یکی از دوستهای مهربونم پشت خط بود، احوال پرسی که کردیم دیدم صدای ناراحتی داره، گفتم چته؟ گفت بازیگر محبوبم فوت کرده. با خواب آلودگی گفتم کی؟ گفت خسرو شکیبایی. یه تکونی به خودم دادم و با کمی اعتراض گفتم اول صبی شوخیه خیلی مسخره ای بود. گفت باور کن شوخی نمیکنم، دارم دیوونه میشم، احتیاج داشتم با یه دوست حرف بزنم. گفتم چرت نگو، ببین اگه اینی که میگی راست باشه، من تو رو میکشم. گفت باشه بکش و زد زیر گریه. گریه ای که واقعا دلم رو شکست. چند دقیقه گذاشتم خوب گریه کنه، وقتی که آرومتر شد گفت چرا هیچی نمیگی؟ گفتم داشتم به صدای گریه ی تو گوش میدادم. هیچی نگفت. گفتم دو، سه دقیقه گوشی رو نگه میداری؟ گفت باشه. خواب از سرم پریده بود، اونم به چه طرز وحشتناکی. تلویزیون رو روشن کردم، زدم شبکه ی خبر و زیر نویسها رو میخوندم. بعد از حدود دو دقیقه اون نوشته ی نحس رو دیدم (البته نحس برای من)، تلویزیون رو خاموش کردم و گوشی رو برداشتم. اولین جمله ای که به دوستم گفتم این بود:

نمیدونم چرا مهاجرت کرد؟ نمیدونم به کجا مهاجرت کرد؟ و نمیدونم آیا خود دوست میداشت مهاجرت کنه یا که نه؟ اما آنچه که میدانم اینه که استاد هم بالاخره مهاجرت کرد.

دوستم دوباره زد زیر گریه و من باز هم به صدای گریه ی دلی شکسته گوش میدادم و همیشه هم گوش میدهم. شاید اگر خوب گوش کنم صدای گریه ی استاد رو هم بشنوم. شاید اگر خوبتر گوش کنم صدای خنده ی استاد رو بشنوم. و شاید اگر عاشقانه گوش کنم صدای عشق گفتن استاد رو با لحن مخصوص به خودش بشنوم. نمیدانم اما آنچه میدانم این است که امروز سه شنبه است و پنج روز از سفر استاد میگذرد و من نمیدانم برای استاد عزیزم باید شاد باشم یا ناراحت. به یاد هامون خاطره هایم.استاد شکیبایی

چهار شنبه

ماتریکس:

از آخرین مطلب ماتریکس ۳ ماه میگذره و احتمالا یادتون رفته که از کجا شروع کردم. آخرین حرفی که زدم این بود که: مفهوم انتخاب از اولین سکانسهای فیلم اول خودش رو نشون میده برای مثال سکانسی که ترینیتی به نئو میگه اگه پیاده شی چیزی رو پیدا نمیکنی، چرا که این راه راهیه که بارها رفتی و جز تاریکی به چیزی نرسیدی، بمون و حقیقت رو پیدا کن. در واقع میخواد بگه یه کار جدید، یه تجربه ی جدید انجام بده و برای مدتی گذشته رو رها کن و به مفهوم ساده تر بیا و داخل لانه ی خرگوش برو تا چیزهای عجیب زیادی رو کشف کنی. خیلی مونده تا بفهمین ماتریکس زندگیست یعنی چی؟ شاید هم تا حالا فهمیده باشین.

پنج شنبه

منطق سیاسی:

در پست قبلی منطق سیاسی راجب منطق منابع اولیه و سیاست حرف زدم، که تا وقتی به پست اصلی خودش برسم، قصد دارم ذره ذره همین بحث رو بسط و گسترش بدم تا زمانی که نوبت به منطق سیاسی رسید سر رشته ی کار دستتون باشه. فقط نکته اینه که چرا این اصول اولیه ی سیاست نادیده گرفته میشه؟

جمعه

دیکتاتوری خاموش:

شاید باید اولین پست دیکتاتوری خاموش رو با اولین رکن دیکتاتوری یعنی انسان که قبل از خانواده است شروع میکردم تا دقیقتر بتونم منظور خودم رو راجب خانواده برسونم، که در پستهای بعد حتما اینکار را خواهم کرد.

شنبه

سیرت سینما:

اولین پست سیرت سینما اختصاص داشت به روزنامه ی کیهان و کج اندیشی سینمایی که راجب بسته شدن ماهنامه ی دنیای تصویر سخن راندم. که دیگر به طور کامل از دور خارج شد و مسئولین ارشاد وقیحانه به علی معلم گفتند که میتوانی ماهنامه ای دیگر به راه بیاندازی. فکرش را بکنید، بچه ی ۱۶،۱۷ ساله اش را کشتند و میگویند بچه ی دیگری بساز.

یک شنبه

اطاق فکر:

توی اطاق فکر گفتم مرز وطن فروش آنجایی مشخص میشه که اگر بیگانه ای به میهن هجوم آورد مثل ۱۴۰۰ سال پیش، و مردم از مرز جغرافیایی خودشان دفاع نکنند و وطن رو دو دستی تقدیم بیگانگان بکنند و همچنین اگر انسانهایی که در یک مرز جغرافیایی زندگی میکردند خواستار تغییر حکومت شدند و حکومت و اقلیت جلوی آنها ایستادند، این حکومت و اقلیت هستند که وطن فروش و خائن به وطنند و هموطن کشی به راه می اندازند، مثل ۱۳۵۷ و شاید در آینده ای نزدیک. توضیحات بیشتری راجبش میدم احتمالا.

دو شنبه

سینمای سیاسی:

و بالاخره اینجا روشن کردم که سینما و به طور کل رسانه در چه مرتبه ای در عالم سیاست قرار داره و چطور مورد سوءاستفاده قرار میگیره و عوام الناس هم چطور به شکل بی خردانه ای به آن دل میبندند و باورش میکنند. راستی چرا این گونه است؟ به این هم بیشتر خواهم پرداخت. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

پ.ن: ۱. دو، سه تا عکس از بزرگداشت استاد شکیبایی در ادامه ی مطلب گذاشتم. (خودم گرفتم)

۲. این روزها و موضوعات ترتیبی نخواهند داشت و موضوعات در پستهای بعدی ممکنه جاشون در روز دیگری باشه.

۳. موضوع اصلی و مطلب مهم اون پست مربوط به روز سه شنبه است و هفته ی ذهنی من از اون موقع شروع میشه.

ساحر

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط ساحر |