به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
از اين پس بهترين دوستم، عزيزترين رفيقم، مهربانترين يارم و دلسوزترين همراهم، در بحثها کمکم خواهد کرد و به من ياري خواهد رساند. تا به امروز خيلي کمکم کرده ولي از اين به بعد حضورش را ميخواهم عيني کنم. نئوساحر نازنينم (کودکي ام) که رشدش در ۱۷ سالگي متوقف شده و از آن روز تا به حال ديگر با من پيش نيامده، البته شايد مزيتش همينه که از من عاقلتر و داناتر و مهربانتره، چون دور از دنياي آدم بزرگا بوده، با اين حال هميشه همراه هميشگي اين دنيايم بوده که تا به امروز تونستم با لذت زندگي کنم. وگرنه زندگي بدون نئوسا عزيزم (راستي يادم رفت بگم که به اختصار گاهي نئوس، گاهي هم نئوسا صداش ميکنم) هيچ لذتي برام نداشت...!!!
نئوساحر
سه شنبه
اطاق فکر:![]()
نئوساحر
: ساحر جونم، عزيز دلم چرا اينکار رو ميکني؟ ساحر
: چه کاري؟
نئوساحر
: همين که ميخواي به سوالي فکر کني و درباره اش بنويسي که بارها راجع بهش فکر کردي، بارها با من راجع بهش حرف زدي، بارها يواشکي من راجع بهش نوشتي و الان هم توي کتابخونه قايمشون کردي، حالا باز هم ميخواي راجع بهش حرف بزني و بنويسي و فکر کني؟ چرا؟ که چي بشه؟ تا کجا ميخواي پيش بري؟
ساحر
: نه نئوس نميخوام، ديگه نميخوام به اين حرفات گوش کنم، هي به من ميگي چي کار بکن، چي کار نکن، نه ديگه نميخوام، ميخوام تا ابد راجع به اين سوال فکر کنم، ميخوام تا ابد راجع بهش حرف بزنم، ميخوام انقدر فکر کنم تا به نتيجه برسم. نئوس
: و اگه به نتيجه نرسيدي چي؟
ساحر
: برام مهم نيست، لااقلش اينه که سعيم رو کردم و آره ممکن هيچ وقت به نتيجه نرسم، ولي از پيش بازنده هم نبودم.
ن
: باشه، اين فکر خوبه، اينکار رو بکن، خوشم مياد که از پيش بازنده نبودن رو از خودم ياد گرفتي!!!
س
: بيشين بينيم بابا. ن
: ولي يادت باشه، چيزي که تو دنبالشي شايد هيچگاه نتواني به حقيقتش دست پيدا کني، آنوقت قول ميدي زندگي واقعيت مختل نشه؟
س
: نئوس زندگي واقعي چيه؟ ن
: ساحر جونم، قربونت برم الان قراره راجع به يه چيز ديگه حرف بزنيم، چرا انقدر همه چي رو با هم قاطي ميکني؟ نگاه کن، آخه خوب خنده هم داره، بايدم به من بخندي وقتي اين جوري از يه شاخه ميپري به يه شاخه ي ديگه. آخه انسان خوب من و تو تعريف زندگي واقعي رو ميدونيم، پس حاشيه نرو جواب منو بده.
: خوب من و تو ميدونيم، ولي اگه تعريف بقيه با من و تو يکي نباشه چي؟
: ساحر جونم عيبي نداره بعدا راجع بهش باهاشون حرف ميزنيم، الان مطلب يه چيزه ديگه است.
: اوووووم، خيلي خوب، باشه، گفتم باشه ديگه، اون جوري نگام نکن، دوباره انقدر ميخندم که مجبور شي از اطاق بري بيرون تا خنده ام بند بياد ها.
: خوب عزيزم، بگو، چي شد بالاخره؟ راستي يادت هم باشه که توي مطلب قبليت توي اطاق فکر هرچي نوشته بودي، يه يادآوري بکني؟
: چشم، شما امر بفرمائيد قربان، اطاعت ميشه. خوب اول اينکه آره قول ميدم زندگي واقعيم درگير اين زندگي به اصطلاح فلسفي نشه.
: حالا چرا به اصطلاح؟
: نئوس جونم حالا تو گير دادي؟ اصلا تا تو بري يه شکلات بخوري، من يادآوري رو ميکنم، بعد برگرد باهم حرف ميزنيم، باشه؟ إإإإإ برو ديگه، گفتم که قول دادم.
: باشه نازنينم، ولي تا من نيستم، يهو يه چيزي نگي...
: چشششششششششم، چشم، چشم نميگم، شما برو لطفا، باز چرا اينجوري دلبرانه منو نگاه ميکني، خوب ببخشيد پريدم وسط حرفت، ببخشيد ديگه. خوب، اوووم، آهان نئوس رفت. حالا تا نئوسا جونم برنگشته من زودي يادآوري رو بکنم تا بياد، با هم بحث رو شروع کنيم. اول عذر ميخوام که بعد از سه هفته دوري دوباره شروع کردم به نوشتن، راستش خسته بودم، نئوسا هم هر چي ميگفت بنويس، من هم کمکت ميکنم، به خرجم نميرفت که نميرفت. نميدونم چرا انقدر خسته بودم. بالاخره تا ديروز که نئوسا گفت: ساحر يا دوباره شروع کن به نوشتن يا اين استراحتت رو ادامه بده تا اواسط مهر که تولدمونه (راستش اگه به من بود، نميگفتم تولدمه، ولي نئوسا گفته اگه ميخواي منو عيني کني، هر اتفاقي به جز خيلي خصوصي ها رو بايد راستش رو بگي)، خلاصه ديدم اين حرف نئوسا يعني نزديک به دو ماه دوري از نوشتن، اين بود که از ديروز دوباره شروع کردم به نوشتن. اگه يادتون باشه در آخرين مطلب کوتاهي که توي اطاق فکر نوشتم، گفتم از طريق سوال من کيم؟ و چرا اينجام؟ خيلي از از سوالهاي زندگيم رو تونستم جواب بدم و راجع به خيلياش هم به شکاکيت خيلي خوبي رسيدم، ولي گفتم قبل از اينکه بخوام راجع به حقايق مختلف و سوالهاي زيادي که برام پيش اومده حرف بزنم بايد اول راجع به اين سوال کليدي من کيم؟ و چرا اينجام؟ سخن بگم. خوب اگه يادتون اومد شروع ميکنيم، إإإإإ چرا نئوسا نيمد؟ من يه ديقه برم صداش کنم بي... إإإإإ تو اومدي داشتم ميگفتم چرا نئوسا نيمد؟ خوب بيا حرف بزنيم، من يادآوري رو کردم.
: آفرين بچه ي خوب. خوب بذار...
: بچه خودتي.
: باشه عزيز دلم بچه منم، ميشه بذاري ببينم چي نوشتي و انقدر وسط حرفم نپري؟
: چشم.
: اوووووم، خوبه، باشه جريان تولد هم گردن من. خوب من اول بپرسم يا تو؟
: من ميپرسم.
: باشه، بگو فقط يه کم برو اونور تر منم کنارت دراز بکشم گلم.
: بفرمائين عشق من... دلبرانه منو نگاه نکنا... آره بخند... خوب نئوسا جونم مطلب اينه که اگه من نبودم اونوقت تو هم نبودي، واسه همين گفتم من اول ميپرسم، نکته اي که اول از همه ذهنم رو مشغول کرده اينه که، اصلا اين سوال من کيم يعني چي؟ يعني اگه بخوام درست تر بگم منظورم اينه که مسئله ي بودن و نبودن مطرح ميشه، اصلا کي بودن يا کي هستم، قبلش مستلزم جواب به اين سواله که بدوني آيا اينجا، بودني و نبودني مطرح هست؟ ميفهي چي ميگم؟
: آره عزيز دلم، ميفهمم. تو اول منت سر من ميذاري که اگه تو نبو...
: إإإإ ببخشيد، ببخشيد.
: خوب عزيزم، گفتم که ميفهمم. تو ميخواي بگي ما فقط در شرايطي ميتونيم بگيم "من کيم؟" که ايمان داشته باشيم بودن در اين فضا که بهش ميگن دنيا مستلزم نبودن در فضايي ديگه است. آره؟ منظورت همينه ديگه؟
: آره تقريبا منظورم همينه. ميخوام بگم وقتي ميخواي فکر کني که "من کيم؟" قبلش بايد به اين فکر کني که کي بودن يعني چي؟ اصلا به نظرت نئوس ما چرا بايد به اين فکر کنيم که "من کيم؟" مگه اصلا اين مهمه؟
: خوب ميدوني، اين ذهن آدميزاده که اين سوالها رو مطرح ميکنه، حالا مهم بودن يا نبودنش زياد مطرح نيست. مسئله اي که مطرحه اينه که از اين سوالها گريزي نيست. چه بسا جوابي برايشان پيدا نکني که اغلب هم پيدا نميکني، ولي به هر حال اين سوالها هستند که باعث پويا شدن بيشتر ذهن انسان و همچنين به وجود آمدن ابداعات و کشفيات ميشن.
: نه نئوسا موافق نيستم، بابا من اصلا نميخوام به اين سوال فکر کنم، اصلا چه لزومي داره؟ چرا کي بودنم انقدر مهمه؟ نکنه ميترسم که قبلا هيتلر بودم و حالا شدم ساحر؟ چرا؟ چرا؟
: خوب عزيز دلم، بهش فکر نکن، نه هيچ لزومي نداره، اگه ميخواي ميتوني بهش فکر نکني. اما آيا ميتوني بهش فکر نکني؟ آيا اصلا ميخواي بهش فکر نکني؟
: نه نئوس جونم، نه نميتونم بهش فکر نکنم، ولي ديگه مغزم داره سوت ميکشه، الان گريه ميکنم.![]()
: اي واي، ساحر عزيزم، نازنينم گريه نکن. آخي بيا، آروم آروم با هم حرف ميزنيم بالاخره به يه جايي ميرسيم. بيا بغلم، من حرف ميزنم، تو فعلا گوش کن. ببين نه تو هيتلر نبودي که الان بخواي بشي ساحر. اصلا هيتلر بودن يا نبودن مهم نيست. چرا مثلا نميگي فردوسي کبير؟ إإإإإ ميبينم که لبخند ميزني. ببين گلم تو زماني ميتوني بگي اين بودم يا اون بودم و حالا اين هستم يا اون هستم که به چيزي مثل روح يا وجود تناسخ اعتقاد داشته باشي. اولا آيا اعتقاد داري يا نه؟ ثانيا اگر اعتقاد داري، اين اعتقادت رو بر چه اساسي به دست آوردي؟ اعتقاد به روح يا يه چيزي مثل تناسخ براي اينکه باور پذير بشه بايد عقلاني باشه، آيا تو اگر به اينها اعتقاد داري، اعتقاداتت بر اساس عقل و خرد بوده؟ پس ميبيني ساحر جونم ما فعلا اصلا به اين که تو مثلا قبلا کي بودي و الان کي هستي کاري نداريم...
چهارشنبه
منطق سیاسی:![]()
: خوب بگو ببینم ساحر جونم، منطق سیاسی به کجا رسید؟ من خسته شدم، یه کم هم تو بنویس.
: چشم، اووووم، خوب در مورد فاکتور های ثروت اندوزی، در مورد سکنی گزینی در محدوده ی جغرافیایی خاص و همچنین ژن و هوش صحبت کرده بودم، عدم انزوا سومین گزینه ی این فرآیند است. توجه کنید اگر انسانهایی که میخواهند برای خود تولید ثروت کنند، در شرایطی قرار بگیرند که نتوانند با انسانهای دیگر تعامل داشته باشند، خوب کشفیات و رفع نیازهای اولیه ی آنها فقط در حد محدوده ی جغرافیایی خودشان خواهد بود و گسترش نخواهد یافت. و 4. حرص و طمع...
: خوب حرص و طمع چی؟
: حرص و طمع میره واسه ی هفته ی بعد عزیزم.
: آهان، oki2ki حرف دارم، ولی الان هم من خسته ام، هم تو...
پنج شنبه
سیرت سینما:![]()
: ساحر کوچولوی من بیداری؟
: تو که کوچولوتری. آره عزیزم بیدارم. چطور؟
: من خوابم نمیبره، گفتم اگه تو هم خوابت نمیبره راجع به سیرت سینما حرف بزنیم.
: ای بابا، نئوسا تو خواب نداری؟ من دارم از خواب میمیرم.
: ساحر عزیزم، قربونت برم مگه نمیخواستی همه ی اندیشه هامون رو سه شنبه ها بذاری توی ماتریکس. پس چی شد؟ پاشو عزیز دلم. پاشو. تا من میرم یه آبمیوه برات بیارم، تو پاشو برو تو نت.
: اوهوم، اوهوم، خوابم میاد نئ... خیلی خوب، باشه، چشم، پا میشم، قلقلک نده. آییییی... پاشدم، پاشدم دیگه.
: مرسی عزیزم از آبمیوه، ببین تقریبا سه هفته ی پیش اگه یادت باشه گفتیم که تصوری راجع به سریال "مرگ تدریجی یک رویا میشه" غلطه...
: صبر کن، صبر کن، اولا خواهش میکنم نازنینم، ثانیا ساحر جونم واسه آخرین مطلب سیرت سینما هم بهت گفتم، تصوری که تو راجع به "مرگ تدریجی یک رویا" داری، فقط و فقط تصور توئه و لزوما تو نمیتونی تصورت رو به دیگران هم تعمیم بدی...
: چرا وسط حرفم پریدی؟ دیدی تو هم اشتباه کردی؟
: خیلی خوب، ببخشید عزیزم. ولی من اینجام که اشتباهاتت رو بهت گوشزد کنم یا برای کارهای خوبت تشویقت کنم دیگه. خودت این حق وتو رو بهم دادی که وسط حرفت بپرم، ولی خوب بازم سعی میکنم بذارم تا حرفت تموم بشه.
: باشه، ببین نئوسا من آخر سه پست قبلی به این نکته اشاره کردم که سریال "مرگ تدریجی یک رویا" نمیتونه ضد زن باشه، چرا که سردمداران دو اندیشه ای که درون این سریال جریان دارند مرد هستند، یا به قول تو انسانهای مذکری هستند که در برخورد اندیشه هایشان انسانهای مونث یا به قول من زنها هم جریان دارند. و گفتم که تاریخ هم ثابت کرده که زنها موجوداتی بودند که معمولا در سایه ی قدرت بودند و کم پیش میومده که در خود قدرت قرار گیرند. به جز بعضی از استثناها که اونجا هم مثال زدم و در نهایت هم گفتم که این سریال عمیقتر از این حرفهاست و انصاف نیست که بخواهیم جنبه های کوچک و دمده شده ی تقابل ونوسی ها و مریخی ها رو بررسی کنیم. میشه اون آبو بدی من. بقیه اش رو هم لطفا تو بنویس.
: بیا گلمoki2ki.، خوب ببین، آره بخشی از حرفهات درسته که میگی دو جریان و سردمدارانش مرد هستند و قس علیهذا... اما من فکر نمیکنم دوستانی که به ضد انسان مونث بودن این سریال معترضند، دوباره بخواهند به قول تو بحثهای دمده شده ی برخورد ونوسی ها و مریخی ها رو زنده کنند، بلکه اساسا به نوع نگاه اعتراض دارند. ببین من فکر میکنم اونها میخوان این نکته رو یادآوری کنند که انسان مونث، یک انسان پرخاشجو، ندانم کار، بی اراده، دمدمی مزاج، خوش گذران، احمق، بی رحم، نامهربان، بی هویت، لاابالی و... نیست. بلکه انسان مونث میتونه یک انسان اندیشمند و مهربان و پر شور و حال باشه.
: خوب نئوسا، عشق من، پس این وسط اگر تمام زنهای این سریال اینگونه هستند، مهری و شیرین کجای این تقسیم بندی بی رحمانه قرار میگیرند؟...
جمعه
دیکتاتوری خاموش:![]()
: خوب ساحر گلم بیا زودتر تمومش کنیم، پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن، بیا اینجا که تند تند حرف بزنیم، منم تند تند بنویسم.
: خسته ام، خسته. تو خیلی جون داری ها.
: برو قربونت برم، برو و زود بیا که من منتظرم.
: نئوسا، من اومدم. سرحال.
: آفرین، خوب بگو با دیکتاتوری خاموش چه کنیم؟
: میدونی دوست من، من از انسانهایی که به خاطر لذت و آرامش خودشون انسانهای دیگری را قربانی میکنند، حالم به هم میخوره. اساس حرفم هم در دیکتاتوری خاموش همینه، آخرین بخش دیکتاتوری خاموشم هم همین بود، گفتم انسان سعی میکنه همیشه به هر گونه ای که خود لذت را تعریف میکنه، آن را به اجرا بگذاره تا آرامش در زندگی اش حکمفرما بشه. همین و بس.
: ساحر من، عزیز دلم، اولا نه درست نیست حالت بهم بخوره. باید بگردی هدفها و دلیلهای این انسانها رو از اینگونه به لذت و آرامش رسیدن پیدا کنی. باید بفهمی چرا انسانها گاهی اینگونه میخواهند لذت ببرند...
: ببخش وسط حرفت میپرم، گاهی که چه عرض کنم، اکثر اوقات.
: خواهش، حالا گاهی یا اکثر اوقات، زیاد فرقی نمیکنه، مهم اینه که این کار که از نظر تو اشتباهه و من هم میگم اگر اشتباهه، باید گشت و هدف و دلیل رو پیدا کرد، چرا انجام میشه؟...
شنبه
سینمای سیاسی:![]()
: بگو ببینم گلم... إإإإإ...
: بیا، حالش رو ببر، این وقت شب، یه ظرف میوه ی پوست کنده از راه رسید. مامان خانم زحمتش رو کشیدن.
: ایول میوه رو بخور که بیشتر سر حال شی. حالا بازم بگو مامان، باباها إلن و بلن و جینبلن.
: إإإإإإإإإإإإ نئوسا گیر نده دیگه، حالا با یه ظرف میوه که نمیشه... أی بابا، بیخیال گیر نده، به جای اراجیف گفتن بیا بخور.
: نه عزیزم تو بخور منم حرفایی ای رو که داشتم میزدم میگم و مینویسم. داشتم میگفتم ببین گلم، تو روی چه حسابی میگی در دنیای مدرن تصور انسان بدون رسانه خیلی سخته؟ خودت یه جوابی دادی، اونم اینه که میگی انسان در شبانه روز برای خیلی از کارهای یومیه و روزمره ی خود به رسانه وابسته است. اما ساحر جونم این جواب، پاسخ قاطعی نیست. فرض کن انسان در حال حاضر، یعنی در قرن 21 در طول شبانه روز تلویزیون نبینه، رادیو گوش نده، با موبایل و تلفن حرف نزنه و ازش استفاده نکنه. خوب چه اتفاقی می افته؟
: هیچی انسان ناپود میشه.
: عزیز دلم اول اون خیار رو بخور که نابود رو نگی ناپود. ثانیا نه کی گفته نابود میشه، فقط از اخبار و اطلاعات روز مطلع نمیشه.
: آخی فقط همین، نازی، من هم که گفتم، در دنیای مدرن اگر انسانی بخواد در میان انسانهای دیگر زندگی کنه و در واقع هدفش زندگی اجتماعی باشه، رسانه رو نمیتونه حذف کنه. مگر اینکه نئوسا جونم انسان مد نظر تو، یه انسان نسبتا مرتاض باشه که بخواد بره توی جنگل یا یه همچین جایی به دور از مردم در انزوا زندگی کنه، که البته چنین انسانی دیگر احتیاجی به رسانه نداره و حق با توست...
یک شنبه
ماتریکس:![]()
: خوب ساحر جونم، این دفعه چی تو چنته داری از این ماتریکس سیاسی؟
: چیز زیادی نیست، 8. یادتون میاد سکانسی که نئو رو گرفته بودند برای بازجویی و بعد اطاقی که وی را بازجویی میکردند، پرونده ی وی را جلویش گذاشتند و هرچه در زندگیش بود را، چه زندگی مخفی و چه زندگی آشکار، نشانش دادند. مثل یه مجرم سیاسی باهاش برخورد شد. فکر کنم همه ی انسانها یه همچین پرونده ای توی کشورهای خودشون داشته باشند، البته اگر کشورشون مثل کشور ما پلیسی و با قوانین ساواکی اداره بشه...
: هی هی هی، این چه حرفیه میزنی، انقدر بدبین نباش بچه.
: چشم.
دو شنبه
آنتراک:![]()
: دوستان خوبم این کامنت در تاریخ پنج شنبه 14 شهریور 1387 ساعت 16:2 به صورت خصوصی، توسط انسانی به اسم دانشجو بدون هیچ آدرس وبلاگ یا ایمیلی برای پست سیرت سینما1 گذاشته شده بود. اونجایی که اگه یادتون باشه ساحر عزیزم در بخش اطاق فکر از تحقیر شخصیت شدن دوستش حرف زد. همان سرگذشت شلاق خوردن یک انسان مونث به دلیل همراهی ۲ پسر و دختر خاله اش در کنار ساحل. یادتون اومد؟ خلاصه اینکه این کامنت رو این زیر آوردم و اگه احیانا کسی دوست داشت جواب من و ساحر گلم رو به این کامنت بخونه لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه کنه.
سلام
واقعاً طرز فکرت اینجوریه؟
خیلی عجیبه ولی از یک دختر که تحت تاثیر احساسات باشه بعید نیست.
خوبه اینجوری بهت بگم که هیچ آماری توی دنیا حرفها و احساساتت رو تایید نمی کنه.
یک مثال برات می زنم خواستی باز هم ازم بپرس.
آمار بهت نمی دم چون فعلا حرفای من برات غیر قابل قبوله ولی از انصافت استفاده می کنم. چند در صد از دوست پسرها و دپست دخترهای دنیا وقتی قراره با هم تنها باشند به این فکر می کنند که:چه طور می تونیم به انسانیت کمک کنیم.
یا:چه جوری می تونیم باهم به خدا برسیم.
حالا فکر کن که اونها توی یک خونه تنها باشند.
و یا همون ساحلی که گفتی قدم می زدند.
به نظرت این رفتار انسانیه و این طلب انسانیته؟
حالا یک سوال:
به نظرت فرق انسان با حیوان چیه؟
ودر ادامه بین زنان و مردان اصلی ترین اختلاف در خلقت کجاست؟
جوابش رو تو وبلاگت بذار
پ.ن: ۱. متاسفم که بعد از این همه مدت، با این همه مطلب اومدم. خیلی سعی کردم زیاد نشه، ولی شد دیگه، خوب نئوساحر هم بی تقصیر نبود.![]()
۲. در پست سیرت سینما۱، در بخش سیرت سینما، اشتباها به جای ذکر نام فیلم پرسپولیس و جایزه گرفتنش از جشنواره ی کن، نوشتم فیلم فتنه، که اینک آنجا تصحیح و اینجا اعلام کردم.
۳. پیشاپیش باز هم از اینکه مطالب زیاد است عذر خواهی میکنم. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()
