تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس
به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

سه شنبه

{: ذهن نوشته ی جدیدش را، سه شنبه ۱۹ آذر ۸۷ نمایش خواهد داد.}

زمان در ماتریکس، اندک است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:18 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر۳

 

جمعه

{= در جواب برخی مکالماتش با یاغیش عزیزش اندیشید، نامه ای که به اون نوشته برای یکی از پستهایی که در نظر دارد بنویسد بسیار خوب است. اما اکنون بخشهایی از این نامه برای صحبتهای تکمیلی در خصوص بحث جبر به درد میخورد. اما آنچه یاغیش در مورد آن صحبت کرده بود که به درد مبحث جبر میخورد، خودخواهی و تنفر از جبر و حق انتخاب و به وجود آوردن موجودی دیگر به اسم انسان بود. تنها فکر کرد اگه ازش متنفره پس چرا نمیذارتش کنار!!؟؟[تعجب]}

شنبه

{= از اینکه حرفهایی رو که میخواست بزنه با هم قاطی شده، اصلا خوشش نمیومد. مشکل این بود که همه ی این حرفها رو توی ذهنش به صورت طبقه بندی داشت و قرار بود هر کدام در موضوع مخصوص به خودش نوشته بشه، ولی حالا همه رو یه جا گفته بود، در واقع همه ی آس هاش رو یه جا رو کرده بود، از این فکر خنده اش گرفت و به خودش گفت تنگ نظر. نه نباید اینجوری فکر میکرد، بعدا هم میتونست دوباره به صورت طبقه بندی شده همه ی این حرفها رو بزنه:}

یک شنبه

{= یه مطلبی در روزنامه ی کیهان، به تاریخ پنجشنبه 16 آبان 1387 در بخش تصویر روز، در شماره ی 19224، ص 10 با این تیتر خونده بود: "تهاجم علیه اسلام با عناصر شکار شده". این مطلب راجع به پرحاشیه ترین اتفاقات سینمایی چند ماهه ی اخیر کشور بود، بعد از مطلبی که کیهان راجع به ابتذال ماهنامه ی سینمایی دنیای تصویر نوشته بود و ساحر نتوانسته بود آن مطلب را بی جواب بگذارد اینک نیز نمیتوانست سکوت کند، خواست جوابیه ای بنویسد، منتهی ترجیح داد اندک نکات تکمیلی مبحث جبر به پایان برسد و هفته ی بعد راجع به مطالب افراطی روزنامه ی کیهان سخن بگوید:}

دو شنبه

{= اندک گفتگویی با دوست عزیزش، حامد داشت، که برای او هم، همانند یاغیش نامه ای نوشته بود و فکر کرد بد نیست این نامه را هم به مطالب تکمیلی سری مباحث جبر اضافه کند. حامد عزیزش، از او درمورد تعریف جبر و اختیار توضیح خواسته بود و جواب او اینگونه شد و البته در آخر به این نتیجه رسیدند که در تعاریفشان از جبر و اختیار اندک اختلافاتی دارند و حرفهایشان نه اثبات پذیر است و نه ابطال پذیر:}

سه شنبه

{= یکی دیگر از دوستانش در مورد جبر به او نکاتی رو مطرح کرده و خیلی از سخنان او را رد کرده بود، او بحث عدالت را پیش کشیده و صحبت از اولین و آخرین کرده بود. راما بحث را به واجب الوجود یا علت العلل کشانده بود و معتقد بود که اتفاقاتی که ما در حال حاضر میبینیم، هیچ کدام بازی نبوده و نمیتواند باشد چرا که مفهومی به اسم عدالت، زیر سوال میرود و البته معتقد بود که اگر مفاهیمی مثل عدالت وجود نداشتند انسان به آنها دست نمیافت:}

کاش در رمان بودیم، ما در قفسیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:40 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر2

 

دوشنبه

Part 1

{= خیلی انرژی داشت، آخه تا اومد خونه از تلویزیون موزیک محبوبش رو شنیده بود، خوب البته جمهوری اسلامی به دلیل خاص خودش، یعنی اشغال لانه ی جاسوسی و به قول خودشون انقلاب دوم و 13 آبان این موزیک رو گذاشته بود. اما به نظر ساحر این موزیک اصلا انحصاری نبود، توی هر برهه و دوره ای که احساس ظلم و ستم به انسانها دست میداد، این شعر متعلق به اونها هم بود. همیشه از ته دل عاشق شعر یار دبستانی بود، شعری که روحیه ی مبارزه طلبی و سد شکنی و ایستادگی رو توی وجودش زنده میکرد، همینطور که لپ تاپش رو روشن میکرد تا باز هم داستانی دیگر خلق بکنه با خودش زمزمه میکرد:}

دوشنبه

Part 2

{= رفت نفسی تازه کرد و برگشت، بعد از حرفهای تندی که به زبان آورده بود، کمی خجالت میکشید، خجل از اینکه حرفهای نئوسا را درست میپنداشت. زمانی که به او گفته بود، با لحنی بهتر هم میشد حرف زد و انتقاد کرد، نئوسا گفته بود، صبوری خصلت خوبی است و نگران بود که مبادا او این خصلت را به تدریج از دست بدهد:}

سه شنبه

{= نئوسا منتظر جواب بود و او دیگر بیش از اندازه وقت تلف کرده بود. با خودش کلنجار میرفت که چگونه میتواند نئوسای کوچک و مهربان را از این واقعیت آگاه کند، شاید هنوز سنش برای شنیدن تلخ کامی ها خیلی کم بود، اما چاره ای نبود، نئوسا از سنش بیشتر میفهمید و مهمتر آن بود که خود خواسته بود. وارد جزیره شد. در تاریکی نشست، منتظر شد نئوسا از گوشه ای در کنار جزیره پیدایش شود. ساعتی گذشت و دوستش سرخوشانه از میان انبوهی از فیلمهای ترسناک بیرون آمد:}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر

 

سه شنبه

{جبر= میخواست فیلمنامه بنویسه، اما به داستان قناعت کرد. چرا به داستان قناعت کرد؟ باید از خودش پرسید؟

نشسته بود پای لپ تاپش، نئوسا از ذهنش پرید بیرون و شیرجه زد توی lcd لپ تاپ و توی چشماش خیره شد:}

یکشنبه

{جبر= داره موزیک شمال رضا یزدانی رو گوش میده، میخواد بنویسه که میبینه بعضی از save های گذشته اش به هم ریخته، مشغول درست کردن اونا میشه که یهو آهنگ بعدی شروع میشه، یکی یواشکی میگه، mama papa fuck u me، عاشق این آهنگه، زنگ موبایلش رو هم روی همین آهنگ تنظیم کرده. یه صدایی از پشت سرش میشنوه، سرش رو برمیگردونه میبینه نئوسا خیره خیره داره نگاش میکنه، یه کم به چشمهای قشنگه نئوسا نگاه میکنه، به همون چشمهای طوسی جذاب، برمیگرده که مشغول نوشتن بشه:}

دو شنبه

{جبر= رفته بود سینما، بعد از کار رفت، خسته شده بود، اومد تو جزیره، خورشید جزیره رو روشن کرد، لباساش رو عوض کرد، رفت سراغ یخچالش، یه کم نوشیدنی، یه کم بیشتر از یه کم، دو تا لیوان آب انار رو یه نفس سر کشید، نمیدونست چرا انقدر تشنشه!! اومد سراغ لپ تاپش، میخواست بنویسه، موسیقی رو علم کرد، خیلی خسته بود، به خودش گفت، یه کم دراز میکشم و بعد مینویسم، یه کم بیشتر از یه کم دراز کشید، موسیقی داشت میخوند، بیشتر از نیم ساعت خوابش برد، یه دفعه با صدای یه sms از خواب پرید، چشماش رو باز کرد، میخواست دست دراز کنه که گوشیش رو برداره، دید نئوسا روی صفحه ی lcd گوشیش وایساده:}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:8 توسط ساحر |