تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

شکوفائی و فرزانگی

 

همش همین بود.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:53 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

{= گویی نمیتواند هر فکر جدیدی که به ذهنش میرسد به صورت مستمر ادامه دهد. دائما میخواهد خود را upgrade کند و دائما هم اینکار را انجام میدهد. پستهایش ممکن است تا خود سه شنبه ادامه داشته باشد و گذاشتن یک پست دلیل بر کامل بودن آن نیست و مطلب به آن اضافه خواهد شد. بنابراین پستهایش ممکن است روز به روز، به روز شود. مثل پست قبلی که روز پیش عکسهایش رو گذاشت. عکس روزنامه را در ادامه ی مطلب پست قبل میتوانید پیدا کنید. ضمنا میخواهد عکسهایی که از اعتراضات دانشجویی دارد را در صفحه ی اول هر پستش بگذارد.}

شنبه

منطق سیاسی:

: خیلی نامردیه،

غزه خیلی نامردیه وینی

اکنون مدعیان حقوق

 

بشر و آزادیخواهان کجا

هستند؟ (نامه ی خاتمی عزیز رو میتونین توی ادامه ی مطلب بخونین)

سه شنبه

اطاق فکر:

{= پاره خط سایفر و زنجیره ی ساحر}

دقیقا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:21 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر۳

 

جمعه

{= در جواب برخی مکالماتش با یاغیش عزیزش اندیشید، نامه ای که به اون نوشته برای یکی از پستهایی که در نظر دارد بنویسد بسیار خوب است. اما اکنون بخشهایی از این نامه برای صحبتهای تکمیلی در خصوص بحث جبر به درد میخورد. اما آنچه یاغیش در مورد آن صحبت کرده بود که به درد مبحث جبر میخورد، خودخواهی و تنفر از جبر و حق انتخاب و به وجود آوردن موجودی دیگر به اسم انسان بود. تنها فکر کرد اگه ازش متنفره پس چرا نمیذارتش کنار!!؟؟[تعجب]}

شنبه

{= از اینکه حرفهایی رو که میخواست بزنه با هم قاطی شده، اصلا خوشش نمیومد. مشکل این بود که همه ی این حرفها رو توی ذهنش به صورت طبقه بندی داشت و قرار بود هر کدام در موضوع مخصوص به خودش نوشته بشه، ولی حالا همه رو یه جا گفته بود، در واقع همه ی آس هاش رو یه جا رو کرده بود، از این فکر خنده اش گرفت و به خودش گفت تنگ نظر. نه نباید اینجوری فکر میکرد، بعدا هم میتونست دوباره به صورت طبقه بندی شده همه ی این حرفها رو بزنه:}

یک شنبه

{= یه مطلبی در روزنامه ی کیهان، به تاریخ پنجشنبه 16 آبان 1387 در بخش تصویر روز، در شماره ی 19224، ص 10 با این تیتر خونده بود: "تهاجم علیه اسلام با عناصر شکار شده". این مطلب راجع به پرحاشیه ترین اتفاقات سینمایی چند ماهه ی اخیر کشور بود، بعد از مطلبی که کیهان راجع به ابتذال ماهنامه ی سینمایی دنیای تصویر نوشته بود و ساحر نتوانسته بود آن مطلب را بی جواب بگذارد اینک نیز نمیتوانست سکوت کند، خواست جوابیه ای بنویسد، منتهی ترجیح داد اندک نکات تکمیلی مبحث جبر به پایان برسد و هفته ی بعد راجع به مطالب افراطی روزنامه ی کیهان سخن بگوید:}

دو شنبه

{= اندک گفتگویی با دوست عزیزش، حامد داشت، که برای او هم، همانند یاغیش نامه ای نوشته بود و فکر کرد بد نیست این نامه را هم به مطالب تکمیلی سری مباحث جبر اضافه کند. حامد عزیزش، از او درمورد تعریف جبر و اختیار توضیح خواسته بود و جواب او اینگونه شد و البته در آخر به این نتیجه رسیدند که در تعاریفشان از جبر و اختیار اندک اختلافاتی دارند و حرفهایشان نه اثبات پذیر است و نه ابطال پذیر:}

سه شنبه

{= یکی دیگر از دوستانش در مورد جبر به او نکاتی رو مطرح کرده و خیلی از سخنان او را رد کرده بود، او بحث عدالت را پیش کشیده و صحبت از اولین و آخرین کرده بود. راما بحث را به واجب الوجود یا علت العلل کشانده بود و معتقد بود که اتفاقاتی که ما در حال حاضر میبینیم، هیچ کدام بازی نبوده و نمیتواند باشد چرا که مفهومی به اسم عدالت، زیر سوال میرود و البته معتقد بود که اگر مفاهیمی مثل عدالت وجود نداشتند انسان به آنها دست نمیافت:}

کاش در رمان بودیم، ما در قفسیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:40 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر2

 

دوشنبه

Part 1

{= خیلی انرژی داشت، آخه تا اومد خونه از تلویزیون موزیک محبوبش رو شنیده بود، خوب البته جمهوری اسلامی به دلیل خاص خودش، یعنی اشغال لانه ی جاسوسی و به قول خودشون انقلاب دوم و 13 آبان این موزیک رو گذاشته بود. اما به نظر ساحر این موزیک اصلا انحصاری نبود، توی هر برهه و دوره ای که احساس ظلم و ستم به انسانها دست میداد، این شعر متعلق به اونها هم بود. همیشه از ته دل عاشق شعر یار دبستانی بود، شعری که روحیه ی مبارزه طلبی و سد شکنی و ایستادگی رو توی وجودش زنده میکرد، همینطور که لپ تاپش رو روشن میکرد تا باز هم داستانی دیگر خلق بکنه با خودش زمزمه میکرد:}

دوشنبه

Part 2

{= رفت نفسی تازه کرد و برگشت، بعد از حرفهای تندی که به زبان آورده بود، کمی خجالت میکشید، خجل از اینکه حرفهای نئوسا را درست میپنداشت. زمانی که به او گفته بود، با لحنی بهتر هم میشد حرف زد و انتقاد کرد، نئوسا گفته بود، صبوری خصلت خوبی است و نگران بود که مبادا او این خصلت را به تدریج از دست بدهد:}

سه شنبه

{= نئوسا منتظر جواب بود و او دیگر بیش از اندازه وقت تلف کرده بود. با خودش کلنجار میرفت که چگونه میتواند نئوسای کوچک و مهربان را از این واقعیت آگاه کند، شاید هنوز سنش برای شنیدن تلخ کامی ها خیلی کم بود، اما چاره ای نبود، نئوسا از سنش بیشتر میفهمید و مهمتر آن بود که خود خواسته بود. وارد جزیره شد. در تاریکی نشست، منتظر شد نئوسا از گوشه ای در کنار جزیره پیدایش شود. ساعتی گذشت و دوستش سرخوشانه از میان انبوهی از فیلمهای ترسناک بیرون آمد:}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر

 

سه شنبه

{جبر= میخواست فیلمنامه بنویسه، اما به داستان قناعت کرد. چرا به داستان قناعت کرد؟ باید از خودش پرسید؟

نشسته بود پای لپ تاپش، نئوسا از ذهنش پرید بیرون و شیرجه زد توی lcd لپ تاپ و توی چشماش خیره شد:}

یکشنبه

{جبر= داره موزیک شمال رضا یزدانی رو گوش میده، میخواد بنویسه که میبینه بعضی از save های گذشته اش به هم ریخته، مشغول درست کردن اونا میشه که یهو آهنگ بعدی شروع میشه، یکی یواشکی میگه، mama papa fuck u me، عاشق این آهنگه، زنگ موبایلش رو هم روی همین آهنگ تنظیم کرده. یه صدایی از پشت سرش میشنوه، سرش رو برمیگردونه میبینه نئوسا خیره خیره داره نگاش میکنه، یه کم به چشمهای قشنگه نئوسا نگاه میکنه، به همون چشمهای طوسی جذاب، برمیگرده که مشغول نوشتن بشه:}

دو شنبه

{جبر= رفته بود سینما، بعد از کار رفت، خسته شده بود، اومد تو جزیره، خورشید جزیره رو روشن کرد، لباساش رو عوض کرد، رفت سراغ یخچالش، یه کم نوشیدنی، یه کم بیشتر از یه کم، دو تا لیوان آب انار رو یه نفس سر کشید، نمیدونست چرا انقدر تشنشه!! اومد سراغ لپ تاپش، میخواست بنویسه، موسیقی رو علم کرد، خیلی خسته بود، به خودش گفت، یه کم دراز میکشم و بعد مینویسم، یه کم بیشتر از یه کم دراز کشید، موسیقی داشت میخوند، بیشتر از نیم ساعت خوابش برد، یه دفعه با صدای یه sms از خواب پرید، چشماش رو باز کرد، میخواست دست دراز کنه که گوشیش رو برداره، دید نئوسا روی صفحه ی lcd گوشیش وایساده:}


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:8 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

از اين پس بهترين دوستم، عزيزترين رفيقم، مهربانترين يارم و دلسوزترين همراهم، در بحثها کمکم خواهد کرد و به من ياري خواهد رساند. تا به امروز خيلي کمکم کرده ولي از اين به بعد حضورش را ميخواهم عيني کنم. نئوساحر نازنينم (کودکي ام) که رشدش در ۱۷ سالگي متوقف شده و از آن روز تا به حال ديگر با من پيش نيامده، البته شايد مزيتش همينه که از من عاقلتر و داناتر و مهربانتره، چون دور از دنياي آدم بزرگا بوده، با اين حال هميشه همراه هميشگي اين دنيايم بوده که تا به امروز تونستم با لذت زندگي کنم. وگرنه زندگي بدون نئوسا عزيزم (راستي يادم رفت بگم که به اختصار گاهي نئوس، گاهي هم نئوسا صداش ميکنم) هيچ لذتي برام نداشت...!!!

نئوساحر

 

سه شنبه

اطاق فکر:

نئوساحر: ساحر جونم، عزيز دلم چرا اينکار رو ميکني؟                      ساحر: چه کاري؟

نئوساحر: همين که ميخواي به سوالي فکر کني و درباره اش بنويسي که بارها راجع بهش فکر کردي، بارها با من راجع بهش حرف زدي، بارها يواشکي من راجع بهش نوشتي و الان هم توي کتابخونه قايمشون کردي، حالا باز هم ميخواي راجع بهش حرف بزني و بنويسي و فکر کني؟ چرا؟ که چي بشه؟ تا کجا ميخواي پيش بري؟

ساحر: نه نئوس نميخوام، ديگه نميخوام به اين حرفات گوش کنم، هي به من ميگي چي کار بکن، چي کار نکن، نه ديگه نميخوام، ميخوام تا ابد راجع به اين سوال فکر کنم، ميخوام تا ابد راجع بهش حرف بزنم، ميخوام انقدر فکر کنم تا به نتيجه برسم.                             نئوس: و اگه به نتيجه نرسيدي چي؟

ساحر: برام مهم نيست، لااقلش اينه که سعيم رو کردم و آره ممکن هيچ وقت به نتيجه نرسم، ولي از پيش بازنده هم نبودم.

ن: باشه، اين فکر خوبه، اينکار رو بکن، خوشم مياد که از پيش بازنده نبودن رو از خودم ياد گرفتي!!!

س: بيشين بينيم بابا.                                                ن: ولي يادت باشه، چيزي که تو دنبالشي شايد هيچگاه نتواني به حقيقتش دست پيدا کني، آنوقت قول ميدي زندگي واقعيت مختل نشه؟

س: نئوس زندگي واقعي چيه؟                                      ن: ساحر جونم، قربونت برم الان قراره راجع به يه چيز ديگه حرف بزنيم، چرا انقدر همه چي رو با هم قاطي ميکني؟ نگاه کن، آخه خوب خنده هم داره، بايدم به من بخندي وقتي اين جوري از يه شاخه ميپري به يه شاخه ي ديگه. آخه انسان خوب من و تو تعريف زندگي واقعي رو ميدونيم، پس حاشيه نرو جواب منو بده.

: خوب من و تو ميدونيم، ولي اگه تعريف بقيه با من و تو يکي نباشه چي؟

: ساحر جونم عيبي نداره بعدا راجع بهش باهاشون حرف ميزنيم، الان مطلب يه چيزه ديگه است.

: اوووووم، خيلي خوب، باشه، گفتم باشه ديگه، اون جوري نگام نکن، دوباره انقدر ميخندم که مجبور شي از اطاق بري بيرون تا خنده ام بند بياد ها.

: خوب عزيزم، بگو، چي شد بالاخره؟ راستي يادت هم باشه که توي مطلب قبليت توي اطاق فکر هرچي نوشته بودي، يه يادآوري بکني؟

: چشم، شما امر بفرمائيد قربان، اطاعت ميشه. خوب اول اينکه آره قول ميدم زندگي واقعيم درگير اين زندگي به اصطلاح فلسفي نشه.                                           : حالا چرا به اصطلاح؟

: نئوس جونم حالا تو گير دادي؟ اصلا تا تو بري يه شکلات بخوري، من يادآوري رو ميکنم، بعد برگرد باهم حرف ميزنيم، باشه؟ إإإإإ برو ديگه، گفتم که قول دادم.

: باشه نازنينم، ولي تا من نيستم، يهو يه چيزي نگي...

: چشششششششششم، چشم، چشم نميگم، شما برو لطفا، باز چرا اينجوري دلبرانه منو نگاه ميکني، خوب ببخشيد پريدم وسط حرفت، ببخشيد ديگه. خوب، اوووم، آهان نئوس رفت. حالا تا نئوسا جونم برنگشته من زودي يادآوري رو بکنم تا بياد، با هم بحث رو شروع کنيم. اول عذر ميخوام که بعد از سه هفته دوري دوباره شروع کردم به نوشتن، راستش خسته بودم، نئوسا هم هر چي ميگفت بنويس، من هم کمکت ميکنم، به خرجم نميرفت که نميرفت. نميدونم چرا انقدر خسته بودم. بالاخره تا ديروز که نئوسا گفت: ساحر يا دوباره شروع کن به نوشتن يا اين استراحتت رو ادامه بده تا اواسط مهر که تولدمونه (راستش اگه به من بود، نميگفتم تولدمه، ولي نئوسا گفته اگه ميخواي منو عيني کني، هر اتفاقي به جز خيلي خصوصي ها رو بايد راستش رو بگي)، خلاصه ديدم اين حرف نئوسا يعني نزديک به دو ماه دوري از نوشتن، اين بود که از ديروز دوباره شروع کردم به نوشتن. اگه يادتون باشه در آخرين مطلب کوتاهي که توي اطاق فکر نوشتم، گفتم از طريق سوال من کيم؟ و چرا اينجام؟ خيلي از از سوالهاي زندگيم رو تونستم جواب بدم و راجع به خيلياش هم به شکاکيت خيلي خوبي رسيدم، ولي گفتم قبل از اينکه بخوام راجع به حقايق مختلف و سوالهاي زيادي که برام پيش اومده حرف بزنم بايد اول راجع به اين سوال کليدي من کيم؟ و چرا اينجام؟ سخن بگم. خوب اگه يادتون اومد شروع ميکنيم، إإإإإ چرا نئوسا نيمد؟ من يه ديقه برم صداش کنم بي... إإإإإ تو اومدي داشتم ميگفتم چرا نئوسا نيمد؟ خوب بيا حرف بزنيم، من يادآوري رو کردم.                                   : آفرين بچه ي خوب. خوب بذار...

: بچه خودتي.                                                : باشه عزيز دلم بچه منم، ميشه بذاري ببينم چي نوشتي و انقدر وسط حرفم نپري؟                                                  : چشم.

: اوووووم، خوبه، باشه جريان تولد هم گردن من. خوب من اول بپرسم يا تو؟

: من ميپرسم.                                                          : باشه، بگو فقط يه کم برو اونور تر منم کنارت دراز بکشم گلم.                                          : بفرمائين عشق من... دلبرانه منو نگاه نکنا... آره بخند... خوب نئوسا جونم مطلب اينه که اگه من نبودم اونوقت تو هم نبودي، واسه همين گفتم من اول ميپرسم، نکته اي که اول از همه ذهنم رو مشغول کرده اينه که، اصلا اين سوال من کيم يعني چي؟ يعني اگه بخوام درست تر بگم منظورم اينه که مسئله ي بودن و نبودن مطرح ميشه، اصلا کي بودن يا کي هستم، قبلش مستلزم جواب به اين سواله که بدوني آيا اينجا، بودني و نبودني مطرح هست؟ ميفهي چي ميگم؟

: آره عزيز دلم، ميفهمم. تو اول منت سر من ميذاري که اگه تو نبو...

: إإإإ ببخشيد، ببخشيد.                                                  : خوب عزيزم، گفتم که ميفهمم. تو ميخواي بگي ما فقط در شرايطي ميتونيم بگيم "من کيم؟" که ايمان داشته باشيم بودن در اين فضا که بهش ميگن دنيا مستلزم نبودن در فضايي ديگه است. آره؟ منظورت همينه ديگه؟

: آره تقريبا منظورم همينه. ميخوام بگم وقتي ميخواي فکر کني که "من کيم؟" قبلش بايد به اين فکر کني که کي بودن يعني چي؟ اصلا به نظرت نئوس ما چرا بايد به اين فکر کنيم که "من کيم؟" مگه اصلا اين مهمه؟

: خوب ميدوني، اين ذهن آدميزاده که اين سوالها رو مطرح ميکنه، حالا مهم بودن يا نبودنش زياد مطرح نيست. مسئله اي که مطرحه اينه که از اين سوالها گريزي نيست. چه بسا جوابي برايشان پيدا نکني که اغلب هم پيدا نميکني، ولي به هر حال اين سوالها هستند که باعث پويا شدن بيشتر ذهن انسان و همچنين به وجود آمدن ابداعات و کشفيات ميشن.خدا مرده

: نه نئوسا موافق نيستم، بابا من اصلا نميخوام به اين سوال فکر کنم، اصلا چه لزومي داره؟ چرا کي بودنم انقدر مهمه؟ نکنه ميترسم که قبلا هيتلر بودم و حالا شدم ساحر؟ چرا؟ چرا؟

: خوب عزيز دلم، بهش فکر نکن، نه هيچ لزومي نداره، اگه ميخواي ميتوني بهش فکر نکني. اما آيا ميتوني بهش فکر نکني؟ آيا اصلا ميخواي بهش فکر نکني؟

: نه نئوس جونم، نه نميتونم بهش فکر نکنم، ولي ديگه مغزم داره سوت ميکشه، الان گريه ميکنم.

: اي واي، ساحر عزيزم، نازنينم گريه نکن. آخي بيا، آروم آروم با هم حرف ميزنيم بالاخره به يه جايي ميرسيم. بيا بغلم، من حرف ميزنم، تو فعلا گوش کن. ببين نه تو هيتلر نبودي که الان بخواي بشي ساحر. اصلا هيتلر بودن يا نبودن مهم نيست. چرا مثلا نميگي فردوسي کبير؟ إإإإإ ميبينم که لبخند ميزني. ببين گلم تو زماني ميتوني بگي اين بودم يا اون بودم و حالا اين هستم يا اون هستم که به چيزي مثل روح يا وجود تناسخ اعتقاد داشته باشي. اولا آيا اعتقاد داري يا نه؟ ثانيا اگر اعتقاد داري، اين اعتقادت رو بر چه اساسي به دست آوردي؟ اعتقاد به روح يا يه چيزي مثل تناسخ براي اينکه باور پذير بشه بايد عقلاني باشه، آيا تو اگر به اينها اعتقاد داري، اعتقاداتت بر اساس عقل و خرد بوده؟ پس ميبيني ساحر جونم ما فعلا اصلا به اين که تو مثلا قبلا کي بودي و الان کي هستي کاري نداريم...

چهارشنبه

منطق سیاسی:

: خوب بگو ببینم ساحر جونم، منطق سیاسی به کجا رسید؟ من خسته شدم، یه کم هم تو بنویس.

: چشم، اووووم، خوب در مورد فاکتور های ثروت اندوزی، در مورد سکنی گزینی در محدوده ی جغرافیایی خاص و همچنین ژن و هوش صحبت کرده بودم، عدم انزوا سومین گزینه ی این فرآیند است. توجه کنید اگر انسانهایی که میخواهند برای خود تولید ثروت کنند، در شرایطی قرار بگیرند که نتوانند با انسانهای دیگر تعامل داشته باشند، خوب کشفیات و رفع نیازهای اولیه ی آنها فقط در حد محدوده ی جغرافیایی خودشان خواهد بود و گسترش نخواهد یافت. و 4. حرص و طمع...

: خوب حرص و طمع چی؟                       : حرص و طمع میره واسه ی هفته ی بعد عزیزم.

: آهان، oki2ki حرف دارم، ولی الان هم من خسته ام، هم تو...

پنج شنبه

سیرت سینما:

: ساحر کوچولوی من بیداری؟                               : تو که کوچولوتری. آره عزیزم بیدارم. چطور؟

: من خوابم نمیبره، گفتم اگه تو هم خوابت نمیبره راجع به سیرت سینما حرف بزنیم.

: ای بابا، نئوسا تو خواب نداری؟ من دارم از خواب میمیرم.

: ساحر عزیزم، قربونت برم مگه نمیخواستی همه ی اندیشه هامون رو سه شنبه ها بذاری توی ماتریکس. پس چی شد؟ پاشو عزیز دلم. پاشو. تا من میرم یه آبمیوه برات بیارم، تو پاشو برو تو نت.

: اوهوم، اوهوم، خوابم میاد نئ... خیلی خوب، باشه، چشم، پا میشم، قلقلک نده. آییییی... پاشدم، پاشدم دیگه.

: مرسی عزیزم از آبمیوه، ببین تقریبا سه هفته ی پیش اگه یادت باشه گفتیم که تصوری راجع به سریال "مرگ تدریجی یک رویا میشه" غلطه...

: صبر کن، صبر کن، اولا خواهش میکنم نازنینم، ثانیا ساحر جونم واسه آخرین مطلب سیرت سینما هم بهت گفتم، تصوری که تو راجع به "مرگ تدریجی یک رویا" داری، فقط و فقط تصور توئه و لزوما تو نمیتونی تصورت رو به دیگران هم تعمیم بدی...

: چرا وسط حرفم پریدی؟ دیدی تو هم اشتباه کردی؟

: خیلی خوب، ببخشید عزیزم. ولی من اینجام که اشتباهاتت رو بهت گوشزد کنم یا برای کارهای خوبت تشویقت کنم دیگه. خودت این حق وتو رو بهم دادی که وسط حرفت بپرم، ولی خوب بازم سعی میکنم بذارم تا حرفت تموم بشه.

: باشه، ببین نئوسا من آخر سه پست قبلی به این نکته اشاره کردم که سریال "مرگ تدریجی یک رویا" نمیتونه ضد زن باشه، چرا که سردمداران دو اندیشه ای که درون این سریال جریان دارند مرد هستند، یا به قول تو انسانهای مذکری هستند که در برخورد اندیشه هایشان انسانهای مونث یا به قول من زنها هم جریان دارند. و گفتم که تاریخ هم ثابت کرده که زنها موجوداتی بودند که معمولا در سایه ی قدرت بودند و کم پیش میومده که در خود قدرت قرار گیرند. به جز بعضی از استثناها که اونجا هم مثال زدم و در نهایت هم گفتم که این سریال عمیقتر از این حرفهاست و انصاف نیست که بخواهیم جنبه های کوچک و دمده شده ی تقابل ونوسی ها و مریخی ها رو بررسی کنیم. میشه اون آبو بدی من. بقیه اش رو هم لطفا تو بنویس.

: بیا گلمoki2ki.، خوب ببین، آره بخشی از حرفهات درسته که میگی دو جریان و سردمدارانش مرد هستند و قس علیهذا... اما من فکر نمیکنم دوستانی که به ضد انسان مونث بودن این سریال معترضند، دوباره بخواهند به قول تو بحثهای دمده شده ی برخورد ونوسی ها و مریخی ها رو زنده کنند، بلکه اساسا به نوع نگاه اعتراض دارند. ببین من فکر میکنم اونها میخوان این نکته رو یادآوری کنند که انسان مونث، یک انسان پرخاشجو، ندانم کار، بی اراده، دمدمی مزاج، خوش گذران، احمق، بی رحم، نامهربان، بی هویت، لاابالی و... نیست. بلکه انسان مونث میتونه یک انسان اندیشمند و مهربان و پر شور و حال باشه.

: خوب نئوسا، عشق من، پس این وسط اگر تمام زنهای این سریال اینگونه هستند، مهری و شیرین کجای این تقسیم بندی بی رحمانه قرار میگیرند؟...

جمعه

دیکتاتوری خاموش:

: خوب ساحر گلم بیا زودتر تمومش کنیم، پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن، بیا اینجا که تند تند حرف بزنیم، منم تند تند بنویسم.

: خسته ام، خسته. تو خیلی جون داری ها.

: برو قربونت برم، برو و زود بیا که من منتظرم.

: نئوسا، من اومدم. سرحال.                  : آفرین، خوب بگو با دیکتاتوری خاموش چه کنیم؟

: میدونی دوست من، من از انسانهایی که به خاطر لذت و آرامش خودشون انسانهای دیگری را قربانی میکنند، حالم به هم میخوره. اساس حرفم هم در دیکتاتوری خاموش همینه، آخرین بخش دیکتاتوری خاموشم هم همین بود، گفتم انسان سعی میکنه همیشه به هر گونه ای که خود لذت را تعریف میکنه، آن را به اجرا بگذاره تا آرامش در زندگی اش حکمفرما بشه. همین و بس.

: ساحر من، عزیز دلم، اولا نه درست نیست حالت بهم بخوره. باید بگردی هدفها و دلیلهای این انسانها رو از اینگونه به لذت و آرامش رسیدن پیدا کنی. باید بفهمی چرا انسانها گاهی اینگونه میخواهند لذت ببرند...              : ببخش وسط حرفت میپرم، گاهی که چه عرض کنم، اکثر اوقات.

: خواهش، حالا گاهی یا اکثر اوقات، زیاد فرقی نمیکنه، مهم اینه که این کار که از نظر تو اشتباهه و من هم میگم اگر اشتباهه، باید گشت و هدف و دلیل رو پیدا کرد، چرا انجام میشه؟...

شنبه

سینمای سیاسی:

: بگو ببینم گلم... إإإإإ...

: بیا، حالش رو ببر، این وقت شب، یه ظرف میوه ی پوست کنده از راه رسید. مامان خانم زحمتش رو کشیدن.

: ایول میوه رو بخور که بیشتر سر حال شی. حالا بازم بگو مامان، باباها إلن و بلن و جینبلن.

: إإإإإإإإإإإإ نئوسا گیر نده دیگه، حالا با یه ظرف میوه که نمیشه... أی بابا، بیخیال گیر نده، به جای اراجیف گفتن بیا بخور.

: نه عزیزم تو بخور منم حرفایی ای رو که داشتم میزدم میگم و مینویسم. داشتم میگفتم ببین گلم، تو روی چه حسابی میگی در دنیای مدرن تصور انسان بدون رسانه خیلی سخته؟ خودت یه جوابی دادی، اونم اینه که میگی انسان در شبانه روز برای خیلی از کارهای یومیه و روزمره ی خود به رسانه وابسته است. اما ساحر جونم این جواب، پاسخ قاطعی نیست. فرض کن انسان در حال حاضر، یعنی در قرن 21 در طول شبانه روز تلویزیون نبینه، رادیو گوش نده، با موبایل و تلفن حرف نزنه و ازش استفاده نکنه. خوب چه اتفاقی می افته؟                                        : هیچی انسان ناپود میشه.

: عزیز دلم اول اون خیار رو بخور که نابود رو نگی ناپود. ثانیا نه کی گفته نابود میشه، فقط از اخبار و اطلاعات روز مطلع نمیشه.

: آخی فقط همین، نازی، من هم که گفتم، در دنیای مدرن اگر انسانی بخواد در میان انسانهای دیگر زندگی کنه و در واقع هدفش زندگی اجتماعی باشه، رسانه رو نمیتونه حذف کنه. مگر اینکه نئوسا جونم انسان مد نظر تو، یه انسان نسبتا مرتاض باشه که بخواد بره توی جنگل یا یه همچین جایی به دور از مردم در انزوا زندگی کنه، که البته چنین انسانی دیگر احتیاجی به رسانه نداره و حق با توست...

یک شنبه

ماتریکس:

: خوب ساحر جونم، این دفعه چی تو چنته داری از این ماتریکس سیاسی؟

: چیز زیادی نیست، 8. یادتون میاد سکانسی که نئو رو گرفته بودند برای بازجویی و بعد اطاقی که وی را بازجویی میکردند، پرونده ی وی را جلویش گذاشتند و هرچه در زندگیش بود را، چه زندگی مخفی و چه زندگی آشکار، نشانش دادند. مثل یه مجرم سیاسی باهاش برخورد شد. فکر کنم همه ی انسانها یه همچین پرونده ای توی کشورهای خودشون داشته باشند، البته اگر کشورشون مثل کشور ما پلیسی و با قوانین ساواکی اداره بشه...

: هی هی هی، این چه حرفیه میزنی، انقدر بدبین نباش بچه.                      : چشم.

دو شنبه

آنتراک:

: دوستان خوبم این کامنت در تاریخ پنج شنبه 14 شهریور 1387 ساعت 16:2 به صورت خصوصی، توسط انسانی به اسم دانشجو بدون هیچ آدرس وبلاگ یا ایمیلی برای پست سیرت سینما1 گذاشته شده بود. اونجایی که اگه یادتون باشه ساحر عزیزم در بخش اطاق فکر از تحقیر شخصیت شدن دوستش حرف زد. همان سرگذشت شلاق خوردن یک انسان مونث به دلیل همراهی ۲ پسر و دختر خاله اش در کنار ساحل. یادتون اومد؟ خلاصه اینکه این کامنت رو این زیر آوردم و اگه احیانا کسی دوست داشت جواب من و ساحر گلم رو به این کامنت بخونه لطفا به ادامه ی مطلب مراجعه کنه.

سلام

واقعاً طرز فکرت اینجوریه؟

خیلی عجیبه ولی از یک دختر که تحت تاثیر احساسات باشه بعید نیست.

خوبه اینجوری بهت بگم که هیچ آماری توی دنیا حرفها و احساساتت رو تایید نمی کنه.

یک مثال برات می زنم خواستی باز هم ازم بپرس.

آمار بهت نمی دم چون فعلا حرفای من برات غیر قابل قبوله ولی از انصافت استفاده می کنم. چند در صد از دوست پسرها و دپست دخترهای دنیا وقتی قراره با هم تنها باشند به  این فکر می کنند که:چه طور می تونیم به انسانیت کمک کنیم.

یا:چه جوری می تونیم باهم به خدا برسیم.

حالا فکر کن که اونها توی یک خونه تنها باشند.

و یا همون ساحلی که گفتی قدم می زدند.

به نظرت این رفتار انسانیه و این طلب انسانیته؟

حالا یک سوال:

به نظرت فرق انسان با حیوان چیه؟

ودر ادامه بین زنان و مردان اصلی ترین اختلاف در خلقت کجاست؟

جوابش رو تو وبلاگت بذار

پ.ن: ۱. متاسفم که بعد از این همه مدت، با این همه مطلب اومدم. خیلی سعی کردم زیاد نشه، ولی شد دیگه، خوب نئوساحر هم بی تقصیر نبود.

۲. در پست سیرت سینما۱، در بخش سیرت سینما، اشتباها به جای ذکر نام فیلم پرسپولیس و جایزه گرفتنش از جشنواره ی کن، نوشتم فیلم فتنه، که اینک آنجا تصحیح و اینجا اعلام کردم.

۳. پیشاپیش باز هم از اینکه مطالب زیاد است عذر خواهی میکنم. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:57 توسط ساحر |

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

 

وطن فروشی را دردیست...

 

درود به دوستان عزیز، بعد از سیرت سینما و مطلب جنجالی آن که البته با استقبال خیلی ذره ای روبرو شد و بحثهای جالبی که میتونست پیرامونش بوجود بیاد متولد نشد، (به خاطر عدم حضور بعضی از دوستان بی معرفت) میرسیم به یه موضوع دیگه: اطاق فکر. در اطاق فکر هر آن چیزی که ذهن من رو به خودش مشغول کنه قابل بررسی میشه و در موردش صحبت خواهم کرد، حالا چه در حیطه ی تخصصهای من باشه و چه نباشه، مهم اینه که راجبش فکر بشه و در موردش بحثی بشه. از مقدمه که بگذریم میرسیم به موضوع اصلی که میخوام راجبش حرف بزنم و یک راست هم میروم سر اصل مطلب، ولی عاجزانه خواهش دارم لااقل در اطاق فکر بدون هیچ پیش داوری ای فقط اول راجب موضوع مطرحه تفکر بفرمائید.

در حدود 1400 سال پیش، اواخر دوره ی ساسانی در ایران، دینی الهی ظهور کرد که به تدریج پیروان فراوانی برای آن پیدا شد. این دین الهی اساسنامه ی خاص خود را داشت، یکی از ماده های مطرحه در این اساسنامه ترویج این دین الهی در سرتاسر دنیا به عنوان آخرین و تنها دین برتر بود. به تدریج این دین به واسطه ی طرفداران پرشمار آن در مکانی که به وجود آمده بود (محل زندگی عده ای از انسانها که به آنها اعراب بیابانگرد گفته میشد) قدرت گرفت و متصدیان و مجریانی که حافظ و نگهدارنده و همچنین اجرا کننده ی قوانین آن بودند نیز بسیار قدرتمند شدند. همانطور که گفتم ترویج و شناساندن این دین به همه ی انسانها از اهم واجبات بود، حال چگونگی این شناساندن یا به درستی مشخص نشده بود و یا اگر هم مشخص شده بود متصدیان و مجریان آن از شدت سرمستی در قدرت هر آنگونه که خود دوست داشتند رفتار میکرند، تا جایی که به واسطه و بهانه ی شناساندن این دین به اقوام مختلف نوعی کشورگشایی بوجود آمد که متاسفانه با جنگ و خونریزیهای فراوانی همراه بود.

از جمله ی این جنگها و خونریزیها، حمله و هجوم اعراب بیابانگرد مسلمان (به واسطه ی دینشان که نام اسلام بر آن بود به آنها مسلمان اطلاق میشد) به وطن عزیز من یعنی ایران دوره ی ساسانی بود. به اعتقاد برخی مورخان مردم ایران در آن زمان به شدت از حکومت وقت خود ناراضی بوده و برای دفاع از کشور خود و نجات آن از دست تجاوز اعراب مسلمان هیچ تلاشی نکردند و در واقع دو دستی وطن را تقدیم متجاوزان کردند، چرا که متجاوزان با خود دین و آئینی آورده بودند که مردم ایران را به شدت شیفته ی خود کرده بود و با به به و چه چه آن را پذیرفته و نیازی به دفاع از وطن نمیدیدند. برخی دیگر از مورخان بر این اعتقادند که خیر عده ای هم بودند که از وطنشان در برابر هجوم اعراب مسلمان دفاع کردند و تا آخرین قطره ی خون با متجاوزان جنگیدند، زنانشان تا آخرین نفس پشت مردهایشان ایستادند و زمانی که همه چیز را از دست رفته دیدند خودسوزی کردند که مبادا دستان متجاوزان به آنها برسد. شیر زنانی که یادشان همواره در تاریخ زنده نگه داشته خواهد شد.

بچه هایشان به خاطر فراهم نبودن شرایط زندگی در این زمان مانند برگهای پائیزی دانه دانه از درخت می افتادند، خاک و خون در مناطق جنگی ایرانمان بود که غوغا میکرد، هموطنانم بی خانمان شدند، چرا که عده ای بیگانه میخواستند دین الهی برترشان را به ما عرضه کنند. اما همچنان غیرت ایرانی برخی ایرانیان مانع از این میشد که ایستادگی نکنند و وطن را تقدیم متجاوز کنند و اینگونه بود که روزبهان برمکینها و بابک خرمدینها به وجود آمدند. خوب چه شد؟ چه اسمی باید گذاشت روی کاری که گروه اول انجام دادند؟ آیا جز وطن فروشی چیز دیگری به آن میتوان گفت؟ آیا نارضایتی از حکومت دلیل خوبی برای فروش غیرت و وطن میشود؟ آیا وجود یک دین و آئین خوب در دستان متجاوزان این امر را توجیه میکند؟ جواب این سوالها را چه کسی میخواهد بدهد؟ من با دین و آئین عرضه شده در این مبحث مخالفتی ندارم، من مخالف بی غیرتی و وطن فروشی هستم، که متاسفانه باید بگم نه تنها در حدود 1400 سال پیش مردم ایران (البته به جز برمکیها و خرمدینها) با به به و چه چه گفتن؛ که چه خوب که اعراب مسلمان به ما حمله کردند و این دین خوب را برای ما به ارمغان آوردند!!! بلکه هم اکنون هم مردم ایران (البته باز هم به جز وطن فروشان) از این امر خوشحال و خرسندند و حتی در کتابهای درسی کودکان و نوجوانان ما هم، این اتفاق را نیک میپندارند و ذهن ناپخته ی کودکان این سرزمین و وطن را با چنین بی غیرتیهای زیبایی آموزش میدهند!!!

واقعا که وطن فروشی را دردیست...ارتش ایران

تقریبا در حدود 1400 سال بعد، بین سالهای 1341 تا 1357 خورشیدی باز هم مردم ایران از حکومت وقت کشورشان ناراضی بودند و خواستار عوض شدن این حکومت شدند، منتهی مراتب حکومت که خود را تافته ی جدا بافته از مردم میدانست این امر را بر نمیتافت و در طول این سالها هر کاری از دستش بر می آمد؛ اعم از سازش، دروغ، سیاست پنهان، همکاری با بیگانگان، تجاوز به حریم خصوصی مردم، شکنجه، قتل و آدم کشی و... انجام داد تا مبادا مردم به آنچه که خواسته شان بود برسند. در طول این سالها مردم ایران مبارزات فراوانی انجام دادند و در برابر زورگویی قد علم کردند (که ای کاش این کار را در حدود 1400 سال پیش و در برابر بیگانگان متجاوز عرب میکردند) و هرگز از پا ننشستند، تا اینکه در سال 1357 به آنچه که میخواستند رسیدند. اما نکته ای که باید به آن فکر بشه اینه که عکس العمل رژیم وقت را چگونه باید ارزیابی کرد؟ همانطور که گفتم رژیم وقت هر کاری از دستش بر می آمد انجام داد تا بتواند حکومت خود را تحکیم و تثبیت کند. این کار را به شدت با خشونت انجام میداد، تا جائیکه هم وطنان من رو میگرفت، شکنجه میکرد، به قتل میرساند، اعمال وحشیانه ی ضد انسانی روی آنها انجام میداد و در ادامه به فجیع ترین وضعی دست به آدم کشیهای همگانی میزد.

دقیقا آنچه که مغولها، اسکندر، افغانها، ازبکها، اعراب مسلمان و دیگر اقوامی که به وطن و هموطنان عزیز من یورش آوردند انجام دادند، این حکومت هم انجام داد. منتهی با یک تفاوت مهم: متاسفم که باید بگم این اعمال غیر انسانی این بار توسط ایرانیان بر ایرانیان صورت میگرفت، اینبار بیگانه ای در کار نبود، داخل خانواده ی ایرانی غوغایی بر پا بود، مفهوم دموکراسی و آزادی در این زمان به خوبی خود را نشان میداد!!! حکومت ادعای این مهم را داشت ولی آنچه در عمل حاصل میشد با آنچه شعار داده میشد 180 درجه تفاوت داشت. خونهای هموطنانم ریخته شد، هموطنانم بی پدر و مادر شدند، شهر و کشور را اجساد قربانیان و بوی خون آنها پر کرده بود. و متاسفانه این بلاها را هموطن بر سر هموطن آورده بود. جواب این بی غیرتی رو کی میخواد بده؟ این وطن فروشی و بی غیرتی از همه ی انواع خودش بدتره و بد به حال آنان که اینکار را انجام دادند و بدتر و وطن فروشتر آنهایی هستند که همچنان از آن حکومت دفاع میکنند و اعمال آن را نیک میپندارند. همچنان عکسها و تصویرهای سران آن حکومت به دیوار خانه و قلب و روحشان است و مدح و ثنای ایشان را میگویند و درود به روح به اصطلاح پاکشان میفرستند.

 

آری، وطن فروشی را دردیست...

 

اکنون در سال 1387 خورشیدی هستیم، ایران و مردمش همچنان وجود دارند و زندگی میگذرانند و البته همچنان هم اختلاف نظرها و دعواها بر سر چگونگی درست زندگی کردن و حکومت برتر وجود دارد، نارضایتی ها وجود دارد، عده ای حکومت فعلی را نمیخواهند و معتقدند حکومت آدمکش قبلی بهتر بود، عده ای حکومت فعلی را نمیخواهند و آرزومندند همای سعادت اجنبی بر روی وطنشان بنشیند و آنها را از دست این حکومت نجات دهد (که البته این افرادفرقی با وطن فروشان 1400 سال پیش نمیکنند). از طرفی حکومت هم دوست ندارد نارضایتی ها را بشنود، هر چند هم که ناراضیان در اقلیت باشند محکوم به نگفتن و نفهمیدن هستند، حال آنکه این رفتار و این نگرش به گونه ای دوباره تاریخ را زنده میکند، هر دو طرف به سمت و سوی یک عمل میروند و آن هم وطن فروشی است. دیگر تبدیل به یک بازی شده، ایران را، وطن را، سرزمین را، خاک را، همگان را بازیچه ی قدرت خود قرار داده اند. قدرت، قدرت و قدرت است که ایرانی و غیر ایرانی نمیشناسد و هر زمان انسان را مست کند کاری با هم وطن و هم خانواده و خواهر و برادر ندارد و همه را از دم تیغ میگذراند.

به هر روی امیدوارم ما سومین وطن فروشان و بی غیرتان (البته در حیطه ی این بحث) تاریخ ایران زمین لقب نگیریم، چه بیگانه ای به وطن عزیزمان هجوم آورد با آن مقابله کنیم و چه مردم خواستار تغییر ساختارهای حکومتی شدند آن را بپذیریم و هم وطن کشی به راه نیندازیم تا دیگرانی پیدا نشوند که به ما بگویند:

 

آری، وطن فروشی را دردیست...

 

در آخر به قول سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال):

دست مزن! چشم، ببستم دو دست

راه مرو! چشم، دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن

نطق مکن! چشم، ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم

لیک محال است که من خر شوم

 

پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

ساحر

 

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط ساحر |