به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
شکوفائی و فرزانگی
همش همین بود.
آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()
به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
چوب مقدس۲
سه شنبه
سیرت سینما:![]()
{
:ادامه نقد مقاله روزنامه کیهان راجع به فیلم "یک مشت دروغ" و بازی گلشیفته در آن.}

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()
به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
چوب مقدس
شنبه
{
= بمب اتم منفجر خواهد شد، ولو اینکه انیشتین نخواهد. خلاف جهت تاریخ حرکت نکنید. (دیالوگ دکتر آرین، در فیلم آواز قو، خطاب به حاجی.}
![]()
: مبارزه ای دانشجو منشانه خواهم کرد، تا آزادی و تعادل و صلح.
یک شنبه
{
= بعد از دو هفته دوری، قرار بود که به عهدش وفا کند و مطالبی که قول داده بود را بنویسد. مطلب اولش که در پستهای گذشته هم وعده ی آن را داده بود در مورد مقاله ی سینمایی روزنامه ی کیهان بود، که ساحر در این مورد وظیفه ی خود میدید تا در خصوص این مقاله روشنگری کند و ذهن دوستان و هموطنانش را راجع به این مطلب به تفکر وا دارد:}
دو شنبه
{
= نوبت معرفی مخلوقاتش بود.}
سه شنبه
{
= قول داده بود اندک بحثهایی را که درباره ی "سریال مرگ تدریجی یک رویا" مانده بود به اتمام برساند.}

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
سفر به طلوع تاریکی
قبل از نوشتن مطالبم باید بگم که بارها راجع به این نوع نوشتن توضیح دادم، اکنون توضیح کوتاهی میدم در این مورد که من موضوعات آرشیو موضوعیم رو تقسیم کردم در هفت روز هفته، چراکه موضوعاتم هم هفت عدد است. هر هفته روز سه شنبه مطلب اصلی را که در حیطه ی یکی از این موضوعات است مینویسم و در روزهای دیگر نکته یا مطلب کوچکی که راجع به موضوعات دیگر است نوشته میشه تا وقتی در یکی از سه شنبه ها میخواهم به یکی از موضوعات بپردازم هفته های زیادی از آن موضوع دور نشده و هر هفته یادآوری مختصری را از آن موضوع دیده باشید. این کار دو فایده داره، هم من مجبورم هر هفته برای دور نشدن از موضوعات اندکی راجع به همه ی آنها بنویسم و هم شما میتوانید به راحتی با دنبال کردن مطالب موضوعات سر رشته ی مطالب را در دست داشته باشید. ضمن اینکه لازم نیست برای همه ی روزها نظر بذارید (اگر خواستید میتوانید اما اگر نخواستید نه) و مطلب اصلی مربوط به روز سه شنبه است و بقیه فقط برای یادآوری نوشته شده. این نوع نوشتن مثل سریاله، حالا هر کی علاقمند بود این سریال رو بخونه و اگه میخواد هیچ قسمتی رو از دست نده، پیشنهاد میکنم هر هفته هر هفت موضوع رو دنبال کنه تا از تمامی موضوعات سر در بیاره. در ضمن سه نقطه آخر متنها یعنی ادامه دارد. سناریوی خوبی برای این سریال نوشته شده و امیدوارم به سر منزل مقصود برسه. مرسی.
سه شنبه
سیرت سینما:![]()
در مورد سابقه ی فریدون جیرانی در سینما و علاقه ی شخصیم به تابو شکنی های وی سخن گفتم. و توضیح دادم که میخواهم آنچه را که از سنت شکنی جدید وی در سریال مرگ تدریجی یک رویا فهمیدم نشانتان دهم. اساسا مرگ تدریجی یک رویا سریالی است که ادبیات و لغات استفاده شده در آن را بعد از گذشت سه دهه از انقلاب 57 تا به امروز در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ندیده بودم. ادبیاتی که این سریال را به واقع به یکی از چالشی ترین گفتمانهای نمایشی این سه دهه در زمینه ی مذهب تبدیل کرده است. این چالش تقابل مذهب و لامذهبی است که تا به امروز به این شفافیت مطرح نشده بود. لغات و جملات استفاده شده در این سناریو از همان سکانسهای قسمتهای اول حاکی از نگاهی رادیکالی به تقابل این دو عنصر داشت. چه آنجا که سانسورهای رمان اول مارال (گیتی) به جهت نمایش عریان لحظه های زندگی خصوصی یک انسان مونث از دید مذهبیون گفته شد و وی را که دختری تقریبا لامذهب بود بر آشفت و چه آنجا که وی را در خانه اش در میانه ی تقابل مذهب مادرش و لامذهبی خواهرش میدیدیم. به یاد ندارم در تلویزیون جمهوری اسلامی هیچ وقت از دهان بازیگری لغت مشروب به گوشم رسیده باشه چه برسه که عربده زنان و مست گونه شیشه های مشروبش را از مادر مذهبی اش طلب کنه و چه اینکه ما برای اولین بار شیشه ی ویسکی را به صورتی واضح در دستان نوش جان کرده ی یک انسان، آن هم از جنس مونثش ببینیم. که فی الواقع برای خود نوبری است. و البته شق القمر هم نشده ولی واقعا جای تامل داره.
به یاد بیاورید آن جملات معترضانه ی مارال به طرفداری از خواهر لامذهبش به مادر مذهبی اش را که: "مگر تو بشقاب و قاشق و چنگال و فنجون و لیوان و کارد و دیگر وسائلش را جدا نکردی، (به خاطر ترس از نجاست) پس دیگر چرا اینگونه شیشه های مشروبش را (توسط آفاق) میشکنی یا در چاه توالت خالی میکنی" که میشه گفت به دلیل خسته شدن از وضعیت دائما طوفانی خانه شان و به دلیل دعواهای مکرر مادر و خواهر مذهبی و لامذهبش بود. اما تاکنون کی دیده بودید در تلویزیون جمهوری اسلامی شخصی (حالا به هر انگیزه ای) به دفاع از یک شرابخوار با یک تفکر مذهبی، هر چند کوتاه به بحث بنشیند. تاکنون کی دیده بودید از زبان یک مست این چنین مذهبیون را به باد تمسخر و فحش و ناسزا بگیرند. به یاد بیاورید جملات ساناز را به همسر مارال (حامد) و خانواده ی مذهبی اش. مرتیکه کثافت مذهبی، عقب مونده های بدبخت متحجر، مذهبی های لعنتی نفهم و از این گونه ناسزاها. تاکنون کی دیده بودید در بیست و اندی سال اخیر بتوان رو در روی یک انسان معتقد مذهبی ایستاد و او را متهم به فکر بسته و توهم توطئه کرد و همچنین نکته ای که یادم رفت و باید زودتر میگفتم نشان دادن ذهنیت خرافات گونه ی یک انسان مذهبی نسبت به مقوله ی مشروب یا هر عنصر حرام دیگر از نظر مذهب بود که مثلا به واسطه ی شراب خواری در این خانه بلا نازل خواهد شد و بشینیم مفاتیح بخوانیم که دفع بلا شود. همه ی این مسائل که گفتم به اضافه ی خیلی از نکات ریز و درشت دیگر (که منجر به ازدیاد حجم مطلب میشود) به نظر من شاکله ی اصلی و درون مایه ی عمیق این سریال است. اما (و باز هم ناگزیر از اما...) یک اصل کلی به ما میگوید وقتی شما در چهارچوب یک نظام (حالا فرقی نمیکنه چه نظامی) وارد خط قرمزهای آن نظام میشوید بالطبع باید نتیجه گیریتان به خواست و علاقه ی آن نظام باشد. این نکته ی مهم مسئله ی عجیبی نیست. یادمه کارگردان یا فیلمنامه نویس فیلم آمریکایی دشمن ملت (که احتمالا در سینمای سیاسی راجع به آن صحبت خواهم کرد) وقتی در مورد مشکلات ساخت فیلم حرف میزد میگفت: این فیلم راجع به NSA بود، سازمانی که به صورت غیر قانونی به مکالمات خصوصی شهروندان آمریکایی گوش میداد. وقتی خواستیم فیلمی درباره ی این رسوایی بسازیم، مدیران NSA ما را خواستند و گفتند اگر میخواهید فیلمی در مورد این سازمان بسازید فقط اجازه دارید نشان دهید که یکی از مدیران سازمان فاسد و عامل سوء استفاده از سازمان بوده است و حق ندارید ذات نهاد را زیر سوال برده و آن را خدشه دار کنید.
اینک این گونه است، مثل فیلم دشمن ملت اگر میبینید که نتیجه ی این سریال بدین شکل پیش میرود، اگر میبینید انسان مونث روشنفکر، فاسد نشان داده شده است، اگر میبینید پایبند به اخلاقیات و خانواده نیست، اگر میبینید دچار سردرگمی و بی هویتی است و در واقع در مورد شخص مارال فرآیند جایزه گرفتنش از محفل فانوس به شدت من را به یاد فرآیند نخل طلا گرفتن فیلم "پرسپولیس" از جشنواره کن می اندازد و نتیجه گیری منفی ای که علیه این موضوع به ما نشان میدهد و برای اولین بار یک مذهبی را روشنفکر (گرچه تناقض دارد و مذهبی نمیتواند روشنفکر باشد)، آن هم یک روشنفکر تمام عیار خوب و معتقد به آزادی انسانها (حامد) حتی در زمینه ی ازدواج و طلاق و عدم انحصار طلبی یک انسان مذکر نسبت به یک انسان مونث نشان میدهد (که البته انسان ایده آل همین است اما از مذهبیون بعید بوده است)، همگی برگرفته از این نکته ی مهم است که وقتی وارد خط قرمزهای یک نظام میشوی و قدرت در دست آن نظام است به ناچار باید نتیجه گیری ات به نفع آن نظام باشد. (نفسم گرفت)
آنجا که آمریکا است و به اصطلاح آزاد و خط قرمزهایش کم است، این گونه برخورد میشود، چه برسد به اینجا که جمهوری اسلامی است و فکر میکنم از لحاظ چارچوب و خط قرمز رتبه ی اول را در جهان دارد (بس که زیاده). بنابراین نتیجه گیری ای که به نفع مذهبیون شده و روشنفکر نشان دادن آنها، نمیتوان ایرادی به نویسنده و کارگردان سریال گرفت چرا که اساسا برای عمق درونی ای که همان تقابل مذهب و لا مذهبی و هدف سریال است، چاره ای به غیر از این در چارچوب نظام جمهوری اسلامی نمیتوان اندیشید.
اما نکته ی آخری که به ذهنم میرسد این است که صد در صد روایت این سریال، یک روایت رئال در زمینه ی تقابل دو عنصر فوق الذکر است، حال آنکه ذکر این نکته که مارال از کودکی دچار ناتوانی تصمیم گیری و ضعف در برخورد با مسائل مهم بوده است و دچار سرگیجه و گشت زنی به دور خود میشده، به نظر من یک روایت سور رئال در این ریتم صد در صد رئال و علف هرزی است در یک باغچه ی پر از گل!!! چراکه فکر میکنم این نکته توجیه ای است بر نشان دادن عدم توانایی تصمیم گیری در مارال و توپ دسته رشته شدن وی در میان مذهب و لامذهب، با این که خود اساسا انسان لامذهبی است اما دارای پتانسیلی است برای شبه مذهبی شدن. آنچه من را بر آن میدارد که فکر کنم توجیه و در واقع ضعف منطقی فیلمنامه است این است که ریتم تقابل مذهب و لامذهبی در جامعه ی ما یک ریتم کاملا رئال است در حالی که روایتی که از مارال نشانمان داده شد، در جامعه ی ما یک روایت سور رئال است، چرا که ما ریتم تقابل را به واضح و به میانگین بالا در جامعه میبینیم اما روایت مارال را شاید به سختی بتوان مصداق عینی اش را در جامعه ی حال حاضر پیدا کرد. انسان مونث نویسنده ی روشنفکری که قدرت تکلم در مواقع حساس و تصمیم گیری در نقاط عطف زندگی خویش را ندارد. با این پارادوکس چه کنم؟ عجیب نیست؟ به نظرم غیر واقعی است. شاید هم همه این نکاتی که من گفتم اشتباه بوده و با پیشروی سریال اتفاقات دیگری بیافتد!!!![]()
چهار شنبه
اطاق فکر:![]()
معنی وطن فروش و هم وطن کشی را گفتم و میخواستم دیگر این بحث را تمام کنم که جمعه هفته ی پیش اتفاقی افتاد، آن هم در مورد آخرین جمله ای که راجع به وطن فروشی و هموطن کشی گفتم. طرح امنیت اخلاقی و گشت ارشاد. یکی از بهترین دوستانم 5 شنبه ی هفته ی پیش 10/5/87 به همراه دختر خاله و دوست پسر دختر خاله اش و یه پسر دیگه، 4 نفری به یه سفر کوتاه یه روزه میرن. دو انسان مونث و دو انسان مذکر میرن جاده ی چالوس و شمال. شب هنگام که میخواستند برگردند تصمیم میگیرند یه قدم کوتاه دیگر کنار ساحل بزنند. غافل از اینکه موجوداتی به اسم بسیجی یا شاید هم پلیس امنیت اخلاقی کنار ساحل حضور داشتند. دوستم و همراهانش خیلی عادی رفتار میکردند و اصلا متوجه آن موجودات نبودند، اما به ناگهان تراژدی شروع میشود. مثل همیشه سوالی احمقانه: شما چه نسبتی با هم دارید؟ جواب درست داده نمیشود. همچون متهمان درون ماشین میروند و به کلانتری برده میشوند، به دستهای انسانهای مذکر این گروه 4 نفره دستبند زده میشود و انسانهای مونث را نگاههای هیز موجودات وحشی دنبال میکند. به زندگی شخصی دوستم وارد شدند، ازش سوال نامربوط پرسیدند، همچون مجرم متهم به قتل او را سوار ماشین کردند، به کلانتری بردند، یک شب در بازداشتگاه نگه داشتند، تحقیرش کردند، شخصیتش را خورد کردند، نگاهی همچون نگاهی به یک فاحشه به او داشتند، کتکش زدند، در زندانی همچون اصطبل نگهش داشتند، معنی واقعی ترس از تجاوز را در آن یک شب با تک تک سلولهای بدنش حس کرد، دوست عزیزم را، یک انسان مونث را در جهنمی نمور و تاریک با ترس از تجاوزی وحشیانه رهایش کردند، بیرونش آوردند، به دادگاه بردند (حال شاکی کیست؟ نمیدانم)، اولین سوال این بود: مجردی یا متاهل؟، مجرد. محکومش کردند، 20 ضربه شلاق برایش بریدند، ضربه های سنگین شلاق بود که بر بدنش فرود می آمد، با اینکه به خاطر مونث بودنش کمی آرامتر میکوفتند، اما هر ضربه تکه ای از روحش را با خود میکند و میبرد. دوستم تا به امروز رنگ کلانتری ندیده بود و حالا پرونده برایش درست کرده بودند، سابقه دارش کرده بودند و شلاق تفکری احمقانه بود که بر پیکرش، بر روح و جسمش فرود می آمد. باهاش در تماس بودم، نمیدانستم چه بلایی بر سرش می آورند، فقط میدانستم گرفتار است. برگشت، با روحی پاره پاره برگشت، ازش هیچ نپرسیدم تا خود به سخن بیاید. نگاه بی آرامشش، ترس نهادینه شده در وجودش، خنده های گاه و بیگاه هیستریکش، درونم را، روحم را شکنجه میکرد، دوستم در خود واقعیت حضور داشت، اما من چه؟ همچون زندانی ای دست و دهان بسته بودم که فقط میتوانست با چشمانش خورد شدن جسم و روح عزیزش را ببیند و هیچ کاری نتواند انجام دهد، با هر ضربه، با هر توهین و با هر تحقیری که از زبان سرگذشت دوستم میشنیدم روحم بیشتر شکنجه میشد. چرا نمیتوانستم هیچ کاری انجام دهم؟ او رنج کشید و من زجر کشیدم. اکنون دست نوازش من بود که شاید کمی دوستم را آرام میکرد، با هر قطره اشکش میگریستم، دلم به درد آمده بود، اما چگونه میتوانستم روح تکه تکه شده اش را دوباره به هم بچسبانم، شاید فقط زمان بتواند این کار را انجام دهد. حدیث محبت در گوشش خواندم، شاید که مسکنی بر زخمهایش باشد. اما به راستی چرا؟ مگر ما چه میخواهیم؟ چرا همچون مجرم با ما رفتار میکنند؟ مگر ما به غیر از دوستی انسانی سالم (حالا سالم یعنی چه؟ با هر کس بخواهد به مناظره مینشینم) چه میخواهیم؟ مگر ما انسان نیستیم؟ پس چرا اول جنسیتمان را به رخمان میکشند؟ دلم برای آن موجودات وحشی میسوزد، چرا که آنها تقصیری ندارند و همچون برده هایی قربانی تفکری متحجر هستند. این است نمونه ی بارز و امروزی وطن فروشی. به دوستم گفتم کینه و نفرت را از دلت بیرون کن تا انگیزه ات برای مبارزه بیشتر شود. چرا که کینه و نفرت طنابی پوسیده است که اول خودت را به ته چاه می اندازد. باید مبارزه کرد، مبارزه با تفکر متحجر و دگماتیسم. اما بدون کینه و نفرت.
پنج شنبه
سینمای سیاسی:![]()
اینک جواب به سوالات ماهیت رسانه و جایگاهش در سیاست: رسانه عنصری است که از ابتدای پیدایش بشر به اشکال ابتدایی و بعدها با پیشرفت انسان به شکل پیشرفته تر حضور داشته. عنصری که اوج تمدن بشر بر پایه ی آن بنا شده، یعنی عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات. اما در عالم سیاست جایگاه این دیو عظیم اطلاع رسانی و گاه دروغ گویی به سیاست بستگی دارد. در واقع این رسانه است که باید برده و غلام حلقه به گوش سیاست باشد. مثالش را در اولین پست سینمای سیاسی زدم اگه یادتان باشد (روزنامه ی کیهان در 40 سال اخیر)...
جمعه
دیکتاتوری خاموش:![]()
خودخواهی. انسان قربانی، به وجود آورنده ی دیکتاتوری بوده آن هم به واسطه ی صفت ننگین خودخواهی. انسان خودخواه، تمام مشکلات انسان از همین خودخواهی وی سرچشمه گرفته چرا که همه چیز را برای خودش میخواهد. خودخواه است اما به گونه ای القاء میکند که گویی دوست دارنده ی نوع بشر است. چرا اینگونه به انسان میتازم؟ چون انسان فقط به واسطه ی دو عنصر زندگی میکند، لذت و آرامش که شاید هر دو یکی باشند. دو عنصری که خودخواهی را به وجود می آورند...
شنبه
منطق سیاسی:![]()
منابع اولیه. منابع اولیه مالکیت و ثروت را به همراه داشت و ثروت هم قدرت را به وجود آورد. خوب آنها که قدرت داشتند سعی کردند قدرت خویش را تداوم بخشند و برای تداوم بخشیدن به قدرت نیاز به منابعی بی نهایت بود تا تداوم ثروت را به همراه داشته باشد. قدرت حاکمیت صاحب قدرت بر دیگران و احساس برتری بر همنوعان را در مالک قدرت زنده کرد. اما داشتن ثروت به تنهایی برای حاکمیت کافی نبود، هوش و تجربه...
یک شنبه
ماتریکس:![]()
6. سکانسی که مردی به اسم چوی می آید از نئو دیسکتی غیر قانونی بگیرد و برای ما تداعی کننده ی مخفی کاریهای چریکهای معترض و شورشی سیاسی است که مثل نئو غیر مجازهایشان را مثلا در درون کتابی قطور و توخالی قرار داده اند...
دو شنبه
آنتراک:![]()
کمک. غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیکترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر میشود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: "ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم." هوا داشت تاریک میشد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن!" در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: "خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!" زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: "خانم، مشکلی پیش آمده؟" زن جواب داد: "بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمیتوانم درش را باز کنم."
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه داری؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد! زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم!" سپس رو به مرد کرد و گفت: "آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید." مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!" خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمیکرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود. (حتی یک دزد هم میتواند بفهمد، اما باید اول باورش کنی و بعد هم صداقت و نیک بینی را از دریچه ی چشمانت به نهایت درونش هدیه کنی.)
پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.![]()
![]()
پ.ن: 1. ببخشید که حجم این پست خیلی زیاد شد ولی چه کنم که دلم از روایت دوستم خیلی به درد آمده بود. هر آنکه علاقمند باشد و برایش مهم باشد حتی با این حجم زیاد کامل خواهد خواند.
2. داستانک آنتراک به جز پرانتز برگرفته از کتاب عشق بدون قید و شرط، نشان لیاقت عشق 2، اثری از نویسندگان ناشناس و به ترجمه ی بهنام زاده، از انتشارات پژوهه بود.
ساحر![]()
آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()
به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
روزنامه ی کیهان و کج اندیشی سینمایی
درود به همه ی دوستان عزیز، ببخشید که یه هفته دیر کردم، به خاطر مشکلاتی بود که در وب برام پیش اومد با یه هفته تاخیر اومدم. به سرم زده بود که مطلب آماده ای که راجب سینمای سیاسی دارم رو بنویسم ولی باز هم نشد چراکه با نوشته ای برخورد کردم که دیدم نمیتوانم از آن به سادگی بگذرم. خصوصا اینکه در مورد سینما هم هست. پس این پست رو در حوزه ی سیرت سینما میگنجانم. سیرت سینما درواقع موضوعی است که، هر آنچه را که درباره ی سینمای داخل و خارج میدانم در آن مطرح خواهم کرد و گاه گداری هم آنچه را که در کانونهای سینمایی ای که عضو آنها هستم (باشگاه فیلم تهران، کانون فیلم تاریخ و کانون فیلم معناگرا) رخ میدهد مینویسم و خواهم گفت. اما برسیم به اصل موضوع:
فکر میکنم که تا الان اطلاع پیدا کرده باشید که در آخرین روزهای سال 86، یعنی در 25 تا 27 اسفند (دقیقا روزش رو به خاطر ندارم) روزنامه ی اعتماد تیتری با این عنوان زد: بمب مطبوعاتی آخرین روزهای سال 86، مجوز انتشار 7 نشریه ی سینمایی به اضافه ی دنیای تصویر و هفت لغو شد.
بعد هم که در عید و روزهای پس از آن این اخبار به نحوی از انحاء به گوش همگان رسید، و در آخر هم در آخرین شماره ی مجله ی فیلم (شماره ی 377، ص 14) به این موضوع رسیدگی شده بود و خبر از اعتراض خانه ی سینما و انجمن نویسندگان و منتقدان به هیئت نظارت و ارزشیابی وزارت فرهنگ و ارشاد و قوه ی قضائیه میداد، که خواستار رسیدگی به این موضوع و لغو توقیف پروانه ی انتشار این دو نشریه (دنیای تصویر و هفت) شده بودند. همچنین در این مطلب آمده بود که 121 سینماگر طی اعتراضی رسمی و امضای طوماری درخواست اجازه ی انتشار مجدد این دو نشریه رو داشتند و نامه ی خود را که حاوی 121 امضا بوده خطاب به آیت الله شاهرودی و مستقیما به ایشان نوشتند.
حال چرا به این موضوع پرداختم!!؟ روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1387، در شماره ی 19070 روزنامه ی کیهان، صفحه ی 10، در بخش تصویر روز، مطلبی با این عنوان به قلم "مصطفی روزبهانی" به چاپ رسید: مروری بر "ابتذال" یکی از نشریات سینمایی. در این مقاله که اصل آن را در ادامه ی مطلب خواهم آورد، نویسنده به صورت یکجانبه و با لحنی به شدت تمسخر آمیز و نابودگرایانه به تخطئه و تمسخر نشریه ی دنیای تصویر دست زده و نکاتی را مطرح کرده که از نظر اندیشه ی نویسنده بسیار بسیار منفی و ضد اخلاقی است. حال آنکه من به عنوان یکی از دوستداران سینما که 6 یا 7 سالی است که در آن فعالیت میکنم و مطالب نشریات مختلف بالاخص دنیای تصویر را با شانزده سال سابقه ی فعالیت دنبال میکنم و از سال 80 به این طرف آن را میخوانم با خیلی از حرفهایی که در مقاله ی آقای روزبهانی آورده شده مخالفم، اما میخواهم این سخنان و دلایل خودم را هر دو باهم به محضر شما خوانندگان عزیز بیاورم تا خودتان در مورد آن قضاوت کنید.![]()
اولین سوال من این است که چرا دنیای تصویر بعد از 13 سال فعالیت سینمایی برای اولین بار در تابستان یا پائیز 84 (بعد از به قدرت رسیدن آقای احمدی نژاد) با بوجود آمدن یک جریان افراطی اصولگرا در کشور به دادگاه مطبوعات احضار شد!!؟؟ حال آنکه تا آن زمان همچین اتفاقی نیافتاده بود و همه ی نشریات سینمایی هم از این موضوع بسیار متعجب شده بودند. البته در آن زمان دنیای تصویر در دادگاه با یک دفاع منطقی و عقلانی از خود موجبات تبرئه شدنش را فراهم کرد و متن کامل اتفاقات دادگاه هم در شماره ی بعد آن چاپ شد، (اگر خواستید آن را هم ارائه خواهم کرد) اما هیچکس به درستی دلیل این احضاریه به دادگاه را نفهمید تا اینکه سه سال بعد بدون اینکه به دادگاه هم احضار شود به صورت ضربتی و یهویی پروانه اش لغو شد. چرا این اتفاق افتاد!!؟
این سوال از آن مساله هایی است که شخصا باید چندین پست را برای آن مطلب بنویسم و وقت بگذارم ولی ترجیح میدهم اکنون به مقاله ی آقای روزبهانی بپردازم.
نویسنده ی این مقاله نوشته ی خود را اینگونه آغاز میکند: "یادم می آید چند سال پیش روزنامه ها از قول یک مقام قضایی نوشتند، امروز صدای دزد از صدای صاحبخانه بلندتر شده است!!! همان موقع ماهنامه ی گل آقا کاریکاتوری... (در ادامه مطلب)!! چند روز پیش وقتی یکی از دوستان قدیمی ام در وزارت ارشاد خبر از اعتراضات مدیر مسئول ماهنامه ی لغو مجوز شده داد ناخودآگاه یاد آن کاریکاتور افتادم!!"
خوب سالی که نکوست از بهارش پیداست: این آغاز خود بیانگر نوع نگرش سطحی و تمسخر آمیز درونمایه ی این نوشته است،
با این حال به صورت کامل به آن میپردازم. آیا این درست است که نشریه ای با این سابقه ی ادبی (16 سال) را اینگونه به زیر سوال برده و به گونه ای زیرکانه و پنهانی آن را دزد فرهنگی و سینمایی ایران خطاب کرد!؟ آیا درست است که به ذوق هنری و اندیشه ی فرهنگی اهالی سینما که در نامه شان خواستار باز شدن مجدد این ماهنامه بودند نگاهی بیخردانه و از روی تمسخر داشت؟ نویسنده در پاراگرافی از مقاله ی خود به این مطلب اشاره کرده که: "البته من به دلیل فقر ذوق و شعور هنری هر بار که طرح روی جلد دنیای تصویر را میدیدم، علیرغم نظر خواجه ی شیراز، احساس میکردم که ایزد به جای دفع بلا، نزول بلا را بر ما مقدر کرده است"، و البته به قول خودش طرح های روی جلد 9 شماره ی آن را شاهد مثالش آورده که به شما دوستان نشان خواهم داد تا خود قضاوت کنید. متاسفانه نویسنده ی این مقاله با نگاهی غرض آلود علی معلم (مدیر مسئول و سردبیر دنیای تصویر) را دارای رانت و به عنوان پدرخوانده در سینمای ایران مطرح کرده و وی را مافیای سینمای کشور دانسته و همچنین مطالبی را که به عنوان شاهد مثالهای خود برای نشان دادن ابتذال دنیای تصویر چاشنی مقاله ی خود کرده، شخصا به نوعی تشویش اذهان عمومی قلمداد میکنم!! چراکه هر کسی که دنیای تصویر را نخوانده و ندیده باشد به راحتی تحت تاثیر قرار گرفته و از مبتذل بودن!!! دنیای تصویر انگشت به دهان خواهد ماند.
حال آنکه من با توجه به سابقه ای که در خواندن نشریات سینمایی دارم میتوانم کتمان حقیقت (نه دروغ گویی) کردن نویسنده را از مطالب نوشته شده در دنیای تصویر با سند و مدرک ارائه دهم.
مثلا در جایی که نویسنده اشاره کرده که: "عمق فاجعه را آنگاه میفهمید که شعر زیبای صفحه ی 73 از شماره ی 171 را بخوانید،
بده فیلمهایی که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد بده یک دو سی دی تماشا کنیم تماشای آن قد و بالا کنیم پری های زیبا به فیلم اندرند که دل از تماشاچیان می برند تو هم گر نگاهی به آنها کنی دگر ترک این جام و مینا کنی واقعا متاسفم که باید بگویم یا نویسنده ی مقاله اصلا دنیای تصویر را نمیشناسد و یا با نگاهی مرض آلود این مطلب را نوشته است!! چراکه هر کسی که دنیای تصویر خوان باشد و آن را بشناسد این نکته ی واضح و مبرهن را میداند که دنیای تصویر دارای بخشی است به نام "زوم" که در آن با نگاهی طنز آلود و کاریکاتوری به نقد بعضی از مسائل سینمایی میپردازد. در این شماره هم به جای کاریکاتور شعری طنز آلود در نقد هجوم بی رویه ی جوانان به سمت بازیگری و همچنین سوءاستفاده هایی که از بازیگران جوان میشود پرداخته است و در واقع هشداری اخلاقی داده است، حال آنکه نویسنده با استفاده از 4 بیت این شعر 63 بیتی سعی در نشان دادن عمق فاجعه!!! داشته است، در حالیکه این 4 بیت را باید با بیتهای قبلی و بعدی خواند تا فهمید منظور چیست و چه میخواسته بگوید. متاسفانه بعد از خواندن این مقاله و شاهد مثالهایی که برای نشان دادن ابتذال دنیای تصویر آورده شده بود یاد منافقین به خیلی از نوشته ها (از جمله قرآن) افتادم که یک جمله یا یک بیت یا یک آیه را بزرگ نمایی میکردند و بدون نشان دادن جمله ی قبل و بعد، آن نوشته را به طور کامل بد یا خوب میدانستند.
دنیای تصویر خیلی خدمت ها به سینمای این کشور کرده است، از جمله جشن ده ساله ی آن است که در خاورمیانه و آسیا چنین جشن خصوصی ای با این عظمت و بزرگی و عالمانه وجود ندارد، که متاسفانه به جای پشتیبانی از چنین جشنها و مراسمهای خصوصی ای آن را میکوبند و از آن به عنوان جشن ابتذال نام میبرند، حال چرا این اتفاق می افتد باید گشت و اغراض سیاسی پشت پرده ی آن را پیدا کرد که شخصا به بعضی از آنها واقفم. راستی یه سوال: نشریات زرد را اگر ببینید تازه میتوانید متوجه ابتذال شوید، حال چرا نشریات زرد بسته نمیشوند!؟
این سوالی است که شاید در پست بعدی به آن بپردازم و شاید در آینده ی نزدیک. در کل متاسفم باید بگم که سینمای ما به خودی خود مشکلات فراوانی دارد، حال نوشتن این مطالب و کج اندیشی سینمایی که در پشت این ذهنیت حاکم است چه ضربه هایی به سینمای ما میزند آینده معلوم میشود و البته ذکر این نکته هم لازم است که چه کسی میداند چرا فقط مطالب به اصطلاح مبتذل دنیای تصویر در ذهن نویسنده مانده است!!؟
یاد یه داستانک از قول راما می افتم که میتونید در ادامه ی مطلب بخونید. راستی آن 9 عکس طرح روی جلد و اصل مقاله را هم در ادامه مطلب میتوانید ببینید.
بله متاسفانه از ماست که بر ماست. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.![]()
![]()
ساحر![]()
آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()