به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.![]()
استاد و آنتراک و هفتگانه
بالاخره معرفی هفت موضوع فهرست شده ی ذهنم با پستهای مربوط به خودشون تموم شد. و با چه اتفاق (نمیدونم) خوب یا بدی (از نظر استاد) هم تموم شد. همزمان با مهاجرت استاد، یک انسان مهربان، استاد شکیبایی.
از این به بعد یعنی بعد از معرفی موضوعات هفتگانه، پستهای من اینگونه نوشته میشه، مثل همین پست، تا هم خودم سر رشته ی کار از دستم نره و هم اونایی که دوست داشتن مطالب رو به صورت جدی دنبال کنن و پای ثابت ذهن نوشته های این ذهنیت همیشه کنجکاو بودن و براشون مهم بود راحت تر بتونند از ادامه ی مطالب سر در بیاورند. در این پست مطلب زیادی برای نوشتن نیست چون باز هم رسیدم به موضوع آنتراک.
سه شنبه
آنتراک:![]()
این آنتراک مخصوص استاد عزیزم، خسرو شکیبایی است. این بازیگر بزرگ سینمای ایران، بازیگر محبوب من. نمیدونم چی شد که مهاجرت کرد، نمیدونم به کجا مهاجرت کرد، و نمیدونم آیا خود دوست میداشت که مهاجرت کنه و یا که نه؟ آنچه میدانم این است که صبح جمعه ۲۸/۴/۱۳۸۷ خورشیدی ساعت ۱۱ و خورده ای بود و من هنوز تو رختخواب خواب جا میکردم که یهو تلفنم زنگ خورد و از خواب پریدم. گوشی رو برداشتم، یکی از دوستهای مهربونم پشت خط بود، احوال پرسی که کردیم دیدم صدای ناراحتی داره، گفتم چته؟ گفت بازیگر محبوبم فوت کرده. با خواب آلودگی گفتم کی؟ گفت خسرو شکیبایی. یه تکونی به خودم دادم و با کمی اعتراض گفتم اول صبی شوخیه خیلی مسخره ای بود. گفت باور کن شوخی نمیکنم، دارم دیوونه میشم، احتیاج داشتم با یه دوست حرف بزنم. گفتم چرت نگو، ببین اگه اینی که میگی راست باشه، من تو رو میکشم. گفت باشه بکش و زد زیر گریه. گریه ای که واقعا دلم رو شکست. چند دقیقه گذاشتم خوب گریه کنه، وقتی که آرومتر شد گفت چرا هیچی نمیگی؟ گفتم داشتم به صدای گریه ی تو گوش میدادم. هیچی نگفت. گفتم دو، سه دقیقه گوشی رو نگه میداری؟ گفت باشه. خواب از سرم پریده بود، اونم به چه طرز وحشتناکی. تلویزیون رو روشن کردم، زدم شبکه ی خبر و زیر نویسها رو میخوندم. بعد از حدود دو دقیقه اون نوشته ی نحس رو دیدم (البته نحس برای من)، تلویزیون رو خاموش کردم و گوشی رو برداشتم. اولین جمله ای که به دوستم گفتم این بود:
نمیدونم چرا مهاجرت کرد؟ نمیدونم به کجا مهاجرت کرد؟ و نمیدونم آیا خود دوست میداشت مهاجرت کنه یا که نه؟ اما آنچه که میدانم اینه که استاد هم بالاخره مهاجرت کرد.
دوستم دوباره زد زیر گریه و من باز هم به صدای گریه ی دلی شکسته گوش میدادم و همیشه هم گوش میدهم. شاید اگر خوب گوش کنم صدای گریه ی استاد رو هم بشنوم. شاید اگر خوبتر گوش کنم صدای خنده ی استاد رو بشنوم. و شاید اگر عاشقانه گوش کنم صدای عشق گفتن استاد رو با لحن مخصوص به خودش بشنوم. نمیدانم اما آنچه میدانم این است که امروز سه شنبه است و پنج روز از سفر استاد میگذرد و من نمیدانم برای استاد عزیزم باید شاد باشم یا ناراحت. به یاد هامون خاطره هایم.
چهار شنبه
ماتریکس:![]()
از آخرین مطلب ماتریکس ۳ ماه میگذره و احتمالا یادتون رفته که از کجا شروع کردم. آخرین حرفی که زدم این بود که: مفهوم انتخاب از اولین سکانسهای فیلم اول خودش رو نشون میده برای مثال سکانسی که ترینیتی به نئو میگه اگه پیاده شی چیزی رو پیدا نمیکنی، چرا که این راه راهیه که بارها رفتی و جز تاریکی به چیزی نرسیدی، بمون و حقیقت رو پیدا کن. در واقع میخواد بگه یه کار جدید، یه تجربه ی جدید انجام بده و برای مدتی گذشته رو رها کن و به مفهوم ساده تر بیا و داخل لانه ی خرگوش برو تا چیزهای عجیب زیادی رو کشف کنی. خیلی مونده تا بفهمین ماتریکس زندگیست یعنی چی؟ شاید هم تا حالا فهمیده باشین.
پنج شنبه
منطق سیاسی:![]()
در پست قبلی منطق سیاسی راجب منطق منابع اولیه و سیاست حرف زدم، که تا وقتی به پست اصلی خودش برسم، قصد دارم ذره ذره همین بحث رو بسط و گسترش بدم تا زمانی که نوبت به منطق سیاسی رسید سر رشته ی کار دستتون باشه. فقط نکته اینه که چرا این اصول اولیه ی سیاست نادیده گرفته میشه؟
جمعه
دیکتاتوری خاموش:![]()
شاید باید اولین پست دیکتاتوری خاموش رو با اولین رکن دیکتاتوری یعنی انسان که قبل از خانواده است شروع میکردم تا دقیقتر بتونم منظور خودم رو راجب خانواده برسونم، که در پستهای بعد حتما اینکار را خواهم کرد.
شنبه
سیرت سینما:![]()
اولین پست سیرت سینما اختصاص داشت به روزنامه ی کیهان و کج اندیشی سینمایی که راجب بسته شدن ماهنامه ی دنیای تصویر سخن راندم. که دیگر به طور کامل از دور خارج شد و مسئولین ارشاد وقیحانه به علی معلم گفتند که میتوانی ماهنامه ای دیگر به راه بیاندازی. فکرش را بکنید، بچه ی ۱۶،۱۷ ساله اش را کشتند و میگویند بچه ی دیگری بساز.
یک شنبه
اطاق فکر:![]()
توی اطاق فکر گفتم مرز وطن فروش آنجایی مشخص میشه که اگر بیگانه ای به میهن هجوم آورد مثل ۱۴۰۰ سال پیش، و مردم از مرز جغرافیایی خودشان دفاع نکنند و وطن رو دو دستی تقدیم بیگانگان بکنند و همچنین اگر انسانهایی که در یک مرز جغرافیایی زندگی میکردند خواستار تغییر حکومت شدند و حکومت و اقلیت جلوی آنها ایستادند، این حکومت و اقلیت هستند که وطن فروش و خائن به وطنند و هموطن کشی به راه می اندازند، مثل ۱۳۵۷ و شاید در آینده ای نزدیک. توضیحات بیشتری راجبش میدم احتمالا.
دو شنبه
سینمای سیاسی:![]()
و بالاخره اینجا روشن کردم که سینما و به طور کل رسانه در چه مرتبه ای در عالم سیاست قرار داره و چطور مورد سوءاستفاده قرار میگیره و عوام الناس هم چطور به شکل بی خردانه ای به آن دل میبندند و باورش میکنند. راستی چرا این گونه است؟ به این هم بیشتر خواهم پرداخت. پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.![]()
![]()
پ.ن: ۱. دو، سه تا عکس از بزرگداشت استاد شکیبایی در ادامه ی مطلب گذاشتم. (خودم گرفتم)
۲. این روزها و موضوعات ترتیبی نخواهند داشت و موضوعات در پستهای بعدی ممکنه جاشون در روز دیگری باشه.
۳. موضوع اصلی و مطلب مهم اون پست مربوط به روز سه شنبه است و هفته ی ذهنی من از اون موقع شروع میشه.
ساحر![]()
آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()
به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.
شکوفایی و فرزانگی
درود به همه دوستان عزیز و بلاگرهای فعال، سال نوی همتون خوش و خرم، امیدوارم نوروزتون پیروز و پاک باشه. بعد از غیبتی نسبتاً طولانی با یه وبلاگ جدید برگشتم، البته اینم بگم که وبلاگ قبلی که به همراه راما ساختیم هنوز سرجاشه، منتهی به خاطر اینکه راما دچار مشکلاتی هستش نمیتونیم آپ کنیم و به همین دلیل غیبتمون اینقدر طولانی شد. اما مشکلی نیست به زودی با هم اون وبلاگ هم آپ میکنیم.![]()
این وبلاگ دستنوشته های شخصیمه ولی اون رو با راما مینویسیم و حتماً سعی میکنیم حضور فعالتری داشته باشیم. مطالب وبلاگم در همین هفت بخش خلاصه میشه و در مورد هر کدوم زمانی که مطلبی نوشتم که در اون حوزه میگنجید، توضیح میدم. اینم بگم اولین پستم یه آنتراک هستش که در وبلاگ قبلی حتما باهاش آشنا شدین.![]()

خوب زیاد وقتتون رو نمیگیرم، فقط چند جمله کوچیک میخواستم بگم: اونم اینه که اینجا تعادل حکمفرماست و در متنهای بعدیم هم خودتون به این نتیجه میرسید. چند وقت پیش یه اس ام اسی برای یکی از دوستام اومد وقتی خوندم خیلی بهم برخورد، متن اس ام اس رو کامل براتون میذارم و بعد میخوام یه نتیجه گیری بکنم:
"دهقان فداکار پیر شده،چوپان دروغگو عزیز شده،شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصله مهمون رو نداره،کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه،روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه است، حسنک گوسفنداشو ولکرده و تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشون رو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی. راستی چه به سر ما اومد."
خوب واقعا چه به سر ما اومده؟ چرا انقدر راحت به ارزشهای همدیگه اهانت میکنیم؟ بعد هم میگیم چه عیبی داره، حالا اس ام اس دیگه، حالا جکه دیگه. میدونین بیشتر سر چی عصبانی شدم، سر اینکه این اس ام اس رو بر و بچه های مذهبی و به قول خودشون بسیجی واسه همدیگه میفرستن!!! چرا مثلا ننوشته امام علی یا حضرت محمد یه چیزی شده؟ هان؟ خجالت آوره با همه چی شوخی، دیگه با اسطوره های ما ایرانیان که نباید شوخی کرد!
همچنین با اسطوره های دیگر ملل و دیگر ادیان هم همینطور... توی یه سایتی میخوندم هر چی از دهنش در اومده بود به مقدسات مسلمانان توهین کرده بود. من اینجا هیچ جبهه ای نگرفتم فقط معتقدم از لحاظ اخلاقی توهین کردن و تخطئه کردن هر آن چیزی برای دیگران ارزشه درست نیستش. واقعا کاش بتونیم یه کم فرزانگی و شکوفایی به خرج بدیم به جای توهین کردن. همین.![]()
در کل حرف دیگه ای نیست بزنم جز اینکه مواظب گفتمانمون باشیم تا توهین تلقی نشه، میبینمتون تا بعد. راستی پست بعدی راجب ماتریکسه.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.![]()