تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس - اطاق فکر2

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر

سه شنبه

{جبر= میخواست فیلمنامه بنویسه، اما به داستان قناعت کرد. چرا به داستان قناعت کرد؟ باید از خودش پرسید؟

نشسته بود پای لپ تاپش، نئوسا از ذهنش پرید بیرون و شیرجه زد توی lcd لپ تاپ و توی چشماش خیره شد:}

: ساحر جانم داری چیکار میکنی؟

: میبینی که نشستم پای لپ تاپم دارم فکر میکنم.

: به چی فکر میکنی؟

: نئوسا خسته ام. خسته. نمیتونم تصمیم بگیرم. {جبر= دست از نوشتن برداشت، در حالیکه خودش رو باد میزد:}

: چه تصمیمی نمیتونی بگیری؟

: همیشه تا کارهام روی غلطک می افته و فکر میکنم، خوب دیگه دارم در سرازیری می افتم، یهو دیگه نمیتونم ادامه بدم. اون وقت خسته میشم. هی تصمیم میگیرم. هی فکر میکنم که دیگه ایندفعه با اراده ای آهنین به کارم ادامه میدم ولی باز نمیشه. نمیدونم نئوسا نمیدونم کجای کارم ایراد داره؟

{جبر= نئوسا در حالیکه از پشت عینک سبکش که هم وزن یه پر بود نگاهش میکرد، سرش رو از lcd بیرون آورد، نصف گردنش توی lcd مونده بود و داشت کش می اومد، هی سرش رو آورد جلو، تا اونجا که مستقیما رسید جلوی چشمهای خیلی قهوه ای ساحر، مستقیما توی چشماش خیره شد:}

: عزیزم میدونی مشکل کجاست؟

{جبر= ساحر با کلافگی سرش رو تکون داد، توی چشمهای طوسی نئوسا خیره شد، منتظر جواب بود، سرما خورده بود، دستش رو گرفت جلوی دهنش تا سرفه ای که میخواست از دهنش بپره بیرون به صورت نئوسا برخورد نکنه، نئوسا در حالیکه موهای قهوه ای مایل به مشکیش رو نوازش میکرد:}

: مشکل اینه که توی زیاد فکر میکنی.

: وا یعنی چی زیاد فکر میکنی؟ {جبر= در حالیکه یه نگاهی به پشت سر نئوسا انداخت، دوباره تو چشمهای نئوسا خیره شد:} خوب آره زیاد فکر میکنم، خوب این چه مشکلی داره؟ {جبر= نئوسا برگشت سر جاش:}

: همین زیاد فکر کردن تو باعث میشه از همه کارهات باز بمونی، از درس خوندنت، از مطالعات آزادت، از فیلم دیدنت، از نقد و تحلیل فیلمت، از مطالعات سینمائیت، از کارهای مورد علاقه ات، از هر کاری که میخواهی انجام بدی {جبر= داشت کلافه میشد}

: خوب یعنی چی؟

: بذار روشنت کنم، بارها خواستی یه کتابی بخونی، یادته؟ {جبر= سر تکون داد:} خوب وسط خوندن یهو ذهنت مشغول یه چیز دیگه شده، درگیر شدی، انقدر که حتی کتاب و بستی و فقط فکر کردی، درسته؟ {جبر= بازم سر تکون داد، نئوسا میخواست بازم حرف بزنه که یهو خواهرش اومد تو اطاق:}

خواهرش: شام میخوری؟ {جبر= سر تکون داد، حوصله ی جواب دادن نداشت:}

خواهرش: خوب پس پاشو بخور.

: باشه پا میشم. {جبر= خواهرش ظرف سوپی رو که خورده بود برداشت که با خودش ببره:}

خواهرش: این چه آهنگیه که داری گوش میدی؟

: یه موزیک light.

خواهرش: نه آهنگ یه فیلمیه.

: آره یه کم شبیه موزیک خواهران غریبه.

خواهرش: نه آهنگ اون نیست، آهنگ یه فیلمیه که یادم نمیاد. {جبر= بازم سر تکون داد، خواهرش یه ذره خودش رو تو آینه نگاه کرد و رفت، میخواست بازم بنویسه، نئوسا دوباره میخواست حرف بزنه که یهو مادرش اومد تو اطاق:}

مادرش: ... جان چی میخوری؟

: هر چی داریم. {جبر= مادرش سر تکون داد و رفت، مشغول نوشتن این مکالمه ها شد، نئوسا ساکت نگاهش میکرد، وقتی به اینجا رسید، مادرش صداش کرد که بره شام بخوره، نوشته هاش رو save کرد، کامپیوتر رو روشن گذاشت، میخواست پاشه بره که شام بخوره، در اطاقش باز شد، مادرش بود:}

مادرش: داره سرد میشه، پاشو. {جبر= باز دوباره سر تکون داد، اینا رو هم نوشت، رفت که شام بخوره، از جزیره اش رفت بیرون.}

یکشنبه

{= داره موزیک شمال رضا یزدانی رو گوش میده، میخواد بنویسه که میبینه بعضی از save های گذشته اش به هم ریخته، مشغول درست کردن اونا میشه که یهو آهنگ بعدی شروع میشه، یکی یواشکی میگه، mama papa fuck u me، عاشق این آهنگه، زنگ موبایلش رو هم روی همین آهنگ تنظیم کرده. یه صدایی از پشت سرش میشنوه، سرش رو برمیگردونه میبینه نئوسا خیره خیره داره نگاش میکنه، یه کم به چشمهای قشنگه نئوسا نگاه میکنه، به همون چشمهای طوسی جذاب، برمیگرده که مشغول نوشتن بشه:}

: تو چشات یه چیزیه، یه نوع اعتراض، یه نو ع شکایت، درسته؟

: نه اصلا، فقط دوست داشتم همینجوری نگات کنم.

: حالا چرا رفتی پشت سرم نشستی؟

: به خاطر اینکه دلم نمیخواست دوباره منو بپرونی تو صفحه ی lcd، خوب سرم اونجا درد گرفت. تازه میخوام با هم حرف بزنیم. بدون اینکه تو چشمای همدیگه نگاه کنیم.

: مگه قراره چه حرفی بزنیم که نباید تو چشمای همدیگه نگاه کنیم؟

: هیچ نبایدی وجود نداره، فقط دلم خواست این دفعه اینجوری حرف بزنیم.

: oki2ki هرجور میلته. {= واسش sms اومد، توش نوشته بود، من از نهایت درون آدمی، به اندرون ذهن تو، پلی خواهم زد، صرفا برای شرمسار شدنت، همین و بس. جواب داد: خیلی قدیمیه، یادش اومد اولین بار این جمله رو تو وب روزبهان جونش خونده بود. دوستش بود. اومد اینا رو بنویسه که یهو یه sms دیگه اومد، یه دوست دیگه اش بود، دعواش کرده بود که چرا بهش خندیده، مشغول جواب دادن شد:}

: حالا یه دیقه اومدیم حرف بزنیما!!

: میبینی که مثل آوار یهو خراب شدن سرم، چیکار کنم؟ جواب ندم؟

: نه جواب بده. اونا واجب ترند.

: پس چند دیقه صبر کن. {= جواب داد، دیگه خبری نبود، اومد دوباره با نئوسا حرف بزنه باز دوباره شروع شد، مشغول جواب دادن شد:}

: میدونی چند وقته ننوشتی؟

: آره میدونم، به نظرم به همون دلیلی که خودت چند روز پیش گفتی، {= بازم رفت که جواب بده، جواب داد، برگشت:}

: آره میدونم، حالا چرا شروع کردی به این شکلی نوشتن؟

: تو همینجوری میخوای پشت من بشینی؟

: آره تو بگو.

: {= بازم...:} میدونی نزدیک به یه ماه و نیم پیش به یکی از دوستام گفتم که تا سه هفته ی دیگه واسش یه سورپرایز دارم، خوب به همون دلایلی که گفتی و همینطور به خاطر اینکه حوصله ی نت نداشتم، تا الان طول کشید، حالا میخوام سورپرایز رو، نشون بدم.

: به به، خوب سورپرایزت چی هست؟ {= رفت سر یخچال یه نوشیدنی واسه خودش بیاره، ساعت رو نگاه کرد، دید وقت قرصاشه، آخه سرما خورده بود، چند دیقه از بامداد دوشنبه میگذشت، با همون نوشیدنی قرصاش رو خورد، پا شد با دستمال کاغذی دستاش رو تمیز کرد، چند ثانیه جلو آینه وایساد، تو آینه هیشکی نبود، شایدم بیرون از آینه هیشکی نبود، برگشت پشت لپ تاپش، باید میخوابید، باید میرفت سر کار، موسیقی همش داشت شمال رضا یزدانی و tatu رو ریپیت میکرد. تو جزیره همه چی آروم بود، وقت خوابش بود، نئوسا زد پشتش، mama papa fuck u me:}

: نمیخوای حرف بزنیم؟ سورپرایزت چی شد؟

: باشه واسه بعد نئوس، میخوام بخوابم.

: باشه بخواب، انقدر هم حال و هوای این جزیره رو پائیزی و معترضانه نکن.

: میدونی نسل من در برابر این باید و نبایدها و بکن نکن ها چی جواب میده؟

: آره میدونم، میگه بیخیل بابا، بیخیل.

: پس نئوسا بیخیل. شبت شیک عزیزم.

: have a nice night baby. {= به نئوسا شب خوش گفت، یه نگاه به جزیره کرد، موسیقی میگفت، (دلم پره، بیا بازم با همدیگه بریم سفر، جای ما اون جا خالیه، منو ببر، منو ببر... دیگه بیشتر گوش نکرد، موسیقی رو قطع کرد، لپ تاپش رو خاموش کرد، داشت میرفت که مسواک بزنه و بخوابه، یهو یه sms دیگه، بازش کرد، خالی بود، یه صفحه ی سفید. رفت مسواک بزنه، جزیره تاریک شد. جزیره گفت شب خوش انسان عزیز. اما نشنید. فقط فکر کرد دوست داره جزیره آخرین جای حضورش باشه وقتی دیگه نمیتونه از جاش پاشه.}

دو شنبه

{= رفته بود سینما، بعد از کار رفت، خسته شده بود، اومد تو جزیره، خورشید جزیره رو روشن کرد، لباساش رو عوض کرد، رفت سراغ یخچالش، یه کم نوشیدنی، یه کم بیشتر از یه کم، دو تا لیوان آب انار رو یه نفس سر کشید، نمیدونست چرا انقدر تشنشه!! اومد سراغ لپ تاپش، میخواست بنویسه، موسیقی رو علم کرد، خیلی خسته بود، به خودش گفت، یه کم دراز میکشم و بعد مینویسم، یه کم بیشتر از یه کم دراز کشید، موسیقی داشت میخوند، بیشتر از نیم ساعت خوابش برد، یه دفعه با صدای یه sms از خواب پرید، چشماش رو باز کرد، میخواست دست دراز کنه که گوشیش رو برداره، دید نئوسا روی صفحه ی lcd گوشیش وایساده:}

: برو کنار نئوس، {جبر= با بی حوصلگی گفت:}

: نمیرم، نمیخوام این sms رو بخونی.

: چرا؟

: دلم شور میزنه.

:برو کنار ببینم. {= با تلنگری نئوسای بیچاره رو پرت کرد اونور، نئوس افتاد روی یکی از برگهای بیرون افتاده از گلدونش، همون برگها که خیلی دوسشون داشت، آخه برگهای خاصی بودن، وقتی عمرشون داشت تموم میشد، نارنجی و قرمز و سبز با هم قاطی میشد و بعد هم کلی طول میکشید تا بیفتن. نئوسا با نگرانی نگاش میکرد، گوشیش رو برداشت، sms رو باز کرد. شوکه شد، یه نگاه به نئوسا انداخت، اشک از چشمهای کوچولو و خوشگل نئوسا جاری شد:}

: چی نوشته؟

: تو که میدونی.

: آره میدونم، ولی لطفا بلند بخون، میخوام مطمئن بشم که درست فهمیدم. {= یه کم مکث کرد، بازم موسیقی گفت mama papa fuck u me:}

: نوشته، "ازت میخوام با تمام وجودت دعام کنی، بدجوری محتاج دعام، داره دنیام خراب میشه، بای." {= بغض نئوسا ترکید.}

: گریه نکن نئوس.

: مگه نمیبینی چی نوشته؟

: چرا میبینم.

: مگه نمیدونی شماره ی کیه؟

: چرا میدونم.

: نگرانش نیستی؟

: چرا خیلی زیاد.

: جواب نمیدی؟

: نه.

: چرا؟

: وقتی خداحافظی کردیم، قول دادیم واسه خوشبختیش دیگه کاری با هم نداشته باشیم.

: خوب لااقل یه جواب کوچولو بده که بفهمه smsش رسیده، بفهمه نگرانشی، نمیدونم هر چیزی که بتونه تسلای خاطرش باشه.

: نه نئوسا مگه نمیبینی بای داده، احتمالا یعنی اینکه جواب ندم. میدونم که میدونه نگرانشم و میدونم که میدونه با تمام وجودم براش آرزوی نیک روزی دارم. احتیاجی به جواب نیست. {= نئوسا دیگه چیزی نگفت، جواب sms رو نداد، ولی فکرش داغون بود، هزار تا فکر و خیال زده بود به سرش، دوستش بود، قرار بود ازدواج کنه، just friend بودند، دوستای خوبی بودند، تا اینکه دوستش قرار شد ازدواج کنه، از این اتفاق خوشحال بود، وقتی که دید دوستش خوشحاله، برای دوستش خوشحال شد، با خوشحالی و هرهر کرکر، دوستیشون رو تموم کردن، خوب لازم بود، توی این جامعه ی سنتی و انحصار طلبانه، چاره ای به جز خداحافظی نداشتند، حالا بعد از چند وقت دوستش یه همچین نامه ای براش نوشته بود، اونم توی چند کلمه، خیلی خلاصه. بدجوری از خواب پریده بود، در واقع مخش منفجر شده بود:}

: نئوس؟

: جانم.

: چیکار کنم؟

: حالا که جوابش رو نمیدی لااقل همون کاری رو که گفته بکن.

: دعا کنم؟

: به دعا که اعتقادی نداری، همون چیزی رو که اعتقاد داری انجام بده.

: آرزو کنم؟

: آره آرزو کن.

: باشه، با تمام وجودم آرزو میکنم که هر اتفاق ناخوشایندی که براش در شرف وقوعه، از سر راهش بره کنار، آرزو میکنم، زندگیش برگرده به همون حالتی که موقع خداحافظیمون بود.

: منم از تمام کسانی که ما رو دوست دارن و احیانا اینجا رو خوندن، خواهش میکنم، براش آرزوی اون چیزی رو که دوست داره داشته باشند. {= چیزی نگفت، به نئوسا نگاه کرد، اونم داشت نگاهش میکرد، موسیقی میگفت، "بیا بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال،" دستش به نوشتن نمیرفت، نئوسا از روی برگ سر خورد اومد پائین:}

: مجبوری این سه تا آهنگ رو هی ریپیت کنی که دلت بگیره؟

: خوب آخه خیلی دوسشون دارم.

: چی بگم، هر چی دوست داری گوش کن. دوست داری حرف بزنیم؟ {= دلش میخواست بگه، الان نه، منو بذار به حال خودم، یه نگاه به صورت نئوسا کرد، دلش نیمد به این صورت دوست داشتنی جواب نه بده:}

: راجع به چی حرف بزنیم؟

: دیروز میخواستی سورپرایزت رو بگی، یادته؟

: آره یادمه. خوب میدونی، یه سورپرایز نیست، چند تاست، که دوتاش رو هنوز رو نکردم و تا یکی دو هفته ی بعد نشون میدم، ولی یکیش رو داری میبینی؟

: چی؟ من تنها چیز جدیدی که میبینم اضافه شدن "جبر" به نوشته هاته. سورپرایزت اینه؟ {= یه کم روی تختش جا به جا شد، یه نگاه به کتابخونش کرد، به نظرش اومد عکس بازیگر محبوبش روی ماهنماهه ی فیلم براش چشمک میزنه، یه پلک زد، دوباره نگاه کرد، همه چی معمولی بود، ترانه علیدوستی با اون قیافه ی زنانه اش با کمی عصبانیت بهش نگاه میکرد. معمولی بودن رو دوست نداشت. دوباره به نئوسا نگاه کرد، داشت واسه خودش روی برگهای گلدون سرسره بازی میکرد، فکر کرد، چه راحته، چه دنیای آرومی داره، خوش به حالش:}

: آره همینه، {= نئوسا یهو برگشت، نزدیک بود بیفته، پرید دستش رو گرفت، آروم نئوسا رو گذاشت رو یه برگ دیگه:} سورپرایزم همینه.

: آهان خوب این چی هست؟ این جبر چی هست اصلا؟ {= یه کم سرش رو خاروند، نمیدونست چطوری به نئوسا بگه که متوجه بشه، انگار نئوسا mama papa fuck u me"،" فکرش رو خونده بود، یادش اومد، هر وقت این موزیک رو میشنوه یاد یه شعر دیگه میفته:}

: خیلی باحالی هر وقت میخوای یه چیزی بگی، فکرت میره یه جای دیگه. الانم فهمیدم چته، اومدی واسه من توضیح بدی که "جبر" چیه، منتهی دوباره این موزیکه نذاشت، از بس یواشکی این جمله رو میگه. {= خندش گرفت، به یواشکی نئوسا میخندید، یه خمیازه کشید، یه کم خودش رو کش و قوس داد:}

: چه عجب خندیدی؟

: از دست تو خندم گرفته، آخه میدونی یاد چی می افتم.

: چی؟

: یاد اون شعره که میگفت، "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست".

: خوب که چی؟

: خوب میدونی، دست خودم نیست ولی دیشب سر یه اتفاق به نظرم اومد شاعر داره میگه، "از مادر و پدر ملولم و انسانم آرزوست" {= صدای قهقهه ی نئوسا بود که جزیره و برداشته بود، از روی برگ افتاده بود پائین و دلش رو گرفته بود. از خنده ی نئوس خندش گرفته بود، نمیدونست بهش چی بگه؟ مگه چی گفته بود؟}

: چته؟ {= نئوس نمیتونست حرف بزنه، پا شد رفت دست نئوسا رو گرفت و بلندش کرد:}

: دیگه واقعا نمیدونم چی بگم، از کجا این به ذهنت رسید آخه؟ {= با هق هق خنده گفت}

: هیچی، "دد به زبان انگلیسی میشه پدر دیگه، منم جای دیو، مادر گذاشتم" همین.

: میبینم که بدجوری هم با عقایدت جور در اومده!!! {= یه نگاه عاقل اندر سفیه به ساحر کرد، سرش رو انداخت پائین، نگاهش رو از نئوس میدزدید، دوباره سرش رو آورد بالا، با غرور تمام یه نگاه پر معنی به چشمای نئوسا کرد:}

: همینه که هست، عقیدمه.

: oki2ki حالا بیخیال، از جبر بگو.

: {= نمیدونست چی بگه، یه کم فکر کرد:} اگه بخوام درست بگم "جبر" در واقع تمثال اون چیزیه که اگه وجود داشته باشه داستان من و تو رو نوشته و ما عروسکهای خیمه شب بازیش هستیم.

{= دست از نوشتن برداشت، خسته شده بود، دیگه حوصله ی نوشتن نداشت، میخواست از جزیره بره بیرون و باز بیاد و بقیه اش رو بنویسه، ولی دید حوصله ی اینکار رو هم نداره، متنش رو save کرد و رفت، نئوسا نگاهش میکرد، نمیدونست بهش چی بگه، دوست داشت باهاش حرف بزنه، ولی اینکار رو نکرد، به حال خودش ولش کرد، میخواست توی دنیای مجازیش غرق بشه. "یه عمره جاده ی شمال، منتظر عبور ماست، نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست."}

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:8 توسط ساحر |