تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس - اطاق فکر3

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر2

 

دوشنبه

Part 1

{= خیلی انرژی داشت، آخه تا اومد خونه از تلویزیون موزیک محبوبش رو شنیده بود، خوب البته جمهوری اسلامی به دلیل خاص خودش، یعنی اشغال لانه ی جاسوسی و به قول خودشون انقلاب دوم و 13 آبان این موزیک رو گذاشته بود. اما به نظر ساحر این موزیک اصلا انحصاری نبود، توی هر برهه و دوره ای که احساس ظلم و ستم به انسانها دست میداد، این شعر متعلق به اونها هم بود. همیشه از ته دل عاشق شعر یار دبستانی بود، شعری که روحیه ی مبارزه طلبی و سد شکنی و ایستادگی رو توی وجودش زنده میکرد، همینطور که لپ تاپش رو روشن میکرد تا باز هم داستانی دیگر خلق بکنه با خودش زمزمه میکرد:}

یار دبستانی من/ با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما/ بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو/ رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم/ مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما/ هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد/ مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این/ پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو/ درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من/ با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما/ بغض من و آه منی

{= همینطور که زمزمه میکرد، نشست تا مشغول کارش بشه، همیشه فکر میکرد که بخشهایی از این شعر حال و روز ملت سرزمینش رو داره میگه:}

: میبینم که خیلی شنگولی!!؟ {= نئوسا بود، از موقعی که اومده بود توی جزیره ندیده بودش}

: کجا بودی؟

: خونه ی آقا شجاع.

: باز جواب منو اینجوری دادی!!

: {= با خنده} ببخشید. خوب فکر کنم تقصیر توئه که باعث شدی من عادت کنم، بس که به این و اون واسه اینکه میخواستی بپیچونیشون این جواب رو دادی.

: خوبه خوبه حالا نمیخواد آبروی من رو ببری. حالا کجا بودی؟ {= نئوسا یه کم نگاهش کرد، به این فکر میکرد که چرا انقدر براش مهمه که من کجا بودم؟}

: داشتم دنبال یه جمله توی نمایشنامه ی مرگ یزدگرد میگشتم.

: آهان گفتم ندیدمت، پس رفته بودی توی نمایشنامه. حالا جمله ات رو پیدا کردی؟ چی بود اصلا؟

: هیچی ولش کن، آره پیدا کردم، بعدا بهت میگم. تو نگفتی چرا انقدر شنگولی؟

: {= یه نگاه مشکوکی بهش کرد و فکر کرد چرا انقدر امروز مرموز شده:} من هیچی، موزیک محبوبم رو شنیدم، واسه همین انقدر شنگولم.

: همینی که هی زمزمه میکردی؟ یار دبستانی؟

: آره خودشه. همیشه فکر میکردم که بخشهایی از این شعر حال و روز مردم ماست.

: مثلا کجاش؟

: اونجایی که میگه: دشت بی فرهنگی ما/ هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد/ مرده دلای آدماش

{= دیگه داشت کلافه میشد، نمیفهمید چرا تا میاد کلید شیفت رو بزنه، انگشتش میره روی caps lock؟}

: خوب حالا منظورت چیه؟

: منظورم همینه دیگه، حس میکنم مردمون هرز رفتن، بی فرهنگی از سر و روشون میباره، رفتار و عملشون حالم رو به هم میزنه، دلاشون رو که دیگه نگ... {= مامانش اومد جزیره}

مامانش: میخوای دیگه بمیری؟ چیکار میکنی پای این کامپیوتر از اطاقت نمیای بیرون؟ {= جواب نداد، فقط همینجوری بر و بر مامانش رو نگاه کرد، مامانش همینجوری حرف میزد، انقدر گفت که دیگه اصلا یادش نموند دیالوگ ها چی بود که بخواد بنویسه، فقط نتیجه این شد که بره بیرون یه چیزی بخوره، خندش گرفته بود:}

: خوب بعد؟

: خوب بعد چی؟

: داشتی راجع به بی فرهنگی مردم صحبت میکردی؟ {= فکر میکرد مامانش ممکنه نئوسا رو ببینه، واسه همین زودی هولش داده بود پشته پرده، نئوسا از پشت پرده اومد بیرون و رفت روی کتابخونه نشست}

: آهان، آره، داشتم میگفتم دلاشون رو که دیگه نگو، انقدر غر میزنن، دیگه هیچ خوبی ای، هیچ پیشرفتی به  چششون نمیاد، ولم کن بابا، حوصلشون رو ندارم.

: وا، این چه طرز حرف زدنیه، چرا راجع به مردم اینجوری حرف میزنی؟ نمیگی هر کی نشناستت فکر میکنه ازشون متنفری؟

: خوب چیکار کنم دیگه، چون وطنم رو دوست دارم، میخوام مردمم لیاقت وطن رو داشته باشن، ولی... بذار اصلا یه مثال ساده برات بزنم. بارها دیدی که من وقتی میخوام از خیابون رد بشم، صبر میکنم تا چراغ عابر پیاده سبز بشه، بعد رد میشم، اما آیا به رفتار مردم دقت کردی؟

: آره، فهمیدم میخوای چی بگی.

: همینه دیگه، پولدار و فقیر و خوشبخت و بدبخت و بیچاره نداره، همه از یه قماشن و یه جور رفتار میکنن. انگار فرقی نمیکه عمله باشن یا ثروتمند باشن و مثلا پشت bmw و بنز slk نشسته باشن، ولی وقتی که چراغ قرمز میشه، خیلیهاشون میان روی خط عابر می ایستند. عابر پیاده رو هم که دیگه نگو، فرقی نمیکنه کت و شلواری و کراوات زده باشه و سانتی مانتالیسم رو رعایت کرده باشه یا تین ایجر باشه و هزار نوع مدل و رنگ دیگه، اصلا چراغ عابر پیاده رو نمیبینه، همینجوری میان و میرن.

: آرومتر صدات داره میره بالا، کم کم داری داد میزنی ها.

: ببخشید ولی سر این قضیه همیشه خیلی عصبانی بودم. آخه ببین آقای خاتمی میگه، ما در مرحله ی گذار از سنت به مدرنیته یا تجددیم. ولی من نمیدونم یکی نیست بگه، آقای خاتمی عزیز مرحله ی گذار تا چه قدر، تا چه وقت. این یک گذار ساده نیست، باتلاق گذار است. مردم ما ادوات و وسائل مدرنیته را در اختیار دارند اما تفکر احمقانه شان همچنان سنتی است. همچنان شاید بیشتر از یک نفهم به تمام معنا نتوان به آنها گفت. دیگر حماقت تا چه حد. این گذار، منجلابی بیش نیست. {= دیگر از این بازی خسته شده بود، میدانست قضیه از چه قرار است، خسته شده بود، خسته.}

دوشنبه

Part 2

{= رفت نفسی تازه کرد و برگشت، بعد از حرفهای تندی که به زبان آورده بود، کمی خجالت میکشید، خجل از اینکه حرفهای نئوسا را درست میپنداشت. زمانی که به او گفته بود، با لحنی بهتر هم میشد حرف زد و انتقاد کرد، نئوسا گفته بود، صبوری خصلت خوبی است و نگران بود که مبادا او این خصلت را به تدریج از دست بدهد:}

: حالا بگو ببینم منظورت از این حرفها چه بود؟

: اینها که درد و دلی بیش نبود.

: آهان یعنی همه ی اینها که گفتی درد و دل بود؟

: درست تر بگم هم درد و دل بود و هم یک نوع مقدمه.

: چه نوع مقدمه ای؟

:مقدمه ای که مرا در آخر به سر منزل مقصود "جبر" میرساند.

: از این به اصطلاح مقدمه چطور میخوای به "جبر" برسی.

: قبل از اینکه به آن برسم، میخواستم بگم که همش یه بازیه.

: یعنی چی همش یه بازیه؟ اصلا چی یه بازیه؟

: اگه مردم ژاپن پرکار و فعالند، اگر آمریکائیها ولخرجند، اگر انگلیسیها خسیسند و اگر ایرانیها فضول و وراجند، همه ی اینها یه بازیه که سرمون داره اجرا میشه.

: اینا که گفتی خصلت بود؟

: تقریبا.

: خوب یه بازیه که سرمون داره اجرا میشه یعنی چی؟

: یعنی اینکه یه جبری، حالا به هر دلیلی میخواد ما اینگونه باشیم. فردا اگه از این رو به اون رو هم تغییر کردیم، باز اون جبر خواسته.

: خوب اصلا چرا اینجوریه؟ یعنی میخوام بگم این جبر چی هست که اینجوری داره با ما بازی میکنه؟

: ببین نئوسای عزیزم اگر بپیذیرم که خالقی وجود داره که انسانها را آفریده و در هر زبانی به نام خاص خودشان میشناسنش، همان که خدا و الله و رب و پروردگار و اهورامزدا و GOD میخوننش، من به او میگویم "جبر"

: آهان پس منظور تو از اول خدا بود؟

: آره.

: حالا چطور به این نتیجه رسیدی؟ {= میخواست یه جوری با نئوسا صحبت کند که بتواند کاملا منظورش را بفهماند، پس در چشمهای طوسی او خیره شد و هیچ نگفت، فکر میکرد. زمانی گذشت، تا اینکه خود هم نفهمید کی به خواب رفته است. جزیره همچنان آرام بود.}

سه شنبه

{= نئوسا منتظر جواب بود و او دیگر بیش از اندازه وقت تلف کرده بود. با خودش کلنجار میرفت که چگونه میتواند نئوسای کوچک و مهربان را از این واقعیت آگاه کند، شاید هنوز سنش برای شنیدن تلخ کامی ها خیلی کم بود، اما چاره ای نبود، نئوسا از سنش بیشتر میفهمید و مهمتر آن بود که خود خواسته بود. وارد جزیره شد. در تاریکی نشست، منتظر شد نئوسا از گوشه ای در کنار جزیره پیدایش شود. ساعتی گذشت و دوستش سرخوشانه از میان انبوهی از فیلمهای ترسناک بیرون آمد:}

: کجا بودی؟

: داشتم لابلای ژانر محبوبت دنبال محبوبیتشان میگشتم؟

: چیزی هم پیدا کردی؟

: آره، خون و جسد و روح و استخون و پوست و گوشت و جیغ و سکوت و تاریکی و...

: خیلی خوب بسه، الان وقت متهم کردن من نیست، بذار واسه بعد، الان میخوام سوالت رو جواب بدم.

: کدوم سوال؟ خدا؟

: آره.

: آخ جون، خوب بگو.

: پس فقط گوش کن، {= نئوسا دراز کشید، چشمهایش را بست و دیگر هیچ نگفت:} داستان از سال 1999 شروع شد، زمانی که من برای اولین بار با شاهکار فلسفی برادارن واچفسکی، یعنی فیلم ماتریکس آشنا شدم. ابتدا هیچ از آن سر در نیاوردم، چند بار آن را دیدم ولی هر چی بیشتر میدیدم، بیشتر سردرگم میشدم. گذشت تا اینکه دو سال بعدش فیلمنامه ی این فیلم به همراه رمزگشایی آن منتشر شد. فیلمنامه را خواندم و رمزگشائیش را نیز. انگار دریچه ای بزرگ به سویم باز شده بود، هر چه بیشتر پیش میرفتم بیشتر غرق میشدم. همانند آلیس در گودال خرگوش شده بودم. سوالهای بسیار و شگفتیهای بسیاری به چشمم می آمد و به ذهنم میرسید. خوب در آن موقع 15 یا 16 سال بیشتر نداشتم و تازه در آغاز کشفیات شگفتیهای جهان بودم و آشنائی با فلسفه ای چنین سنگین، بدجوری من را از کالبد نادانیم بیرون آورد. گاهی فکر میکنم شاید سایفر خائن در فیلم ماتریکس راست میگه، میدونی چی میگفت؟ در یه سکانس جذاب با اندکی تفکر به بازرس اسمیت گفت: بعد از 9 سال که به آگاهی رسیدم میدانی به چه نتیجه ای دست یافتم؟ اینکه سعادت در جهالت است. میبینی؟ خنده داره، دقیقا من هم 9 سال از وارد شدنم در گودال خرگوش میگذره و البته من بر خلاف سایفر به طور قطع، لااقل در مورد خودم، سعادت را در آگاهی میدانم. خلاصه اینکه دریچه ای را که ماتریکس برای من گشود واقعا ستودنی بود. وارد دریچه شدم و هر چه بیشتر در دنیای سوالات بی جواب غرق شدم، فقط میخواندم و راجع به ماتریکس کنکاش بیشتری میکردم، شاید که به جوابهایم برسم. اما جوابها از مغز کوچک من خیلی عظیم تر بود. یادم نیست چند وقت بعد، کتاب دنیای سوفی یوستین گردر را خوندم و به نکات جالبتری در درون گودال شگفتیها دست یافتم. فکر میکنم در سال 2003 بود که فیلم نمایش ترومن با بازی جیم کری رو دیدم و دیگر واقعا غرق شدم. این سه عنصر مرا تا ورطه ی مرز آگاهی محض و پیچیدگی مطلق پیش بردند. اما مدتی نگذشت که با دیدن آخرین قسمت فیلم ماتریکس و انیمیشن انیماتریکس خود را باز یافتم و در پی کنکاش بیشتر در جهت جوابگویی به سوالاتم بر آمدم. اکنون 9 سال از وارد شدنم به گودال خرگوش میگذرد، فکر میکنم به جوابهای مورد نیازم رسیده ام، اما همیشه این شک با من است که شاید اشتباه میکنم. همیشه فایلی را در ذهن باز گذاشته ام که به دگماتیسم مبتلا نشوم و از این بابت نگرانیم بر طرف شده.

اما آنچه میخواستم راجع به جبر بگویم این بود که ماتریکس و دنیای سوفی و نمایش ترومن همه در یک واژه مشترک بودند، و آن هم فرار بود. فرار از دنیایی که در آن حضور داشتند. نئو میخواست از ماتریکس فرار کند. سوفی و پروفسور میخواستند از درون رمان فرار کنند، ترومن هم میخواست از دنیای پیرامونش فرار کند. ماتریکس یک جبر بود که توسط آرشیتکت نوشته شده بود تا تمام اعمال و رفتار نئو را به او دیکته کند. داستانی که سوفی در آن زندگی میکرد یک جبر بود که نویسنده ای که الان اسمش را به خاطر ندارم آن را نوشته بود و سوفی یکی از شخصیتهای آن داستان بود. ترومن هم یک انسان بیچاره بود که از زمان تولدش در یک نمایش تلویزیونی به کارگردانی یک انسان دیگر، که نماد جبر بود، حضور داشت، بی آنکه خود خبر داشته باشد و همه مردم جهان او را میدیدند و در آخر به آگاهی رسید و از نمایش تلویزیونی گریخت. شاید تا حالا فهمیده باشی که نتیجه ای که از این سه مثال میخواستم بگیرم چیست؟ نئوسای عزیزم ما در جایی زندگی میکنیم، البته شاید هم مردگی، شاید هم توهم و شاید هم خواب و رویا، که به نظرم داستانی بیش نیست. داستان نویسنده ای که به قول خداپرستان کسی به اسم خدا آن را نوشته است. با تقریبا هفت و نیم میلیارد شخصیت. میبینی؟ واقعا مخ میخواهد که تو بتوانی هفت و نیم میلیارد شخصیت، شاید هم بیشتر خلق کنی و برای تک تک آنها هم برنامه داشته باشی و خلاصه برای خودت بازی کنی. آری دوست عزیز، منظورم از بازی همین بود. همانطور که قبلا گفتم اگر پرورنده ای وجود داشته باشد، ما شخصیتهای داستان او و بازی او هستیم و نقشهایی به عهده مان هست. او برای ما بزرگترین دیکتاتور، بزرگترین جبر، بزرگترین قابل احترام و بزرگرترین مهربان است. میدانی ما در حیطه ی این رمانی که در آن حضور داریم اختیار داریم. اینجا بود که گفتم دوستان منظور من را نفهمیدند. بله ما اختیار داریم، ولی فقط در حیطه ی همین رمانی که در داخل آن هستیم. وگرنه اینکه چکار میکنیم، اینکه چه فکر میکنیم، اینکه چه مینویسم و اینکه اصلا زنده ایم یا مرده جبر مطلق است. ما در جبر مطلق هستیم اما قدرت انتخاب داریم. ولیکن هر انتخابی هم که بکنیم از پیش تعین شده است. اینکه من الان دارم راجع به نویسنده ی رمان که در آن حضور دارم مطلب مینویسم، این کار چیزی جز نقش من نیست. من میتونم دیگر دست از نوشتن بردارم، این انتخاب هم در حیطه ی نقش من قرار دارد. نقش ما نوشته شده است و ما فقط آن را بازی میکنیم.

من خواستم با به وجود آوردن جبر نمونه ای عینی را به دوستانم نشان دهم تا بهتر متوجه حرفم بشوند، ولی گویا اشتباه برداشت کردند، اکنون امیدوارم این توضیحات برای فهماندن حرفم کافی باشد. بعد از آگاهی نسبت به این قضیه همواره خنده ام میگرفت که مردم میگفتند خدایا ما رو تنها نذار. خدایا ال کن، خدایا بل کن، و هزار التماس و آرزوی دیگر. خنده ام میگرفت از این بابت که مردم دارند به نویسنده ی رمان التماس میکنند که نقش بهتری برایشان بنویسد، غافل از اینکه او دارد با ما بازی میکند، او برای تفریح خودش داستان جنگ دوم را نوشت تا عده ای را که شاید دیگر نقشی در رمان نداشتند به صورت همگانی از رمان حذف کند. او همانطور نقش ادیسون را آفرید که شخصیتهای رمانش را خوشحال ببیند. او دارد با ما تفریح میکند، منتهی غافل از آن است که شاید خود در رمانی دیگر باشد. شاید هم غافل نیست و میداند و او هم بیچاره ای مثل ماست که میخواهد از رمانش فرار کند. خالق او نیز شاید در رمانی دیگر باشد. خالق خالق او نیز. و این روند نهایتی ندارد. زنجیره ای است که ته ندارد و نمیتوان به آخر آن رسید. مردمان خود را گول میزنند و علت العلل تعیین میکنند ولی طبق قانون علیت، علت العلل تعیین کردن خود فریبی ای بیش نیست. اکنون نیز که من راجع به نویسنده ی رمانمان این مطالب را نوشتم، جز نقش من چیز دیگری نبود و باید اجرا میشد. امروز دوستی از من پرسید بالاخره تو جهان را چگونه میبینی؟ جوابم اینجا است دوست عزیزم. ما در کتاب داستانی بیش نیستیم که نام آفرینش بر آن نهاده اند. حال در این داستان وجود داریم یا خیر، بحثهای فلسفی دیگری را میطلبد. فقط میدانم یا زندگی میکنیم یا مرده ایم، یا خوابیم یا بیدار، یا در توهمیم یا در تخیل. جهان ما از دید من اینگونه است و من میخواهم از داخل این رمان فرار کنم که شاید این هم جزء نقش من باشد. تنها نمیدانم وقتی نتوانم دیگر چشمهایم را باز کنم چه اتفاقی می افتد. شاید آن موقع دیگر بتوانم به جواب سوالهایم دست پیدا کنم. کسی چه میداند. شاید.

{= نئوسا چشمهایش را باز کرد، اشکش بالش را خیس کرده بود، در سکوت یکدیگر را نگاه کردند و جزیره تاریک شد، تاریکی را به روشنایی ترجیح میدادند.}

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:30 توسط ساحر |