تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس - اطاق فکر4

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

جبر۳

 

جمعه

{= در جواب برخی مکالماتش با یاغیش عزیزش اندیشید، نامه ای که به اون نوشته برای یکی از پستهایی که در نظر دارد بنویسد بسیار خوب است. اما اکنون بخشهایی از این نامه برای صحبتهای تکمیلی در خصوص بحث جبر به درد میخورد. اما آنچه یاغیش در مورد آن صحبت کرده بود که به درد مبحث جبر میخورد، خودخواهی و تنفر از جبر و حق انتخاب و به وجود آوردن موجودی دیگر به اسم انسان بود. تنها فکر کرد اگه ازش متنفره پس چرا نمیذارتش کنار!!؟؟}

: دیدی سایفر چی گفت؟ گفت: بعد از 9 سال کنکاش (حقیقت جویی) به این نتیجه رسیدم که سعادت در جهالت است. همانند تو که بعضی وقتها دلت میخواد احمق ترین آدم دنیا باشی، چون اونوقت شادترینی.

تو هر وقت دلت بخواد میتونی بیای توی ماتریکس من از خودخواهیهات، از اون چیزهایی که میخوای نباشن یا باشن حرف بزنی. تنها این گویا نمیشه است که من نمیفهمم. بخواهی میشه. خودخواه باش تا بشه. با جبر بجنگ تا بشه، منظور من از جبر خدا بود، ما همه در جبریم و تنها دست و پا میزنیم که به شکلی احمقانه جبر نقشمان را زیباتر و دوست داشتنی تر بنویسد. مگه نمیگی ازش متنفرم، منظور من از جبر، خداست، پس بذارش کنار. یاغیش، در تصور من یه انسانه، با همه ی خصلتهایی که یه انسان میتونه داشته باشه، یاغیش به حمایت واژه ی آزادی (انتخاب و اختیار)، آزاده که هر کاری دوست داره بکنه، به حمایت آزادی مطلق، مطلقا هر کاری آزاده بکنه، اما وقتی این اختیار، مطلق شد، هرج و مرج میاره، اونوقت با یاغیش همون برخوردی میشه که با دیگران میکنه. به همین سادگی. تو دوست منی و دوستت دارم، ولی اگه بخوای از همین الان دیگه میتونی نباشی، اینه معنی آزادی. به راحتی میتونی بگی نمیخوام و نخوای و یا برعکس بگی میخوام و بخوای، اینه معنی انتخاب و اختیار. یاغیش عزیزم، {= (این قسمت از نامه مخصوص بحثهایش با یاغیش بود، اما فکر کرد، شاید کمی به بحث جبر نزدیک باشد، البته در گذشته مطلبی طولانی راجع به دیکتاتوری محبت آمیز خاموش نوشته بود، و خوب این یادآوری خوبی بود.)} اگر دیدی گفتم بی وجدان، مقصودم انسانهایی بود که برای لذت خودشون، برای اینکه فکر میکنند اختیاری مطلق و احمقانه دارند، انسانی دیگر را دعوت میکنند، غافل از اینکه که این دعوت، دعوتی زورمدارانه است (همانند جبر). نمیدانم چه سنی داری و چگونه هستی و چه میکنی، اما هر چه هست اگر در گذشته یا اکنون و یا آینده مسبب حضور انسانی از وجود خودت شوی، عزیز دلم باز هم به تو خواهم گفت بی وجدان. اما در تخیل، در تخیلت هر کاری دوست داشتی بکن، لااقل تخیل موجبات بی وجدانی رو فراهم نمیکند، گرچه با شخصیتهایی که در تخیل خلق میکنیم، کاری همانند جبر (خدا) انجام میدهیم، اما بذار ما هم کمی مثل او دیکتاتور و خودخواه و مهربان باشیم. دوست من تخیل تنها جائیست که میشود آسوده بود و از آزادی و قدرت اختیار و حق انتخاب و جبر مطلق لذت برد. اگر دخترت در تخیل باشد، حرفی نیست، اصلا به من مربوط نیست، اما اگر در واقعیت باشد (واقعیتی که فلسفی به آن نگاه نشود)، باز هم به من مربوط نیست، اما من با این واقعیت زورمدار خواهم جنگید، تا توان دارم با این واقعیت دیکتاتور منشانه خواهم جنگید. شاید این هم خودخواهی من است. آره در نهایت خودخواهی من است که میخواهم به صلح برسم. اما...

شنبه

{= از اینکه حرفهایی رو که میخواست بزنه با هم قاطی شده، اصلا خوشش نمیومد. مشکل این بود که همه ی این حرفها رو توی ذهنش به صورت طبقه بندی داشت و قرار بود هر کدام در موضوع مخصوص به خودش نوشته بشه، ولی حالا همه رو یه جا گفته بود، در واقع همه ی آس هاش رو یه جا رو کرده بود، از این فکر خنده اش گرفت و به خودش گفت تنگ نظر. نه نباید اینجوری فکر میکرد، بعدا هم میتونست دوباره به صورت طبقه بندی شده همه ی این حرفها رو بزنه:}

: میدونی {= مغزش کار نمیکرد، باید موزیک میذاشت تا یه کم بتونه فکر کنه، اومد موزیک بذاره، عکس یکی از دوستاش رو دید، دلش واسش تنگ شده بود، اما...} میخواستم بگم، اصلا حوصله ی نوشتن ندارم.

: خوب ننویس. {= صداش میومد، اما باز هم خودش نبود، کجا بود؟}

: دلم میخواد بنویسم، اما، اه ول کن بابا. {= تشنه اش شد، رفت آب بخوره. آب خورد برگشت، حالش بهتر شده بود:}

: معلوم هست اصلا چته؟ چرا مثل مرغ پر کنده میمونی؟

: خودم هم نمیدونم، راستی میخواستم اینو بهت بگم، خیلی وقته تصمیم دارم مثل جبر چند تا شخصیت خلق کنم، برای آرشیو موضوعیم لازمشون دارم.

: چه جالب، خوب راجبشون بیشتر حرف بزن ببینم، خوشحال میشم دوستای جدید پیدا کنم.

: صبر داشته باش، حالا میگم بهت، تو فعلا برو به خوندنت برس، شرمنده پریدم وسط کارت، احتمالا فردا، پس فردا با دوستهای جدیدت آشنات میکنم. شب خوش. {= خوابش میومد، رفت که بخوابه. و نئوسا میدونست چشه، از باخت منچستر یونایتد به آرسنال حالش بد بود و حوصله ی نوشتن نداشت. نئوسا موند و خودش و خودش و خودش و خودش و خودش...}

یک شنبه

{= یه مطلبی در روزنامه ی کیهان، به تاریخ پنجشنبه 16 آبان 1387 در بخش تصویر روز، در شماره ی 19224، ص 10 با این تیتر خونده بود: "تهاجم علیه اسلام با عناصر شکار شده". این مطلب راجع به پرحاشیه ترین اتفاقات سینمایی چند ماهه ی اخیر کشور بود، بعد از مطلبی که کیهان راجع به ابتذال ماهنامه ی سینمایی دنیای تصویر نوشته بود و ساحر نتوانسته بود آن مطلب را بی جواب بگذارد اینک نیز نمیتوانست سکوت کند، خواست جوابیه ای بنویسد، منتهی ترجیح داد اندک نکات تکمیلی مبحث جبر به پایان برسد و هفته ی بعد راجع به مطالب افراطی روزنامه ی کیهان سخن بگوید:}

: خوب پس هفته ی بعد، مطلب جنجالی روزنامه ی کیهان رو در دست نوشتن داری. درسته؟

: آره، دقیقا به همراه معرفی شخصیتهایی که میخواستم خلق کنم و این هفته فقط اسمشان را خواهم گفت.

: oki2ki، خوب فعلا اسم دوستان من رو بهم بگو تا هفته ی بعد بهم معرفیشون کنی و ببینمشون.

: ok، پنج شخصیت در نظر گرفتم که فکر میکنم برای همه شناخته شده هستند، منتهی من با تخیل خودم میخواهم ابعاد جدیدی به زندگی آنها ببخشم و البته میگویم که از آنها در چه بخشی استفاده خواهم کرد.

: خوب، منتظرم، بگو.

: ۱. ترانه پرنیان برای بخش دیکتاتوری خاموش.

2. "V" برای بخش سینمای سیاسی.

3. وینستون چرچیل برای بخش منطق سیاسی.

4. آلیس برای بخش ماتریکس.

5. مریم شکوهی برای بخش سیرت سینما.

این، از این پنج شخصیت، اما دو شخصیت هم از قبل حضور داشتند:

: کیا؟

: من و تو:

6. تو (نئوساحر) برای بخش آنتراک.

7. من (ساحر) برای بخش اطاق فکر.

: جالبه، پس تا هفته ی بعد منتظر میمونم که بگی اینا کی هستند. خوب؟

: باشه حتما.

دو شنبه

{= اندک گفتگویی با دوست عزیزش، حامد داشت، که برای او هم، همانند یاغیش نامه ای نوشته بود و فکر کرد بد نیست این نامه را هم به مطالب تکمیلی سری مباحث جبر اضافه کند. حامد عزیزش، از او درمورد تعریف جبر و اختیار توضیح خواسته بود و جواب او اینگونه شد و البته در آخر به این نتیجه رسیدند که در تعاریفشان از جبر و اختیار اندک اختلافاتی دارند و حرفهایشان نه اثبات پذیر است و نه ابطال پذیر:}

: حامد عزیزم در مورد جبر و اختیار باید بگم، اختیار از نظر من یعنی، حق انتخاب. اینکه انسان میتواند انتخاب کند که چه کاری را انجام دهد و چه کاری را نه، یعنی اختیار دارد. مثلا در مورد اینکه من الان دارم برای تو مینویسم، انتخاب کردم که بنویسم و اگر همین الان نخوام بنویسم، باز هم انتخاب کردم. نکته اینه که من هم خیلی به این موضوع فکر کردم که جبر در عین اختیار یا برعکس اختیار در عین جبر یعنی چی؟

مسئله ی اول اینه که باید باور بکنیم جبری هست، که شخصا در مورد آن هنوز شک دارم، اگر اکنون هم راجع به جبر حرف زدم با فرض این است که جبر وجود دارد، یعنی من با شک و با فرض وجود، از جبر سخن گفتم. حال که فرض کردم جبر هست، به همان نتیجه ای که دیدی رسیدم. یعنی من معتقدم ما اختیار داریم ولی در حد خودمون، در سطح خودمون، در ظرفیت رمانی که داخل آن حضور داریم، مثلا فرض کن هری پاتر در رمان خودش، این توانایی رو داره که بجنگه یا نجنگه، عاشق بشه یا نشه، بخوره یا نخوره، نامه بنویسه یا ننویسه و قس علیهذا. اینها همه یعنی انتخاب. منتهی همه ی این انتخابها در حد ظریفیت رمانه و هری پاتر چاره ای به غیر از این انتخابها نداره، چرا که J.K.Roling برای شخصیت هری پاتر اینگونه نوشته و به او دستور داده که این انتخابها رو بکنه یا نکنه. و وقتی هری پاتر انتخاب میکنه، فکر میکنه که اختیار داره. به خاطر همین بود که من گفتم جبر مطلق. اجبار محض یعنی همین. یعنی همه چیز تعیین شده و ما فقط فکر میکنیم که قدرت انتخاب و حق اختیار داریم. حامد جان نکته اینه که در عین حال، ما حق داریم فکر کنیم که دارای اختیار مطلق هستیم، چرا که میتوانیم اصلا به جبر اعتقادی نداشته باشیم و اگر هم اعتقاد داریم، همچون یکتا پرستان خود را گول زده و فکر کنیم که جبر، قدرت اختیار و حق انتخاب را به ما داده و اصلا در کار ما دخالت نمیکند و در آخر هم از ما حساب کشی میکند. راستش رو بخوای چنین تفکری را بیخردانه میدانم، اما برای متفکرینش احترام قائلم. {= در آخر حامد عزیز از او پرسیده بود که در مورد جبر چگونه فکر میکنه، و او جواب داده بود که فرضیات زیادی در این زمینه داره. که البته بخشی از این فرضیات را در جواب دوست دیگرش، راما، مطرح کرده بود.}

سه شنبه

{= یکی دیگر از دوستانش در مورد جبر به او نکاتی رو مطرح کرده و خیلی از سخنان او را رد کرده بود، او بحث عدالت را پیش کشیده و صحبت از اولین و آخرین کرده بود. راما بحث را به واجب الوجود یا علت العلل کشانده بود و معتقد بود که اتفاقاتی که ما در حال حاضر میبینیم، هیچ کدام بازی نبوده و نمیتواند باشد چرا که مفهومی به اسم عدالت، زیر سوال میرود و البته معتقد بود که اگر مفاهیمی مثل عدالت وجود نداشتند انسان به آنها دست نمی یافت:}

: رامای عزیزم عدالت چیست؟ چرا باید فکر کنیم در ذهن یک نویسنده یا نویسنده ها میتواند عدالت هم باشد؟ فقر و قتل و غارت و کشتار... چه جایگاهی در عدالت دارد؟ اگر بر فرض، ما مخلوق خالقی هستیم، این اتفاقات بد را چگونه میتوان با عدالت توجیه کرد؟ مگر قبول نکردی که ما در جبریم و اعمال و رفتارمان از قبل نوشته شده است؟ و اکنون "اگر وجود نمیداشت هیچ گاه انسان به وجود آن پی نمیبرد"، دوست عزیزم آیا این درست است که فکر کنیم که اگر انسان به وجود عنصری پی ببرد، قطعا آن چیز وجود دارد؟ پس چرا بعضی از انسانها در وجود جبر (خدا) هنوز شک دارند و بالاتر از آن خیلی ها اصلا وجودش را انکار میکنند؟ چرا؟ پس میبینی یا وجود دارد و انسان به وجودش پی نمیبرد (که میشود نقض حرف تو) و یا وجود ندارد و انسان او را موجود میپندارد و یا اینکه آنهایی که شک دارند درست میپندارند.

اما مسئله ی دیگر این است که دوست عزیزم آیا من گفتم که جهان یک خالق و یا به قول تو یک واجب الوجود دارد؟ من فرضیات خیلی زیادی در این زمینه دارم، از کجا معلوم نباشد که چند نویسنده یک فیلمنامه یا داستان را ننوشته باشند؟ اگر تو جهانهایی دیگر که ممکن است وجود داشته باشند را درک نمیکنی آیا این درست است که بگویی اصلا نیست؟ اگر تو مثلا بر فرض جهان خدایان را نمیفهمی، آیا این درست است که بگویی اصلا موجودیت ندارد؟

: ایرادی که من در این سخنان میبینم، این است که تو دائما میخواهی نتیجه گیری کنی و مداوم سخن از اولین و آخرین می آوری؟ چه اصراری است که حتما برای خودمان اولین و آخرینی بیافرینیم؟ دوست خوبم این همان جایی است که من در مطلبم هم گفتم، یکتاپرستان خودفریبی میکنند و علت العلل یا به قول تو واجب الوجود میتراشند. من نظرم را گفتم، و نظرم هم این بود که این زنجیره سر ندارد (به خاطر قانون علیت) و ممکن است ته هم نداشته باشد (البته گفتم ممکنه، چون هنوز به خاطر همان قانون علیت، شک دارم).

و مطلب آخر هم اینه که، دوست عزیزم، همانطور که گفتم این آخرین، آخرین کردنها برای چیست؟ شاید همه یک طراح باشند.

: همانطور که من اکنون میتوانم یک داستان یا فیلمنامه را طراحی کنم و برای شخصیتهای داستان هم نقش جبر را داشته باشم. از کجا میدانی داستانی که من مینویسم یک جهان زنده نیست؟ شاید شخصیتهای داستان من هم در درون داستان و در حد ظرفیت رمان من زنده باشند و زندگی کنند. نه؟ (مثل داستان هری پاتر که در جواب حامد عزیزم مثالش را آوردم)، ضمن اینکه میتوانم داستانی را بنویسم که سرتاسر آن جنگ و خون ریزی و فقر و فلاکت و خالی از هر گونه به قول تو عدالت باشد، آیا مثلا اگر عدالتی وجود داشته باشد و مثلا اگر من خالقی داشته باشم، عدالت خالق من نقض میشود؟ مثلا چرا؟ چون در وجود من عدالت نگذاشته تا آن را به جهانم ارائه دهم؟

در آخر و در پایان این تریلوژی باید بگویم که زمانی یکی از دوستهایم به من sms داد که "دنیا زنگ تفریح است و بعدش کلاس حساب داریم" من در جواب به این دوست عزیزم گفتم که "نمیدانم دنیا زنگ تفریح است یا نه، اما من بعدش کلاس حساب ندارم، من کلاس فلسفه دارم"، آری، اگر فرض را بر این بگیرم که جبری (خدایی) وجود دارد، و اگر بپذیرم که روز رستاخیزی منتظر ماست، این من نیستم که ازم سوال میشود و به سوالات جواب میدهم، بلکه این من هستم که سوال میپرسم و جبر یا جبریان (خدا یا خدایان)، باید پاسخگوی سوالات من باشند و جوابی مطابق با عقل و خرد به من بدهند.

و نکته ی آخر اینکه اگر سه حق را در نظر بگیریم، یعنی حق الله، حق الناس و حق النفس، من تنها سعی میکنم که حق الناس و حق النفس را رعایت کنم، آن هم به خاطر اینکه عاقلم، عاشقم، متعادلم و صلح را دوست میدارم. اما از آنجا که الله یا جبر یا خدا را هنوز نفهمیدم، اگر حقی هم وجود داشته باشد به من و جبر مربوط است و باید راجع به آن مناظره کنیم، (قابل توجه جمهوری اسلامی، مسلمانان و هر آنکه که با دیدی افراطی و امر به معروف و نهی از منکر گونه به ادیان الهی اعتقاد دارد) و به قولی فلسفه ببافیم.

: فکر نمیکنی با این نکته ی آخری که گفتی همه فکر کنند که تو بر اثر فشارهایی که جمهوری اسلامی بهت آورده اینگونه سخن گفتی و در واقع دغدغه ای نداری؟ و فقط میخواهی پنبه ی جمهوری اسلامی رو بزنی؟

: خوب قطعا فشارهای جمهوری اسلامی بی تاثیر نبوده اما نه عزیز دلم من دغدغه هایم صرفا، دغدغه هایی ذهنی است که خوب البته از بخشی از آنها در رد جمهوری اسلامی میتوان استفاده کرد.

پ.ن: فکر میکنم عکس گویای همه ی نکته هاست، من در رمان نیستم، بلکه در قفسم و من میخواهم از برای رسیدن به میوه ی درخت کنجکاوی، یعنی آگاهی، از این رمان فرار کنم و فرار خواهم کرد.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:40 توسط ساحر |