تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس - آنتراک2

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

سه شنبه

: به علت اینکه یه مقدار کارام قاطی شده و مقدار زیادی وقت کم آوردم، در دو سه شنبه ی آینده مطلبی نخواهم نوشت و پستی نخواهم گذاشت. منتهی در فضای ماتریکس/وب حضور دارم و اگر کامنتی گذاشته بودید جواب خواهم داد و بهتون سر خواهم زد و خلاصه کنارتان خواهم بود.

اما قرار بود برای این هفته راجع به شخصیتهای جدیدی که خلق کردم و درمورد معرفیشون صحبت کنم. همچنین نقدی داشتم به یکی از مطالب روزنامه ی کیهان به تاریخ پنج شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷، شماره ی ۱۹۲۲۴، صفحه ی ۱۰ با عنوان "تهاجم علیه اسلام با عناصر شکار شده". به اینها اضافه کنید، مطالبی را که در نقد سریال "مرگ تدریجی یک رویا" نوشته بودم (البته اگه چیزی یادتون مونده باشه) و حال نوبت نتیجه گیری است. چرا که این سریال جمعه ی این هفته به پایان رسید.

از حق نگذریم وقتی نظراتم رو راجع به این سریال مطرح کردم، پیش بینی میکردم که اینگونه پیش بره ولی صبر کردم که تموم بشه. اگه دقت کرده باشید و مطالبم رو به خاطر داشته باشید فکر نکنم نقد اشتباهی کرده باشم، به هر حال نتیجه گیری کامل میماند برای پست بعدی. به هر روی نئوسا واسه این سه شنبه یه آنتراک/داستانک کوچولو به عنوان هدیه براتون به ارمغان آورده، امید که لذت ببرید. شب خوش.

: دوستان عزیزم، متاسفم که باید دو هفته غیبت داشته باشیم، البته همانطور که ساحر عزیزم گفت، اینجا هستیم فقط پست نمیذاریم، وگرنه در کنارتان خواهیم بود. اگه دوست داشتید از این آنتراک لذت ببرید:

راز یک اشک

دفتر سرنوشت را ورق میزدم و به برگهای آن خیره شده بودم؛

یه برگ زیبا، برگ دیگر زشت؛

یک برگ شادی، برگ دیگر غم؛

یک برگ کهنه و پوسیده، برگ دیگر تازه و نو.

دفتری بود سرشار از نگاه ها، برخوردها و اتفاقات.

وقتی به صفحات آخر نزدیک میشدم، انفجار زندگی من در آن نقش بسته بود. رویدادی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و آن لحظات آشنایی من با او بود؛ لحظاتی که میتوانست خیلی شیرین تر از آن باشد؛ لحظاتی که در یک برگ آرام و دلنشین، و در برگ دیگر تند و غم انگیز بود.

در آن حال دلم میخواست تمام برگ هایی را که بوی غم میداد پاره کنم، اما بار دیگر آنها را مرور میکردم و پاسخی نمیگرفتم جز قطرات اشک؛ اشک هایی که هرگز در طول زندگی با این شدت سرازیر نشده بود.

میخواستم اوج یک قطره اشک را در برگ آخر دفتر بنویسم؛ قلم برداشتم و چنین نگاشتم:

این منم،

یک قطره اشک

با ارزشی چون یک مروارید

از یاقوت عزیزتر.

میدانی چه راهی را طی کردم؟

من از درون سرچشمه گرفتم؛ درونی که جایی نیست مگر دل؛

دلی که اگر نبود هیچ نبود،

دلی که اگر نبود عشق نبود،

دلی که اگر نبود امید نبود،

دلی که اگر نبود نه تو بودی و نه من.

سرچشمه ی من گاه زلال و گاه تیره میشود، گاه میسوزد و خاکستر میشود و خاکستر سوخته ی آن چیزی نیست جز همین نگینهای با ارزش که از چشمه سرازیر میشود و پستی بلندی های گونه را طی میکند. باید ارزش هر مروارید اشک را بدانی، چون مثل یاقوت به دست دیگران ساخته نشده و از قلب اجازه ی خروج میگیرد؛ قلبی که چیزی بالاتر از آن نیست. گاه این قلب نفرین میکند و گاه ستایش. گاه میسوزد و گاه میشکافد. وقتی میسوزد خاکستر میشود و وقتی میشکافد فوران میکند.

شاید دیگر هرگز چنین لحظاتی تکرار نشود که دفتر را ورق بزنم، اما آرزو دارم هر زمان که اراده کردم بار دیگر این دفتر را باز کنم و سرنوشت یک فرشته ی خوشبخت را در برگ آخر بنگارم.

پ.ن: : ۱. این داستانک از کتاب "غوغای عشق"، نوشته ی "مریم ملکیان" و نشر "رخسار" بود.

۲. دو دیگر اینکه عکس رو از وبلاگ دوست عزیزم "عقرب: مست و دوست داشتنی!" کش رفتم. امید که ازم دلخور نشه.

۳. و در آخر، سه شنبه ای دیگر دوباره می آغازیم. تا اون موقع پیروز باشید و بدرود تا طلوع و غروبی دیگر.

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:18 توسط ساحر |