تبليغاتX
متعادلترین آزادیخواه ماتریکس - ماتریکس2

به نام عقل، عشق، تعادل و صلح.

ماتریکس و صلح۱

 

سه شنبه

Part1

: فکر کنم تا اینجا هر حرفی که دلم میخواسته زدم و راجع به دغدغه های ذهنیم به اندازه ی کافی نظریه پردازی کردم. به تنها چیزی که درست و حسابی نپرداختم مهمترین باعث دغدغه های ذهنیم بود. اکنون فقط میخوام به ماتریکس بپردازم. البته من نه، آلیس. تا وقتی که تموم شه، تمامی نظریاتم راجع به آن.

: میدونی ساحر اون چندتا پستی هم که راجع به ماتریکس نوشتی زیاد چنگی به دل نزد. آخه به نظرم تو اصلا بلد نبودی راجع بهش حرف بزنی. فکر کنم باید از اول کار رو به کاردان میسپردی. راستی از همینجا بگم از این پست به بعد رو فقط دوستداران ماتریکس بخونند. البته نمیگم بقیه نخونند، فقط به خاطر این گفتم که ممکنه بقیه حوصلشون سر بره.

: ok سرکار خانم شما که مادرجد ماتریکسیات هستید و کار بلد هستید بفرمائید. شروع کنید لطفا.

: چیو شروع کنم؟ ببین میگم بلد نیستی. نه عزیزم ما برای کسانی باید حرف بزنیم که لااقل یک بار ماتریکس رو دیده باشند و سوال واسشون ایجاد شده و حالا من به سوالاتشون جواب بدم. اگه سوال داری، سوال کن وگرنه که من نمیخوام همینجوری وراجی کنم.

: چه بداخلاق، باشه من که خودم کلی سوال دارم. اول به من بگو ببینم ماتریکس یعنی چی؟ یعنی ماتریکس اصلا چی هست؟

: اشتباه نکن عزیزم، این 2تا سوال شد، اول اینکه ماتریکس یعنی قالب، زهدان، شبکه، جهان.

: خوب این یعنی چی؟

: این میشه جواب سوال دوم، ماتریکس یه جهانه، در واقع ماتریکس جائیه که تو توش زندگی میکنی، یه فضایی که تو در اون هستی یا به تعبیر دیگه اون درون توئه. حالا این فضا بدون احتساب زمان میتونه هر جایی و هر شکلی باشه.

: پس من درست گفته بودم ماتریکس یعنی زندگی. و این بازم یعنی چی؟

: آره درست گفته بودی ولی نه کامل. یعنی تو الان در ماتریکس زندگی یا دنیا هستی، توجه کن ماتریکس رو مساوی با جهان در نظر بگیری حالا اعم از حقیقی یا مجازی، واقعی یا تخیلی. همش میشه یه ماتریکس یا یه جهان. با توجه به اینگونه تعریف کردن ماتریکس، تو الان در ماتریکس زندگی یا دنیا قرار داری و مقصد بعدی یا ماتریکس بعدی را هم میدانی کجاست. ماتریکس مرگ مقصد بعدی توئه عزیزم.

: خوب این یعنی چی؟ یعنی تو هم وقتی از لونه ی خرگوش افتادی پائین رفتی توی ماتریکس؟

: آره عزیزم دقیقا. من وقتی افتادم توی لونه ی خرگوش وارد یه ماتریکسی شدم که همه چیزش برام عجیب و غریب بود. اصلا با اون دنیایی که من میشناختم هیچ تناسبی نداشت. خیلی چیزا برعکس بود. حیوونا حرف میزدن. یه سری دیوونه بودن که میگفتند عاقلند و...

: منظورت از یه دنیایی که میشناختی چیه؟ یعنی در واقع تو قبل از اینکه بیافتی توی لونه ی خرگوش توی یه ماتریکس دیگه بودی؟

: آفرین درست رو خوب یاد گرفتی. من در یه ماتریکسی بودم که با مامان و بابام و خواهرم و دیگران توش زندگی میکردم. در اون ماتریکس مثل الان تو بودم. ماتریکس من با این ماتریکسی که تو الان توش هستی هیچ فرقی نداشت. وقتی من افتادم توی لونه ی خرگوش فضایی متفاوت با آنچه قبلا توش بودم برام به وجود آمد و خیلی اتفاقها احمقانه و تخیلی به نظر می اومد.

: خوب آخه اینجوری هم بود، آخه تو داشتی خواب میدیدی و بعد از خواب بیدار شدی.

: اتفاقا همینه ساحر. همانطور که گفتم ماتریکس یه جهانه. حالا اعم از حقیقی یا مجازی، واقعی یا تخیلی. خواب هم یه ماتریکسه. تو وقتی به خواب میروی، وارد یه ماتریکس دیگری میشوی که هر اتفاقی برات در ماتریکس زندگی امکان پذیر نیست، اونجا امکان پذیره. تو میتونی در ماتریکس خواب هر کاری دوست داشتی رو انجام بدی. حالا اگر من خواب نمیدیدم ولی با تخیلم هم میتونستم ماتریکس بسازم.

: این یعنی چی؟ یعنی چی که میتونستی ماتریکس بسازی؟ مگه ماتریکس ساختنیه؟ مگه از اول توی ماتریکس نیستیم؟

: به سوال سومت بعدا جواب میدم. الان باید توجه داشته باشی که بله ماتریکس ساختنیه. یعنی ساختنی هم هست. وقتی تو الان یه کتاب مینویسی و در کتاب برای شخصیتهای کتابت فضایی رو متصور میشی، یعنی برای آنها ماتریکسی را بوجود آوردی که آنها در آن حاضر هستند. حال تو میتونی خودت رو یکی از شخصیتهای داستان تصور کنی و بری در ماتریکسی که خودت آن را خلق کردی.

: و یعنی چی کار کنم؟

: یعنی یه ماتریکس بسازی و هر کاری دلت خواست توش بکنی. یعنی خودت رو یه آدم کوچولو فرض کنی و بری توی پرزهای فرش، و ببینی الان در جنگل پرزهای فرش چه چیزهایی میتونه باشه و مثلا ببینی عکسهای روی dvdهات از توی جلدشون اومدن بیرون و در جنگل پرزهای فرش دارن برای خودشون جولون میدن و یا لای یه کتاب رو باز کنی و بین کلمات برای خودت رژه بری و یا کلمات رو جابجا کنی و حروف رو به هم بریزی. یا خودت رو انقدر بزرگ کنی که کره ی زمین رو دستت بگیری و شوتش کنی سمت خورشید و بعد تمام آبهاش رو یه جرعه سر بکشی و وقتی خورد به خورشید، خورشید رو بگیری دستت و تمام عسل خوشمزه ای رو که اون تو هست ببلعی و یا انگشتت رو بکنی توی کهشکشان راه شیری و مثل یه پنیر پیتزا بکشیش تا گنده تر بشه و یا بخوریش این پنیر پیتزای شیری رنگ خوشمزه رو. یا غبار دور زحل رو بذاری دور ماه و خود زحل را بذاری جای نپتون و پلوتون را از کهکشان بندازی بیرون. و تمام ستاره ها رو بچسبونی به کوهها و...

: خیلی خوب، بسه بسه فهمیدم. منظورت رو از ماتریکس ساختن فهمیدم. حالا جواب سوال سومم رو بده.

: آهان حالا میرسیم به اینکه مگه ما از اول توی ماتریکس نیستیم یعنی چی؟ ببین ساحر تو با یک فرآیند مادی و شیمیایی از توی رحم مادرت اومدی بیرون. اما مسئله اینجاست که این تمام ماجرا نیست. سوالی که پیش میاد اینه که تو قبلا کجا بودی؟

: کجا بودم؟ توی اسپرم های بابام دیگه.

: نه مسئله همینه. من معتقدم ما از یک ماتریکس دیگه به این ماتریکس اومدیم. منتهی شکلش به این شکل بوده تا قابل فهم بشه.

: و اونوقت اونجا کجا بوده؟

: من بهش میگم ماتریکس رویا.

: صبر کن ببینم، صبر کن. تو داری میگی من قبل از ماتریکس زندگی توی یه ماتریکسی بودم به اسم ماتریکس رویا؟ اگه اینطوره، پس من قبلش هم ممکنه جائی بوده باشم. درسته؟

: آره تو قبلش در دهها و صدها ماتریکس دیگه هم احتمالا بودی.

: خوب با این حساب اول بگو به چه شکل؟ دوم بگو اولین ماتریکسی که من توش بودم چه ماتریکسی بوده؟

: اول اینکه به هر شکلی، البته نه مطلقا به هر شکلی. به خاطر اینکه تو دارای عقلانیت و عشق هستی و این دو همواره با تو هستند و تو اگر در ماتریکسهای گذشته به شکل یک قطره بارون هم نمود پیدا کرده بودی، با این حال یه قطره بارون با خصوصیت عقل و عشق بودی.

: خوب دقیقا این یعنی چی؟ مگه میشه من یه قطره بارون با خصوصیت عقل و عشق بوده باشم؟

: ببین من هیچ ابایی ندارم که تو رو یه ماده در نظر بگیرم. ماده ای که فرا زمان و فرا مکان، قابلیت تغییر و تحول داره، با توجه به اینکه نه ماده بودنش از بین میره و نه ویژگیهای عقل و عشقش.

: آهان پس تو میگی من مثلا یه ذره هستم که در هر مکان و زمانی به شرایط خاص اون مکان و زمان تغییر شکل میدم. درسته؟

: آره عزیزم دقیقا. اما راجع به سوال دومت، مسئله اینجاست که من هیچ اولی رو نمیتونم متصور بشم. آن هم به این علت است که خودم وقتی وارد لانه ی خرگوش شدم. در لانه ی خرگوش هزاران و میلیونها ماتریکس رو میتونستم متصور بشم که هر کدام فضایی خاص برای خود داشتند و من در بعضی از آنها رفتم و اتفاقا شکل من تغییر یافت...

: خوب تو از یه ماتریکس وارد لانه ی خرگوش شدی، یعنی نمیشه اون ماتریکسی که رو که از اون وارد لانه ی خرگوش شدی، ماتریکس اولیه دونست.

: ساحر پریدی وسط حرفم نذاشتی حرفم رو تموم کنم. میخواستم بگم که من در لانه ی خرگوش به این پی بردم که اگر اینجا میتونه انقدر تو در تو و ماتریکس در ماتریکس باشه، چرا دنیایی رو که من با به اصطلاح پدر و مادرم بودم رو نتونیم یه ماتریکس کوچک از یه لانه ی خرگوش بزرگتر در نظر بگیریم؟

: پس تو در واقع داری میگی نه تنها ماتریکس دنیا یا زندگی میتونه یه ماتریکس کوچولو از یه لانه ی خرگوش بزرگتر باشه، بلکه اون لانه ی خرگوش بزرگتر هم میتونه یه ماتریکس کوچولوی دیگه از یه لانه ی خرگوش خیلی بزرگتر باشه. درسته؟

: آره دقیقا. خیلی خوب پیشرفت کردی. اما این نکته رو هم یادت باشه که همه ی این لانه ی خرگوشها همینطوری میتونه ادامه داشته باشه (در واقع به سمت عقب) و من هیچ اول یا آغازی نمیتونم واسشون متصور بشم.

: خوب پس با این حساب تو میگی زمانی که ترومن از نمایش تلویزیونیش فرار کرد و در واقع آزاد شد، نه تنها آزاد نشده بوده بلکه از چاله به چاه افتاده. این اتفاق همچنین راجع به نئو در ماتریکس و راجع به گمشدگان در Lost و راجع به شخصیت اصلی Dark City هم صدق میکنه.

: بله متاسفانه همینطوره. به نظرم هر چقدر هم از ماتریکس آزاد بشی، باز هم در یک ماتریکس دیگه غوطه وری. راستش رو بخوای من خودم هم هنوز نتونستم در مورد این مسئله با آزادی کنار بیام. چرا که آزادی همیشه برام دست یافتنی بوده، اما با این حساب به نظرم دست نیافتنی میشه. البته تا حدی این اتفاق می افته چرا که میتونم لااقل از درون یک ماتریکس فرار کنم و آزاد بشم و مسیرم رو به سمت جلو ادامه بدم و از هر ماتریکسی که درون آن رفتم فرار کنم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم. در واقع با این تفسیر از ماتریکس هدفم فقط حرکت به سمت جلو و فتح کردن هر چه بیشتر آزادی و همچنین کامل شدنه.

: خوب به نظرم مفهوم ماتریکس رو فهمیدم. در واقع میتونم بگم تمامی ماتریکسها یک کتاب داستان هستند. و تمامی موجودات تخیلی و واقعی هم شخصیتهای این کتاب داستانند. حالا از مفهوم ماتریکس که بگذریم و البته با توجه به این مفهوم به من بگو ماتریکس درون فیلم ماتریکس دقیقا چه نوع ماتریکسیست؟

آغاز تفکر، برقراری تعادل، به امید آزادی و صلح.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:54 توسط ساحر |