







دو کشیش به اسمهای ژوزف و لوسیفر کنار رودخانه ای بودند، دخترکی در آن طرف رودخانه ایستاده بود و به علت سرعت زیاد آب نمیتوانست به این طرف بیاید و کمک میخواست، ژوزف رفت آن طرف و دخترک را بغل کرد و به این طرف آورد، یک ساعتی از این ماجرا گذشت؛ لوسیفر به ژوزف گفت: ژوزف کار درستی نکردی که دخترک رو بغل کردی و روی دست به این طرف آوردی، ما کشیش هستیم و نباید چنین رفتارهایی داشته باشیم. ژوزف جواب داد: من کاری رو در 2 دقیقه انجام دادم که البته نیک هم بود، چرا که به کسی که احتیاج به کمک داشت کمک کردم و تمام شد. اما تو خودت رو نگاه کن که چه فکر مریضی داری که بعد از یک ساعت همچنان داری به آن 2 دقیقه فکر میکنی.![]()
ساحر![]()